- چرا تدوین برنامه جامع اصفهان به کلاف سردرگم تبدیل شد
- حضور مردم در آیین تشییع رهبر شهید مسئولیت مدیران را سنگینتر کرد
- مسیر شهدا باید در مدیریت، اقتصاد و علم تجلی یابد
- «تمدنسازی نوین اسلامی» در سایه بازخوانی هویت فرهنگی «رهبر شهید» + صوت
- «زبان فارسی» میراث کهن و پیونددهنده هویت ملی در اندیشه «امام خامنهای» + صوت
- روایت بازگشت؛ از شیدایی احساس تا بلوغ ولایتمداری
از کالبد عاطفی تا ساختار سیاسی؛ ترجمه نمادین سوگ به سرمایه نهادی
به قلم بابک ارسیا، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی جهاددانشگاهی تحلیلِ پدیدارشناختیِ رخدادهای کلان در پهنه عمومی، همواره مستلزمِ گذار از تبیینهای ژورنالیستی و فرورفتن در لایههای ثانوی و ساختاریِ نشانه ـ معناشناختی است. تشییع چند ده میلیونی رهبر شهید و فرزانه انقلاب اسلامی به عنوان یک رهبرِ کاریزماتیکِ مذهبی ـ […]

به قلم بابک ارسیا، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی جهاددانشگاهی
تحلیلِ پدیدارشناختیِ رخدادهای کلان در پهنه عمومی، همواره مستلزمِ گذار از تبیینهای ژورنالیستی و فرورفتن در لایههای ثانوی و ساختاریِ نشانه ـ معناشناختی است. تشییع چند ده میلیونی رهبر شهید و فرزانه انقلاب اسلامی به عنوان یک رهبرِ کاریزماتیکِ مذهبی ـ سیاسی که بزرگترین تشییع تاریخ محسوب می شود، از زمره این ابژههای تحلیلی است که تحدیدِ آن به گزارههای متعارفی چون مناسک سوگواری، ابزار انسجامبخشیِ موقت یا مکانیسم بازتولید مشروعیت، مانع از کشفِ منطقِ درونی و ابعادِ هستیشناختیِ آن میگردد.
در تبیینی ژرفنگرانه، این کلانرخداد را باید فرآیندی استعلایی از تجسدِ کالبدیِ یک حافظه رسمی در فیزیکِ متراکمِ بدنهای اجتماعی دانست؛ لحظهای استثنایی که در آن، مفاهیمِ انتزاعیِ حاکمیت و کلانروایتهای تاریخی، از ساحتِ متن و گفتار عبور کرده و در هیبتِ عینیِ جمعیت، تشخّص مییابند. این پدیده، در واقع، بازنمایِ گذارِ حافظه از وضعیتِ «روایی» به وضعیتِ «رؤیتی» است؛ جایی که تاریخِ نهادینه شده، دیگر نه از مجرای رسانهها و خطابههای رسمی، بلکه از طریقِ کالبد، فضا، حرکت و سکوتِ سازمانیافتهی جامعه، خوانشپذیر میگردد.
به منظورِ تبیینِ دقیقترِ این انتقالِ گفتمانی، باید بر مفهومِ حافظه رسمی تأکید کرد؛ حافظهای که به عنوانِ زرادخانه نمادینِ یک سیستمِ سیاسی، وظیفه استمرارِ تاریخی و انسجامِ هویتِ جمعی را بر عهده دارد. این حافظه، در حالتِ ایستای خود، در اسنادِ آرشیوی، متونِ درسی و تندیسهای شهری متوقف است، اما در لحظه بحرانیِ فقدان، با واسطهگریِ بدنهای اجتماعی، از این ظرفهای صلب فراتر رفته و خصلتی پویا به خود میگیرد. در این فرآیند، خیابان دیگر صرفاً یک معبرِ جغرافیایی یا فضایی برای عبورِ کالبدی نیست؛ بلکه به مثابه یک جغرافیای قدسیشده و صحنهای برای مرئیسازیِ رسوباتِ ذهنیِ جامعه عمل میکند. کالبدِ شهر، با انباشتِ بدنهایی که حاملانِ فعالِ روایتهای مشترک هستند، به تسخیرِ حافظهای درمیآید که خود را در قالبِ وفاداریِ تجسدیافته نشان میدهد. بدین ترتیب، جمعیت به یک آرشیوِ زنده و متحرک بدل میگردد که هر جزئی از آن، حاملِ یک نشانه تاریخی است و ترکیبِ این جزئیات، متنی کلان و منسجم را صورتبندی میکند که قدرت را قادر میسازد تا همبستگیِ ساختاریِ خود را در ابعادِ دیداری به نمایش بگذارد.
