امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 6 محرم 1448
شناسه خبر : 367405
  پرینت تاریخ انتشار : 21 ژوئن 2026 - 9:07 | 3 بازدید

اسطوره و اسوه؛ رویای جمعی و الگوی تکثیرپذیر هویت ایرانیان + فیلم

برای ایرانیان «هویت ملی» در شاهنامه فردوسی، نقش‌ برجسته‌های «تخت‌ جمشید» و کتیبه‌های ساسانی تا معارف اسلامی، جلوگاه یافته و در هجمه‌ها چون کوه، پایداری‌ ورزیده است. «هویت اجتماعی» در آیین‌های جمعی، مساجد و حسینیه‌ها جان می‌گیرد و پیوند «من» و «ما» را شکل می‌دهد و «هویت فردی»، شعله‌ای پنهان است که در پرسش از […]

اسطوره و اسوه؛ رویای جمعی و الگوی تکثیرپذیر هویت ایرانیان + فیلم


هنوز آماده نیست///////«اسطوره» و «اسوه»؛ رویای جمعی و الگوی تکثیرپذیر هویت ایرانیان +فیلمبرای ایرانیان «هویت ملی» در شاهنامه فردوسی، نقش‌ برجسته‌های «تخت‌ جمشید» و کتیبه‌های ساسانی تا معارف اسلامی، جلوگاه یافته و در هجمه‌ها چون کوه، پایداری‌ ورزیده است. «هویت اجتماعی» در آیین‌های جمعی، مساجد و حسینیه‌ها جان می‌گیرد و پیوند «من» و «ما» را شکل می‌دهد و «هویت فردی»، شعله‌ای پنهان است که در پرسش از «کیستم؟» چهره خویش در آینه تاریخ را بازمی‌یابد.

«حماسه» شاهرگ حیات این «هویت‌سازی» است؛ نه تنها روایت جنگ، که اراده‌ای جمعی برای زیستن با عزت. از «رستم» و «گیو» تا سردارانی چون «سردار دل‌ها» حاج‌قاسم سلیمانی و «تنگسیر هرمز» دریادار تنگسیری؛ «حماسه» رمز بقای ایرانیان در گذر قرون بوده است؛ اما این جریان هر عصر نیاز به بازآفرینی دارد، تا بحران هویت، افق فرهنگ را نپوشاند.

در این میان، تلاقی دو حماسه بی‌همتا رخ می‌نماید: «حماسه ملی ایرانیان» و «حماسه سرخ حسینی». حماسه حسینی در کربلا، روایت تکلیف در برابر ظلم است؛ جایی که خون بر شمشیر پیروز می‌شود و «هل من ناصر» در اعصار طنین می‌اندازد. این دو حماسه، یکی «اسطوره ملی» و دیگری «اسوه دینی»، در ایستادگی برابر باطل و پاسداری از کرامت انسانی هم‌جوهر می‌شوند و هویتی بالنده برای ایرانیان ترسیم می‌کنند که در آن عشق به میهن و حقیقت در هم تنیده است.

در شرایط کنونی جهان؛، با تکرار تلخی جنگ‌ها، بازخوانی این روایت آیینی-حماسی ضرورتی مضاعف یافته است. ایکنا در دهه نخست محرم ۱۴۰۵، با درس‌ گفتارهای «ایران در آینه روایت حماسی»، در پی پاسخ به پرسش‌های بنیادین زمانه و روشن کردن راهی برای نسلی تشنه معناست؛ چراکه حماسه تداوم‌بخش هویت است و هویت، ضامن بقای تمدنی ماندگار.

در ادامه با پنجمین قسمت درس‌گفتار «ایران در آینه روایت حماسی» نیز افتخار همنشینی با بهمن نامورمطلق، استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی و رئیس انجمن علمی هنر و ادبیات تطبیقی را داریم که با هم می‌بینیم و می‌خوانیم.

