رهبری اولین خواننده کتابهای تازه بود
در ذهن بسیاری، تصویر یک رهبر سیاسی با دیوارهای بلند، فاصلههای رسمی و دیدارهای حسابشده گره خورده است. جهانی که در آن فرهنگ و هنر، به ویژه شعر و ادبیات، در حاشیه سیاست قرار میگیرد. اما در حافظه اهالی قلم ایران، قاب دیگری نیز وجود دارد؛ قابی که در آن، بالاترین مقام کشور، نه در […]
در ذهن بسیاری، تصویر یک رهبر سیاسی با دیوارهای بلند، فاصلههای رسمی و دیدارهای حسابشده گره خورده است. جهانی که در آن فرهنگ و هنر، به ویژه شعر و ادبیات، در حاشیه سیاست قرار میگیرد. اما در حافظه اهالی قلم ایران، قاب دیگری نیز وجود دارد؛ قابی که در آن، بالاترین مقام کشور، نه در جایگاه یک سیاستمدار، که در قامت یک ادیب نکتهسنج، یک شنونده صبور و یک منتقد دغدغهمند با شاعران به گفتوگو مینشیند.
رضا اسماعیلی، شاعری که سالها در این جلسات نفس کشیده و شاهد صحنههایی بکر بوده، روبروی ما نشسته است تا از این قاب ناگفته بگوید. او از شخصیتی حرف میزند که بسیاری تنها وجه سیاسی او را میشناسند، اما اسماعیلی و همنسلانش، وجه فرهنگی و ادبی او را از نزدیک لمس کردهاند. آنچه میخوانید، روایتی است از گفتوگوی ما با شاعری که معتقد است شخصیت فرهنگی رهبر شهید، گنجینهای است که باید برای نسل امروز بازگو شود.
حس نمیکردیم بین ما و رهبری دیواری هست
اسماعیلی وقتی از خاطراتش حرف میزند، انگار به دنیایی دیگر سفر میکند. دنیایی که در آن، بالاترین مقام رسمی یک کشور، بسیار صمیمی، روبروی شاعران مینشیند، به دقت به کلماتشان گوش میدهد، با آنها شوخی میکند و چنان فضایی خلق میکند که گویی یک ادیب، میزبان جمعی از دوستان ادیب خود است. او که سالها در دیدارهای سالانه شاعران با رهبر شهید، معتقد است یک شخصیت فرهنگی عظیم و تاثیرگذار در پس جایگاه رهبری ایشان وجود دارد که هنوز به درستی «رونمایی» نشده است.
شما برای گرفتن وقت از رئیس یک اداره، باید از شش فیلتر رد شوید و آخر سر هم شاید نیم ساعت فرصت صحبت پیدا کنید. اسماعیلی با این مقایسه، بحث را آغاز میکند و ادامه میدهد. اما این مرد، با تمام مشغلههای غیرقابل تصورش، خودش مشتاقانه به صورت سالانه به اصحاب فکر و فرهنگ، شاعران، نویسندگان و هنرمندان وقت میداد. گاهی دو، سه ساعت با حوصلهای باورنکردنی مینشست، به حرفها گوش میداد، نظرات را میشنید و در پایان، نکاتی را بهعنوان رهنمود ارائه میکرد. با اینکه هیچکس در کشور مشغلهای بیش از ایشان نداشت، اما بیشترین دیدارها را با اهالی فرهنگ داشتند.»
این دیدارها، به گفته اسماعیلی، یک رویداد تشریفاتی نبود. یک سنت منظم و زنده بود که تنها در دوران کرونا متوقف شد. اما مهمتر از برگزاری، حال و هوای حاکم بر این جلسات بود: «وقتی در آن جلسات حضور پیدا میکردم، ابدا احساس نمیکردم بین من و ایشان، دیوار یا فاصلهای وجود دارد. آنقدر صمیمی و خودمانی بودند و آنقدر با لطف و مهربانی و شوخطبعیشان فضا را میشکستند که همه چیز دگرگون میشد.
او مکثی میکند و به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «در آن لحظات، ما فراموش میکردیم که این شخصیت، یک رهبر سیاسی یا یک عالم دینی است. من احساس میکردم ما با یک شاعر، یک هنرمند و یک ادیب نشست و برخاست میکنیم. شخصیت فرهنگی آقا در آن لحظه آنچنان برجسته بود که حس میکردیم او از جنس خودمان است، اصلا از خودمان است. برای همین بود که دوستان در جلسه به راحتی با آقا شوخی میکردند و بیپرده حرف میزدند.