تأمل زیست سیاسی بر این پدیده، ابعادِ عمیقتری از پیوند میانِ تن و قدرت را آشکار میسازد. در این ساحت، مدیریتِ کلانبدنهای اجتماعی، دیگر نه یک تکنولوژیِ انضباطیِ سلبی برای کنترل و مهار، بلکه مکانیسمی ایجابی برای جهتدهی به حیاتِ متراکمِ جمعی است. در اینجا، حیاتِ برهنه شهروندان در لحظه گذار از حوزه خصوصی به پهنه عمومیِ تشییع، با امرِ سیاسی و تاریخِ قدسی پیوند میخورد و به یک کالبدِ سیاسیِ واحد نیروی سیاسیِ منسجم و مشروعیتبخش تبدیل میکند. در واقع، بدنهای فردی در تلاقی با فیزیکِ متراکمِ جمعیت، مرزهای خودآگاهیِ فردیِ خود را از دست میدهند و در کالبدی بزرگتر مستحیل میشوند که کارکردِ آن، تجسمبخشیِ ملموس به حاکمیت است. این انتقالِ زیستی، نشاندهنده آن است که چگونه ساختارِ مستقر میتواند از مجرای مدیریتِ فیزیکیِ حضور و غیابِ تنها، معنای همبستگی را بازتعریف کرده و برتریِ استراتژیکِ خود را در فضای فیزیکی به اثبات برساند. حضورِ متراکمِ بدنها، مانعی کالبدی در برابرِ فضاهای خالی و در نتیجه، مانعی در برابرِ امکانِ تفسیرهای معارض ایجاد میکند و از این رو، زیستسیاستِ تشییع به ابزاری برای تثبیتِ بلامنازعِ نظمِ گفتمانی بدل میگردد.
این تجسدِ جمعی، همزمان بازخوانیِ نوینی از نشانهشناسیِ فضا را طلب میکند. خیابان و میدان در این رخداد، نه ظرفهایی خنثی برای استقرارِ فیزیکیِ جمعیت، بلکه خود به مثابه متونی پویا و رسانههایی فضایی عمل میکنند که در آنها، نشانهها مدام بازنویسی میشوند. فضای شهری در لحظه تشییع، از کارکردهای روزمره و سکولارِ خود تهی شده و تحتِ تأثیرِ حضورِ میلیونی، به یک فضایِ دگرسان تبدیل میشود که قوانین و ساختارهای زمانی ـ مکانیِ عادی بر آن حاکم نیست. در این نشانهشناسی، حرکتِ خطیِ جمعیت در طولِ محورهای اصلیِ شهر، نمادی از تداومِ تاریخی و پویاییِ رو به جلوی سیستم است. فضاهای نمادینِ شهری مانند میدانهای بزرگ، نقشِ گرهگاههای تمرکزِ معنایی را ایفا میکنند؛ جایی که جریانِ پویای بدنها به یک نقطه تراکمِ نمادین و بصری میرسد و تصویرِ «کلِ همگن» را خلق میکند. این استفاده از فضا، نوعی بازآراییِ نقشه نمادینِ شهر است که در آن، مرزهای میانِ حاکمیت و بدنه اجتماع برداشته میشود و کلِ هندسه کالبدیِ شهر در خدمتِ روایتِ سوگِ نهادینهشده قرار میگیرد تا هرگونه صدایِ حاشیهای در غوغایِ حضورِ مرکزیِ این متنِ فضایی، مستهلک شود.