ایکنا – طی یکی، دو دهه اخیر؛ حتی در فضای دانشگاهی ما خط تمیزی میان «اسطوره کهن» و «اسطوره مدرن» می‌کشند و همه اینها در شرایطی است که حتی برخی از استادهای به نام این عرصه نیز در تعریف و تبیین «روایت استنادی» به واسطه «اسطوره» یا «اسوه»  باز مانده‌اند. برخی از آن استادها وقتی درباره «اسطوره مدرن» صحبت می‌کنند و وقتی درباره «اسطوره کهن» (مؤلفه کهن‌ الگویی مبتنی یا روایت) آن چیزی که گاه خاستگاه شکل‌گیری اساطیر است سخن می‌گویند از اسطوره مدرن سخن می‌گویند! برای فهم این درس‌گفتار به این مهم بپردازیم که آیا ما مفهومی به نام «اسطوره مدرن» داریم یا نه؟ اما قبل از آن به حتم و قطع تعریف «اسطوره» را از زبان شما داشته باشیم. در ادامه اگر مفهومی به عنوان «اسطوره مدرن» را قبول داشتید؛ ورودی به آن داشته باشیم. همه اینها در شرایطی است که هنوز بخش مهمی از جامعه و شوربختانه حتی گاه میان جمع استادهای دانشگاه خط تمییز و تفاوتی میان «اسطوره» و «اسوه»  قائل نیستند!

ابتدا تأکید می‌کنم که به «اسطوره مدرن» اعتقاد دارم و می‌گویم چرا! وقتی ما از  «میتولوژی» (یعنی اسطوره‌شناسی) می‌گوییم؛ دو معنا را بازتاب می‌دهیم. معنای اول آن، «مطالعاتِ علمی اسطوره‌ای» است. یعنی وقتی می‌گوییم که فلان فردِ دانشمند، «میتولوگ» است، یعنی او در حال انجام مطالعات نظام‌مند و علمی درباره اسطوره است. این مطالعات در قرن نوزدهم توسط «فردریش کروزر» (اسطوره‌شناس و نظریه‌پرداز آلمانی) راه‌اندازی می‌شود و در ادامه، نظریه‌پردازان بسیار بزرگی مثل «ماکس مولر»، «ژرژ دومزیل»، «ژیلبر دوران»، «ژوزف کَمبل» و افرادی نظایر این بزرگان این مسیر را ادامه می‌دهند. این افراد دانشی را به نام «اسطوره‌شناسی» را بر مبنای سیر مطالعه علمی اسطوره شکل می‌دهند.

اما معنای دیگر متبادر شده از «میتولوژی» وجود دارد که به آن «شبکه اسطوره‌ای یک فرهنگ» می‌گوییم. برای نمونه می‌گوییم اسطوره‌شناسی یونانی، اسطوره‌شناسی مصری، اسطوره‌شناسی ایرانی! در این شیوه نگرشی به «میتولوژی» در واقع از یک دستگاه و یک شبکه اسطوره‌ای صحبت می‌کنیم که اسطوره‌های آن فرهنگ گرد هم آمده و کنار یکدیگر قرار و معنا می‌گیرند. این شیوه مطالعاتی نیز اسطوره‌شناسی است که از همان واژه «میتولوژی» معنا می‌یابد. در این گفت‌وگو و در پاسخ به پرسش شما؛ مبتنی با این تعریف دوم؛ یعنی «دستگاه اسطوره‌ای» پاسخ را بیان می‌کنم و در حال حاضر با آن رویکرد معنایی نخست «میتولوژی» (مطالعاتِ علمی اسطوره‌ای) کاری ندارم.

درباره آن رویکرد نخست(مطالعاتِ علمی اسطوره‌ای)؛ کتابی با عنوان «درآمدی بر اسطوره‌شناسی» نوشته‌ام. در آن کتاب سعی کرده‌ام 10 رویکرد و نظریه اسطوره‌شناسی را معرفی کنم. اما بحث من در این درس‌گفتار و در پاسخ به مؤلفه‌ای که شما مطرح کردید بر وجه معنایی دوم «میتولوژی» یعنی «شبکه اسطوره‌ای یک فرهنگ» استوار است.