اجازه میدهید یک شعر عاشقانه بخوانم؟
برای اثبات این ادعا، اسماعیلی به سراغ یکی از مشهورترین و در عین حال گویاترین خاطرات این جلسات میرود. داستانی که بیش از بیست سال از وقوع آن میگذرد اما همچنان طراوت خود را حفظ کرده است: «یکی از شاعران جوان، آقای محمدجواد شاهمرادی (آسمان)، که آن زمان از لحاظ ظاهر هم بسیار جوان بود، با موهای بلند و پریشان و لباسی مدرن، نوبتش برای شعرخوانی رسید.»
تصویرسازی اسماعیلی ما را به قلب آن جلسه میبرد. شاعر جوان پشت تریبون میرود، چشم در چشم رهبر میدوزد و با تردیدی که در صدایش پیداست، درخواستی نامتعارف را مطرح میکند: «حضرت آقا، به من گفتهاند این شعر را بخوانم، چشم، میخوانم. ولی اجازه بدهید قبل از آن، یک شعر عاشقانه بخوانم. شما اجازه میدهید؟»
سکوت بر سالن حاکم میشود. همه نگاهها به سمت رهبر انقلاب برمیگردد. واکنشی که میتواند فضای جلسه را تغییر دهد. «آقا مکثی کردند،» اسماعیلی ادامه میدهد: «به چشمان آقای آسمان خیره شدند و با تبسمی دلنشین گفتند: بخوان! عاشقانه بخوان! این جمله، تمام تصورات قالبی را شکست. برخلاف باوری که شاید در ذهن برخی وجود داشت که در محضر ایشان فقط باید شعر آئینی، انقلابی یا دفاع مقدس خواند، فضا کاملا باز و صمیمی بود. خود آقا از شعر عاشقانه، شعر طنز و سایر گونههای ادبی استقبال میکردند.»
این گشادهرویی فرهنگی تنها به جلسات محدود نمیشد. اسماعیلی به یاد میآورد که چگونه رهبر انقلاب در صحبتهایشان به شاعرانی اشاره میکردند که شاید نام بردن از آنها برای دیگران یک تابو محسوب میشد. «من خودم تردید داشتم که مثلا میتوانم در حضور ایشان اسم شاملو یا حسین منزوی را بیاورم یا نه. اما خود آقا در لابهلای صحبتهایشان از اخوان ثالث شعر میخواندند، یا سراغ احوال آقای منزوی را میگرفتند. درباره فروغ فرخزاد گفتند که عاقبتبهخیر شد و از سیمین بهبهانی نام میبردند. این نشان میداد که نگاه ایشان به ادبیات، یک نگاه جامع و فراجناحی بود؛ نگاهی از سرِ تسلط و عشق به شعر فارسی.»
امانتی که پس از دو دهه به «سایه» بازگشت
اما شاید شگفتانگیزترین روایتی که عمق شخصیت فرهنگی و تعهد اخلاقی ایشان را به تصویر میکشد، داستانی است که یک سر آن به قبل از انقلاب میرسد و سر دیگرش به خانه هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه). اسماعیلی این خاطره را با دقت و جزئیات نقل میکند: «ظاهراً ایشان قبل از انقلاب، که علاقه بسیاری به شعر داشتند، یک دفترچه دستنویس از اشعار آقای ابتهاج را به امانت گرفته بودند تا مطالعه کنند. این دفترچه، پس از پیروزی انقلاب و با شروع مشغلههای فراوان، نزد ایشان باقی میماند.
سالها میگذرد. شاید بیش از دو دهه. حالا آیتالله خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هوشنگ ابتهاج نیز به نوعی با انقلاب زاویه پیدا کرده است: «ایشان که فردی بسیار منظم و دقیق بودند، یک روز تصادفا چشمشان به این دفترچه در میان کتابهایشان میافتد. به یاد میآورند که این را از آقای ابتهاج امانت گرفتهاند و باید برگردانند. با اینکه بیست سال گذشته و حالا شخصیت اول کشور هستند، اما دِینِ امانت بر گردنشان سنگینی میکند.