علاوه بر این، تحلیلِ ساختاریِ این کلانرخداد مستلزمِ درکِ تقابل میان «زمانِ فیزیکی» و «زمانِ اساطیری» است. رخدادِ تشییعِ میلیونی، لحظه گسستِ تاریخی از زمانِ تقویمی، خطی و روزمرهای است که جامعه در آن به سر میبرد. با وقوع فقدان و آغازِ مناسکِ عمومی، زمانِ عادی متوقف میشود و جامعه به یک «زمانِ ابدی و فراسویی» پرتاب میگردد. در این زمانِ اساطیری، رویدادهای گذشته، حال و آینده در یکدیگر ادغام میشوند؛ شخصیتِ درگذشته دیگر متعلق به زمانِ سپریشده نیست و آینده نهاد نیز تحتِ تأثیرِ این لحظه ابدیِ پیوند میان توده و کاریزما، از پیش تضمینشده جلوه میکند. این تعلیقِ زمانِ فیزیکی، به سیستمِ سیاسی اجازه میدهد تا از تلاطمهای موقتِ ناشی از خلأِ شخصیتی عبور کرده و ثباتِ خود را در پناهِ یک زمانِ اساطیریِ بیپایان بازتولید کند. حضورِ میلیونی در این ساحت، به نوعی آیینِ تثبیتِ جاودانگیِ ایده تبدیل میشود؛ جایی که مرگِ فیزیکیِ کارگزارِ کاریزماتیک، به تولدِ نمادین و فراتاریخیِ میراثِ او در حافظه جمعی منتهی میشود و اینگونه، زمانِ اساطیری به عنوانِ پناهگاهی برای بازتولیدِ مداومِ مشروعیتِ ساختاری عمل میکند.
این تجسدِ جمعی، پیوندی وثیق با جامعهشناسیِ بدن و بازخوانیِ مناسکِ سیاسی دارد؛ چرا که در این ساحت، کنشِ سیاسی از محدوده تنگِ صراحتهای زبانی خارج شده و در قالبِ مناسکِ بدنی، از جمله حرکتِ همگام، تراکمِ فیزیکی، جهتمندیِ نگاهها و حتی نوساناتِ عاطفیِ هماهنگ، بازآفرینی میشود. این حضورِ کالبدی، پاسخی به چالشِ تداومِ ساختار در غیابِ کاریزمایِ شخصی است؛ چه اینکه در فرهنگِ سیاسی ـ مذهبیِ جامعه موردِ نظر، انتقالِ اعتبار از مجرایِ نهادها و سنتهای فقهی ـ کلامی پیشتر صورتبندی شده است و این حضورِ میلیونی، نه برای حلّ بحرانِ مشروعیت، بلکه به عنوانِ وثیقهای عینی از وفاداری به این مسیرِ نهادی جلوهگر میشود. بدنهای اجتماعی، با قرار گرفتن در یک بسترِ آیینی، به مثابه ضربهگیری در برابرِ تلاطمهای احتمالیِ ناشی از فقدان عمل میکنند و با مرزبندیِ کالبدیِ فضا، هرگونه امکانِ تفاسیرِ معارض را از بین میبرند. در حقیقت، جمعیت با انحصارِ فیزیکیِ خیابان، نوعی هژمونیِ فضایی تولید میکند که در آن، روایتِ رسمیِ تاریخ به تنها روایتِ ممکن و ملموس در صحنه عمومی بدل میشود.