فرهنگ‌های اندکی میان تمامی کشورهای جهان دارای شبکه کامل اسطوره‌ای هستند. دلیل این مسئله به این مهم بازمی‌گردد که برای شکل‌گیری یک شبکه منسجم اساطیری در یک فرهنگ، ابتدا باید در یک دوره‌ای از تاریخ (یعنی دوره باستان) فرهنگ کشوری به درجه‌ای از فرهیختگی و تمدن رسیده باشد که بتواند اسطوره‌ها را در بطن خود شکل داده باشد. باید بر این مسئله تأکید کنم که در این مسئله تردیدی وجود ندارد که «اسطوره» در تمامی فرهنگ‌ها وجود داشته است. اما اسطوره‌ها برای برخی از فرهنگ‌ها در حد بَدَوی (ابتدایی) باقی مانده است.

«کلود لوی‌استروس» (قوم‌شناس و انسان‌شناس فرانسوی و از نظریه‌پردازان انسان‌شناسی مدرن) کتابی چهار جلدی به نام «اسطوره‌شناسی‌ها» دارد که این کتاب‌ها درباره اسطوره‌شناسی‌های سرخ‌پوستان آمریکایی است. «کلود لوی‌استروس» در این مجلد چهار جلدی درباره اسطوره‌هایی صحبت می‌کند که به نوعی ارتباط با جنگل و حیوانات دارند. برای مثال در پاسخ به این پرسش که آتش از کجا آمده است؟ در تشریح روایت اسطوره‌ای سرخ‌پوستان به این مسئله اشاره می‌کند که آن بومیان سرخ‌پوست در باور فرهنگی و اساطیری خود به این اعتقاد دارند که آتش از حیوانی به نام «جگوار» آمده است. آن حیوان (جگوار)، آتش را در اختیار داشته و اولین بار آتش دست او بوده است و بعد انسان‌ها این آتش را از او دزدیدند و برای خود آوردند.

حال وقتی به روایت همین پرسش که آتش از کجا آمده است؛ در فرهنگ یونان باستان نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که طبق باور اساطیری و فرهنگی یونانیان باستان؛ «آتس» توسط «پرومته» (نیمه خدا-نیمه انسان) از کوه «المپ» (کوه مقدس و محل زندگی خدایان) ربوده شده و به انسان‌ها داده شده است.

اما وقتی به پاسخ پرسش همین پرسش «آتش از کجا ماده است؟» در فرهنگ ایرانی با نگاهی به شکل کامل متفاوت در همان شبکه فرهنگی اصیل اساطیری ایرانیان باستان مواجه می‌شویم. نزد ایرانی‌ها، «هوشنگ» بود که «آتش» را «کشف» می‌کند! وقتی به این روایت‌های اسطوره‌ای درباره دسترسی انسان به آتش در فرهنگ‌های مختلف که به آنها اشاره کردم؛ دقت می‌کنیم، در می‌یابیم که بین دو نگرش «اسطوره‌شناسی» تفاوت بسیاری وجود دارد. در یونان باستان، یکی رفته و آتش را از کوه «المپ» دزدیده و آورده است. اما در فرهنگ اسطوره‌ای ایران؛ شهریاری مثل «هوشنگ» آتش را کشف کرده و به میان مردم آورده است. این در شرایطی است که فرهنگ اساطیری سرخ‌پوستان، آتش از حیوانی (جگوار) گرفته شده است.

فرهنگ اسطوره‌ای سرخ‌پوستان هنوز به آن درجه انتزاعی نرسیده و در درجات پایین (نگاه بَدَوی) مانند ارتباط با جنگل و یا حیوان قرار دارند؛ پس لاجرم اسطوره‌شناسی مبتنی بر فرهنگ بَدَوی سرخ‌پوستان نیز هم در همان درجه باقی مانده است.