ادامه داستان، بیشتر شبیه به سکانسی از یک فیلم است: «یکی از عوامل اجرایی مورد اعتماد بیت را صدا میزنند و میگویند بروید و به آقای علی معلم بگویید بیاید پیش من، کار مهمی با ایشان دارم. استاد علی معلم، شاعر برجسته انقلاب، هماهنگ میکند و به محضر آقا میرسد. رهبر انقلاب داستان را برای معلم تعریف میکنند: این دفترچه مال آقای هوشنگ ابتهاج است. قبل از انقلاب به امانت گرفتم و نزد من مانده. فراموش کرده بودم. چون امانت است، باید حتما به صاحبش برگردد.»
ایشان، علی معلم را مأمور میکنند تا این امانت را به دست ابتهاج برساند. «آقای معلم با دو سه نفر از دوستان شاعر هماهنگ میشوند و یک روز به منزل آقای ابتهاج میروند.» اسماعیلی فضا را توصیف میکند: «تصور کنید! در منزل شاعری که با نظام زاویه دارد، چند چهره سرشناس ادبیات انقلاب حاضر میشوند. آقای معلم سلام حضرت آقا را به آقای ابتهاج میرسانند و میگویند: آقا یک امانتی از شما نزدشان بوده و گفتند که باید حتما پس داده شود. و بعد دفترچه را تقدیم میکنند.
واکنش ابتهاج، ترکیبی از حیرت و احترام بود. «خود آقای ابتهاج اصلا این خاطره را فراموش کرده بود و در ذهنش هم نبود. از اینکه آقا با آن حافظه قوی این داستان را بعد از این همه سال به یاد داشته و مهمتر از آن، خود را موظف به بازگرداندن این امانت دانسته، بسیار تعجب کرده و تحت تأثیر قرار گرفته بود. این دفترچه، یک امانت ساده نبود؛ پلی بود میان دو دنیا و نشانی از شخصیت بزرگی که فرهنگ و اخلاق را ورای سیاست میدید.
رهبری که اولین خواننده کتابهای تازه بود
این دغدغهمندی فرهنگی، صرفاً به خاطرات گذشته محدود نمیشده است. رضا اسماعیلی تاکید میکند که رهبری یک دنبالکننده فعال و پیگیر جریان ادبیات معاصر بودهاند: «من به جرأت میتوانم بگویم هر کتاب شعری که از شاعران و نویسندگان انقلاب منتشر میشد، شاید اولین کسی که آن را میخرید و میخواند، خود آقا بودند. دستور میدادند که آثار تازه را سریع تهیه کنید تا بخوانند. بعد از خواندن هم تقریظ مینوشتند و از نویسنده ستایش میکردند.»
این نگاه تیزبین و نکتهسنج، به تمام حوزههای فرهنگی تسری داشت: شما کدام رهبر جهان را سراغ دارید که وقتی یک شاعر فوت میکند، برایش پیام تسلیت بدهد؟ اما میدیدیم که برای درگذشت هر شاعری، حضرت آقا پیام میدادند. اینها باید تحلیل شود.» اسماعیلی معتقد است این حجم از توجه به فرهنگ در کنار مشغلههای سنگین سیاسی و اجتماعی، یک پدیده است. «چطور ممکن است یک رهبر اینقدر برای ادبیات و هنر وقت بگذارد؟
او به مثالی دیگر اشاره میکند: ایشان حتی اجراهای مداحان را با دقت دنبال میکردند. دیده بودند که یک مداح جایی نوحهای خوانده که از نظر محتوایی با آموزههای دینی منطبق نبوده. به او تذکر داده بودند که این نوحهای که خواندی، این قسمتش مشکل دارد. اصلاحش کن و دیگر تکرار نشود.. این سطح از دقت و توجه به جزئیات فرهنگی، واقعا ارزشمند و کمنظیر است.
رضا اسماعیلی، امروز، با کولهباری از این خاطرات، معتقد است که یک بُعد مهم از شخصیت رهبری هنوز برای جامعه، بهویژه نسل جوان، ناشناخته مانده است. او میگوید: «این شخصیت فرهنگی بزرگ باید رونمایی شود. ما گنجی در دست داریم که از آن غافلیم. این خاطرات و این نگاه عمیق به فرهنگ، بخشی از تاریخ شفاهی ادبیات انقلاب است که نباید در سینهها حبس بماند. اینها داستان سیاست نیست؛ داستان عشق عمیق یک مرد به کلمه، به شعر و به فرهنگ غنی این سرزمین است. داستانی که باید شنیده شود.»
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


