امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 23 محرم 1448
شناسه خبر : 372418
  پرینت تاریخ انتشار : 08 جولای 2026 - 12:27 | 5 بازدید

روایت بازگشت؛ از شیدایی احساس تا بلوغ ولایت‌مداری

لیلا می‌گفت اگر آقا بگویند کلاه بده، ما سر می‌دهیم. «حضرت‌ آقا» گفتن‌هایش به‌قدری غلیظ بود که نمی‌توانستی به راحتی لفظ «رهبر» را در مقابلش ادا کنی. همین تفاوت موجب شده بود، من و عقایدم را جزو بی‌طرفان رهبری دسته‌بندی کند. هر بار شش‌دانگ حواسش را برمی‌داشت و پای سخنرانی رهبری می‌نشست. از سخنان ایشان، […]

روایت بازگشت؛ از شیدایی احساس تا بلوغ ولایت‌مداری


عکس رهبر شهید در مراسم وداعلیلا می‌گفت اگر آقا بگویند کلاه بده، ما سر می‌دهیم. «حضرت‌ آقا» گفتن‌هایش به‌قدری غلیظ بود که نمی‌توانستی به راحتی لفظ «رهبر» را در مقابلش ادا کنی. همین تفاوت موجب شده بود، من و عقایدم را جزو بی‌طرفان رهبری دسته‌بندی کند. هر بار شش‌دانگ حواسش را برمی‌داشت و پای سخنرانی رهبری می‌نشست. از سخنان ایشان، یادداشت‌ برمی‌داشت و برای انتقال آن‌ها به دیگران هم رسانه می‌شد.

لیلا از همان آغاز ورود به دانشگاه، در یکی از تشکل‌های دانشجویی نام‌نویسی کرده بود و از اعضای فعال آن به‌شمار می‌رفت؛ جایی که طبق قانونی نانوشته، محدودیت‌های خاصی برای اعضایش ایجاد کرده بود. این شد که او هم کم‌کم از کالبد دخترانه‌اش فاصله گرفت و زندگی‌اش را در همان محدودیت‌ها خلاصه کرد.

من اما آهسته و پیوسته در حرکت بودم و هیچ‌گاه خودم را به ورطه تشکل‌ها نینداختم. نمی‌خواستم ریشه عقاید و آرمان‌هایم با احساسات آنی و شوریدگی آبیاری شود. مادرم همیشه از تفاوت من و لیلا در عجب بود. توصیفات من هم به این تفاوت دامن می‌زد. آنچه لیلا در کلام به آن اصرار داشت، در من ریشه دوانده و درونی شده بود. حاضر نبودم عیارش را در حد حرف و سخن کاهش دهم. رهبر همان‌قدر که برای او حضرت آقا بود، برای من مقامی فراتر دا‌شت. مادرم هشدار داده بود که افراط لیلا به تفریط منجر می‌شود؛ اما اثبات آن به زمان نیاز داشت.

تندروی لیلا در عقایدش، با وجود زندگی در خانواده‌ای نه چندان مذهبی برایم جالب توجه بود. رفاقت من و او حتی با وجود ازدواج و سکونتش در تهران ادامه پیدا کرد. آشنایی با آدم‌های جدید و محافلی که دیدگاه متمایزی نسبت به حاکمیت و انقلاب داشتند، لیلای جدیدی شکل داد. کم‌کم نمک حرف‌هایش کمتر شد و دیگر خبری از آن شوریدگی نبود. می‌دانستم پیش‌بینی مادرم به وقوع پیوسته؛ اما از چند و چونش اطلاع نداشتم. روحیه شکاک و پرسشگر لیلا او را به وادی تردید کشاند. در نمایشگاه کتاب تهران که دیدمش، صحبت‌های‌مان به احتمال بازدید رهبری از نمایشگاه کشید.

لیلایی که روزگاری سرش را برای رهبری در طبق اخلاص می‌گذاشت، حتی کلاه از سر برنداشت و به شوق نیامد. به گفته خودش، رهبری را فقط در حد یک پدر برای جامعه پذیرفته بود. شنیدن آن حرف‌ها از زبان او برایم غیرقابل باور بود. گویی به یک‌باره، مرز بزرگی میان من و او کشیده شد و حرف‌های مشترک‌مان رنگ‌وبوی احتیاط گرفت. خیال می‌کردم اثرات آن همنشینی‌ها به‌زودی فرومی‌نشیند و لیلا را هم وادار به بازنگری می‌کند. لیلایی که همیشه برای راهپیمایی پا در رکاب بود، آن زمان حتی بر سر بردن فرزندش به راهپیمایی 22 بهمن، با همسرش مشاجره داشت. 

دیدارمان در نمایشگاه سال بعد، تیر خلاصی بر خوش‌خیالی‌ام زد. او که رهبری را در حد پدر پذیرفته بود، تبدیل شد به معترض ناراحتی که دل در گرو هیچ آرمانی نداشت. اگرچه رفاقت‌مان همچنان پابرجا بود و در عمق جان یکدیگر خانه داشتیم، اما اندیشه‌های‌مان فرسنگ‌ها با یکدیگر فاصله پیدا کرده بود.