اما وقتی به ایرانی‌ها می‌رسیم، می‌بینیم که سیر عظیمی در حوزه معنا و تسلسل قهرمان‌ها وجود دارد؛ اینکه «اهورامزدا» هست، «امشاسپدان» هستند، «ایزدان» هستند، «شهریاران» هستند و این تسلسل قهرمان به همین شکل ادامه دارد. یعنی یک دستگاه کامل! دستگاهی که نگاه و روایت در آن انتزاعی و مجرد شده است. دستگاهی که در آن شمای انسان نمی‌توانید «اهورامزدا» را ببینید. برای آنکه دیگر آن قهرمان بزرگ از حالت محسوس (جگوار، درخت و اینها) خارج شده و به اوج استعلا رسیده است. تحقق چنین نگاه و شکل‌گیری چنین دستگاه اسطوره‌شناسی استعلایی است که سبب می‌شود مشابه این حد از شبکه اسطوره‌ای اصیل در کل تاریخ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها، تنها در چند کشور (فرهنگ-تمدن) مانند ایران و سپس در هند، مصر، یونان و بعد روم (بیزانس) وجود داشته باشد.


بیشتر بخوانید:

تثبیت و انتقال «هویت ملی و مذهبی» در گرو ساخت «روایت کلان»

«حماسه ایرانی» راز ققنوس‌وار خیزش روایتی و هویتی ایرانیان

«حماسه»؛ روایت فداکاری قهرمان برای نام و وطن

«دانایی»؛ مزیت ایرانیان در ساخت روایت اصیل حماسی


نظیر چنین دستگاه شبکه‌ای اساطیری را در تمدن «میان‌رودان» (بین‌النهرین) نیز شاهد بودیم؛ اما آن  دستگاه شبکه‌ای اساطیری در «میان‌رودان» به سبب عدم تکامل، ماندگار نشد. برای نمونه «حماسه گیلگَمِش» (از قهرمان‌های اسطوره‌ای بین‌النهرین باستان) یکی از نمونه‌های آن دستگاه شبکه‌ای اساطیری است.

همچنین در میان تمدن‌های باستانی، تمدن فرهنگی «بابِلی‌ها» نیز از قهرمان‌ها و روایت‌های اساطیری (اسطوره‌شناسی) خوبی برخوردار بودند؛ مطرح‌ترین روایت اساطیری «بابِلی‌ها» به داستان «مَردوک» و «کیامَک»؛ نبیرد آنها و مسئله خلق جهان باز می‌گردد. ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که «یهودی‌ها» بخش بسیاری از همین اساطیر و روایت‌های اسطوره‌ای «بابِلی‌ها» را به عاریت گرفتند و برای فرهنگ روایی خود بردند (مثل همان برج بابِل، چاه بابِل و نظایر دیگر).

پس بنابراین، با کنار هم چیدن، تحقیق و مداقه بر جمیع نمونه‌های متعدد و مختلفی که تا اینجا به آنها اشاره کردم و از هر یک مثالی نیز زدم؛ با قدرت می‌توان گفت که یکی از افتخارهای کشور ما این است که ما از یک دستگاه بسیار قوی و چندلایه «اسطوره‌شناسی» در ایران بهره می‌ریم. یک لایه آن به لایه «هند و اروپایی» بازمی‌گردد که در این لایه با هندی‌ها مشترک هستیم و لایه بعد، «دستگاه منسجمِ اسطوره‌ای زرتشتی» است؛ که دستگاهی اصیل و بسیار کامل است.

مدر این دستگاه، روایت‌های «قهرمان‌ها» و «اساطیر» مختلف را در «اوستا» و «یشت‌ها» شاهد هستیم. در کنار این‌ها، متن‌های پهلوی فراوانی داریم که این دستگاه عظیم اصالت اساطیری ایران را کامل می‌کنند. این دستگاهِ منسجم، در ادامه با پذیرش دین اسلام شاهد شکل‌گیری دستگاهی کامل، منسجم و اصیل دیگری به ضرورت زمان تاریخی، یعنی پذیرش دین اسلام میان مردمان ایران است. همچنین کنار این افراد برای انسجام بخشیدن به آن روایت‌ها؛ افرادی چون «فردوسی»؛ «دقیقی»؛ «اسدی طوسی»؛ «ایرانشاه» و چنین دست از ادبا، عرفا و شاعران را داریم که دوباره به بازسازی آن دستگاه عظیم روایت اصیل اساطیر ایرانی می‌پردازند و آن را زنده نگه می‌دارند.