از دیگر سو، تشییع میلیونی را باید مکانیسمِ تبدیلِ سوگ به سرمایه استمراربخش تحلیل کرد. سوگ، به عنوان یک انرژیِ عاطفیِ رهاشده، در صورتی که فاقدِ کانالکشیِ ساختاری و مناسکی باشد، به سمتِ تفرق و اضمحلال سوق مییابد؛ اما در بسترِ یک تشییعِ نظاممند، این پتانسیلِ عاطفی به سرعت در خدمتِ بازتولیدِ نظمِ نمادین قرار میگیرد. در این نقطه، شخصیتِ درگذشته از یک فاعلِ سیاسیِ روزمره و معروضِ نقدهای جاری، به یک نمادِ فراتاریخی ارتقا مییابد؛ فرآیندی که از مجرایِ تقدیسِ خاطره جمعی و تثبیتِ روایتِ نهایی از حیاتِ او محقق میشود. بدنهای اجتماعی با تشییعِ این پیکر، در واقع در آیینِ تشرفِ او به ساحتِ تاریخ مشارکت میکنند و او را به یکی از ستونهای استوارِ حافظه تمدنی ـ ملیِ خود بدل میسازند. در این میان، آنچه اهمیتِ تحلیلیِ ویژهای دارد، سازوکارِ «ترجمه نمادینِ سوگ به سرمایه نهادی» است؛ سازوکاری که طی آن، عاطفه خامِ فقدان، از حالتِ انفعالی و پراکنده خارج شده و در قالبِ یک منطقِ تثبیتگرِ نهادی بازآرایی میشود. سوگ، اگر در سطحِ روانیِ فردی متوقف بماند، صرفاً به تخلیه هیجانی و فرسایشِ تدریجی میانجامد، اما هنگامی که در بسترِ مناسکِ عمومی، زبانِ نمادینِ مشترک و آرایشِ کالبدیِ جمعیت قرار میگیرد، به نوعی «سرمایه عاطفیِ قابلانباشت» بدل میشود که قابلیتِ انتقال به اعتبار، انسجام و تداومِ سازمانی را مییابد. این فرآیند، بر پایه منطقِ تبدیلِ احساس به ساختار عمل میکند: بدین معنا که اندوه جمعی، از خلالِ تکرارِ آیینی، صورتبندیِ رسانهای و همافزاییِ حافظه تاریخی، از سطحِ واکنشِ زودگذر عبور کرده و به نشانهای از رسوبِ مشروعیت در پیکره اجتماع تبدیل میشود. در اینجا، سرمایه نهادی نه بهمثابه یک داراییِ صرفاً اداری، بلکه به عنوانِ ذخیرهای از اعتمادِ انباشته، انسجامِ درونی و قابلیتِ بازتولیدِ نظم فهم میگردد؛ به بیان دیگر، سوگِ جمعی وقتی در قالبِ یک رخدادِ پرشکوه و متراکم تجسد مییابد، نه فقط فقدان را اعلام میکند، بلکه خود به شاهدی بر تداومِ قاعده و دوامِ ساختار بدل میشود.
چنین رخدادی با انتقالِ بارِ معناییِ عاطفه از سطحِ شخصی به سطحِ عمومی، نوعی «وثیقه نمادین» برای استمرارِ نهادها فراهم میآورد و بدینسان، حافظه سوگمند را به منبعی برای بازتولیدِ اقتدار، تثبیتِ روایتِ رسمی و تعمیقِ همبستگیِ ساختاری مبدل میسازد. این همان نقطهای است که در آن، گذشته و آینده به یکدیگر پیوند میخورند؛ زیرا حافظهای که اینگونه مستحکم و بدنی در فضای عمومی ثبت و ضبط میشود، صرفاً بازگوییِ تاریخِ سپریشده نیست، بلکه جهتدهنده به تصمیمات، رویکردها و جهتگیریهای آیندهی سیستم است.
در نهایت، پویاییِ این پدیده در این است که به ما نشان میدهد چگونه قدرت، در عمیقترین و ماندگارترین لایههای خود، نه با ابزارهای سختافزاریِ حاکمیتی و نه حتی با رویکردهای اقناعیِ گفتمانی، بلکه با پیوند خوردن با زیستجهانِ آیینیِ مردم استمرار مییابد. تشییعِ میلیونی، لحظهی تجلیِ تام و تمامِ این رسوخِ فرهنگی است؛ لحظهای که در آن جامعه، بدون نیاز به میانجیهای بروکراتیک، وفاداریِ معرفتی و تاریخیِ خود را در کالبدِ پرابهتِ حضورِ خیابانی تجسم میبخشد. این رخداد، فراتر از هرگونه تحلیلِ تقلیلگرایانه، اثباتِ این مدعاست که حافظه رسمی زمانی به اوجِ کارآمدی و پایداریِ خود میرسد که بتواند در بدنهای اجتماعی ریشه دوانده، از مجرای خیابان رؤیتپذیر شده و به عنوانِ بخشی از هویتِ کالبدی و زیسته یک ملت، تداوم یابد.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