با وقوع جنگ 12 روزه، افراط و تفریط لیلا جای خود را به تحولی عظیم داد. می‌توانستم دوباره همان اندیشه‌های قدیم را درونش پیدا کنم، با این تفاوت که تنور زمانه، او را پخته و زنگار از روحش گرفته بود. لیلا دوباره به جرگه ولایت‌مداران بازگشت و معنای حقیقی عشق به رهبری را از نو کشف کرد. عشقی که این‌ بار او را به این جرگه پیوند می‌زد، عمیق‌تر و اصیل‌تر از آن شیدایی سابق بود. لیلا زبان و قلمش را برای انعکاس مهر رهبری در دل‌ها به‌کار گرفت و رسانه‌اش را دوباره به جریان انداخت.

او دوباره راه خانه را پیدا کرده بود. اگرچه عقاید خانواده‌اش در چارچوب خانواده‌ای مذهبی قرار نمی‌گرفت، اما به گفته لیلا، او همیشه با عشق به رهبر بزرگ شده بود و از کودکی پیوند عمیقی با آرمان‌های انقلاب داشت. تحول او نیز فقط زنگاری بود که بر افکارش نشست و موقتاً لیلا را از مدار ولایت خارج کرد تا این‌ بار پیوند محکمی میان آرمان‌ها و اندیشه‌‌هایش برقرار کند. به گفته خودش، وجود آقا نعمتی بود که قدر داشتنش را نمی‌دانست. 

پس از شهادت رهبر انقلاب، تا مدت‌ها صدایش خش داشت و می‌لرزید و اشک چشمش بند نمی‌آمد. هر دو عزادار عزیزی بودیم که ایران یکپارچه برایش مشکی‌پوش شده بود. برای وداع با امام شهید به تهران رفتم؛ اما مجالی برای دیدار لیلا پیش نیامد. مصلای تهران از همیشه بزرگتر به نظر می‌رسید. گویی هر چه راه می‌رفتیم، محبوب هم دورتر می‌شد. ایستگاه متروی مصلی بسته شده بود و خیل عظیم عزاداران در گرمای سوزان هوا و با پای پیاده از راه‌های دیگر به آنجا می‌رسیدند. اگرچه موکب‌های متعددی پذیرای جمعیت بودند و نوشیدنی‌ها و خوراکی‌های متنوعی پخش می‌کردند، اما فاصله موکب‌ها از مصلی زیاد بود و برای تجدید قوا باید مسافت قابل توجهی را طی می‌کردیم.

همراهان من با وجود گرسنگی، استراحت در مصلی را به پیاده‌روی طولانی برای دریافت غذا ترجیح دادند. در ابتدای ورود، تماشای پیکرهای مطهر امام و شهدا بر صدر جایگاه و هم‌صدایی عزاداران و پرچم‌های سرخشان با نوحه‌های وداع، قلبم را به درد آورد. این اولین و آخرین مواجهه من با قهرمانی بود که گمان می‌کردم نامیراست و هیچ‌گاه از دستش نخواهیم داد.

لیلا هم با وجود شرایطی که داشت، همراه دو فرزندش، که دومی چهل روز بیشتر نداشت، خودش را به مصلی رساند. با اینکه زمان زیادی از زایمانش نمی‌گذشت و هنوز بدنش مثل سابق جان نگرفته بود، نمی‌توانست برای وداع حاضر نشود. برای روز تشییع هم لبیک‌گویان به مسیر بدرقه پیوست.

باز هم میان ازدحام جمعیت و گرمای کلافه‌کننده، دیدارمان میسر نشد. هر دو در میان انبوه عاشقان ایران و امام شهید و انقلاب ذوب شده بودیم. همه‌چیز رنگ و بوی اربعین حسینی را داشت. از موکب‌هایی که سخاوتمندانه، نوشیدنی‌های خنک و خوراکی‌های رنگارنگ توزیع می‌کردند تا افشاندن آب بر سر مردمی که گرمای هوا، چیزی از حرارت عشقشان به ایران و رهبری کم نمی‌کرد. همان مردم مبعوث‌‌شده‌ای که از جای‌جای ایران، خود را به مراسم تشییع رسانده بودند و با لهجه‌های گوناگون، با رهبر شهید وداع می‌کردند. 

در راه بازگشت از تهران، به لیلا پیام دادم و از روزهای خوف و رجا گفتم؛ روزهایی که آرزو می‌کردم عاقبتش بخیر شود و فراز و نشیب روزگار، امتحان او باشد برای ماندن در قافله عشق. لیلا همه‌ آن روزها را به‌خاطر داشت و تنها حسرتش این بود که وقتی در پایتخت، همسایه‌ آقا بود، هیچ تلاشی برای دیدار و روایتگری نکرد؛ دیداری که در نهایت به‌جای بیت رهبری، به مصلای تهران و بدرقه پیکر شهدا منتهی شد.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.