«اسطوره» در واقع به معنای روایت‌هایی با الگوهای تکثیرپذیر است و الگو به معنای شخصیت‌های قهرمان شگفت‌انگیز؛ این دو تعریف کنار یکدیگر «اسطوره» را شکل می‌دهد. این مسئله را نیز باید در خاطر داشت که اسطوره‌ها در واقع با اولین‌ها سرو کار دارند. اولین انسانی که آتش را ابداع کرد اولین انسانی که خانه را بنا کرد؛ «هوشنگ» نمونه خوبی است؛ «هوشنگ» به معنای کسی است که خانه‌های خوب بنا می‌کند و یا قهرمان بزرگ اسطوره‌ای چون «جمشید» که بسیاری از ابداع‌ها و کارهای نوین را در «شاهنامه» و متن‌های پهلوی به نام او می‌خوانیم و می‌دانیم. پس به خاطر این دست از مسائل است که چنین قهرمان‌هایی بدل به اسطوره می‌شوند.

بار دیگر با قدرت تکرار می‌کنم که «اسطوره» یعنی روایت الگوهای تکثیرپذیر! به واقع اگر اسطوره تکثیر نشود این الگو از بین می‌رود و روایت می‌میرد! اگر روزی قرار باشد که ایرانی‌ها دیگر نام «سهراب» را بر فرزندان خود نگذارند، «سهراب» یک اسطوره مرده است! پس «اسطوره» همواره باید تجدید و تکثیر شود تا زنده بماند.

فراموش نکنیم که  اسطوره‌ها زنده می‌شوند، آفریده می‌شوند، ضعیف می‌شوند؛ قوی می‌شوند و حتی اسطوره‌ها می‌توانند بمیرند! اگر زمانی شاهد بودیم که اسطوره‌های مصری مرده‌اند، دلیل آن به این مهم برمی‌گردد که دیگر استفاده نشده و از صفحه فرهنگی مردمان مصر خارج شده‌اند. بله؛ در این اواخر سعی کردند تا دوباره آنها را زنده کنند؛ اما آن انفصال زمانی که بین آن اسطوره‌ها پیش آمده، تحقق این امر را برای مصریان سخت می‌کند؛ اما برای ما چنین رابط‌ها و افرادی که سعی در زنده کردن و زنده نگاه داشتن اساطیرِ ما داشته‌اند فراوان هستند؛ «فردوسی»؛ «اسدی طوسی»؛ «دقیقی» و نام‌های دیگر که همه آنها واسطه‌هایی را به گذار اعصار و قرون ایجاد کردند تا آن «پیوستگی روایی اصالت اساطیری دستگاه تمدنی و فرهنگی ایران» را ایجاد کنند.

در این تردیدی نیست که بسیاری از اسطوره‌های دیگران نیز مرده و از بین رفته‌اند؛ آنچنان که برخی از اسطوره‌های ما نیز مرده‌اند! بعضی از آنها را اصلاً نمی‌شناسیم! بعضی‌ها را فقط به نام به خاطر داریم و گاه حتی همان نام را نیز به کار نمی‌بریم! «اسطوره‌ها» زمانی زنده هستند که تکثیر شوند. هر اسطوره ای که بیشتر تکثیر شود، قدرتمندتر است. هر نامی‌از اسطوره‌ها چه اسطوره‌های دینی، چه اسطوره‌های ملی؛ هر چه بیشتر تکرار شود، هر چقدر ما آن نام‌ها را بیشتر بر روی فرزندان و نسل‌های خود بگذاریم؛ آن اسطوره‌ها در جامعه زنده تر؛ پویاتر و اثرگذاری بیشتری دارند.

شما امروز ببینید که چه افرادی در جامعهِ ما برای فرزندانِ خود بیشترین اسم‌های پُرتکرار را می‌گذارند؛ یا به رخدادها و رویدادهای جامعه نگاه کنید؛ یا کالاهایی که حتی در کشورمان تولید می‌شوند، به عنوان مثال خودروی «سمند»؛ نام این خودرو از «اسبِ سهراب» گرفته شده است. پس به هر میزان که یک جامعه، یک تمدن، یک فرهنگ و یک ملت از «اساطیر» خود بیشتر استفاده کنند؛ یعنی آن اسطوره‌ها را زنده‌تر نگاه می‌دارند.

حال باید این پرسش پاسخ داده شود که «اسطوره‌ها» چه ویژگی‌هایی دارند؟ چه تفاوتی با بقیه روایت‌ها دارند؟ ما «روایت‌های افسانه‌ای» داریم. «حکایت‌ها» را در فرهنگ خود داریم. همچنین «اسطوره‌ها» را داریم. «اسطوره‌ها»؛ روایت‌هایی هستند که انسان‌ها به آن باور دارند؛ چراکه «اسطوره‌ها» باورپذیرند. شما به قصه‌های دینی یا اسطوره‌ها نگاه کنید که چگونه با باورمندی مردم سروکار دارند و چون با باورمندی مردم سرو کار دارند، «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» بدل به عناصر «هویت‌ساز» می‌ونند. چه اسطوره‌هایی که ما از قبل از اسلام می‌شناسیم و چه اسطوره‌هایی که بعد از اسلام -که بیشتر با عنوان «اسوه» از آنها یاد‌می‌کنیم- و می‌شناسیم؛ تمام آنها برای فرهنگ ایرانی نقش «هویت‌ساز» دارند. با این «اسطوره‌ها»، «اسوه‌ها» و «روایت» آنهاست که هویت‌می‌گیریم. همین‌ها هویت ما را تعریف‌می‌کنند و از همین رو با «افسانه» تفاوت دارند.

«جوزف کمبل» (اسطوره‌شناس آمریکایی با تخصص اسطوره‌شناسی تطبیقی و دین‌شناسی تطبیق) ‌می‌گوید: «افسانه‌ها فقط برای سرگرمی‌انسان‌ها هستند؛ اما اسطوره‌ها برای ساختن انسان‌ها و جوامع بشری به وجود آمده‌اند.» این «اسطوره‌ها» هستند که ما را ‌می‌سازند. «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» همان الگوهایی هستند که ما از آنها «تقلید» ‌می‌کنیم و هر چقدر بیشتر تقلید کنیم، یعنی آن «اسطوره» یا «اسوه» برای ما دارای اثرگذاری بیشتر است.

از همین روی است که تأکید دارم «اسطوره‌ها» یک سری الگوهای تکثیرپذیر و تقلیدپذیر هستند که اگر نباشند؛ یعنی اگر ملتی «اسطوره» نداشته باشد، آن وقت الگویی برای زیستن، برای مواجهه با بحران، مواجهه با التهاب‌های اجتماعی، رنج‌ها، سختی‌ها و جنگ‌ها نخواهد داشت. این «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» هستند که به ما امکان تاب‌آوری فردی و جمعی و به قول «میلان کوندرا» (نویسنده جمهوری چِک که به فرانسه تبعید شد) «تحملِ این بار سنگین هستی» را ‌می‌دهند و هموار ‌می‌کنند.

پس «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» هستند که هویت ما را برای هر نسل بازتعریف می‌کنند. ما با «اسطوره‌ها»و «اسوه‌ها» زندگی می‌کنیم. ما روایت «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» را برای سرگرمی نقل نمی‌کنیم؛ ما «اسطوره‌ها»، «اسوه‌ها» و روایت آنها را نقل می‌کنیم چون بخشی از ما و آینه تاریخی و هویتی ما هستند.

«اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» به ما امکان بودن می‌دهند. به عنوان ایرانی اگر این «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» را نداشتیم چه کسی را داشتیم؟ اصلا چه فردی بودیم؟! پس همان‌طور که گفتم، باز هم تأکید می‌کنم که کتابی مانند «شاهنامه» به ما می‌گوید که ما چه کسی هستیم؟ از کجا می‌آییم؟ و اگر «شاهنامه» فردوسی نبود؛ اگر «گلستان» سعدی نبود؛ اگر «منطق‌الطیر» عطار نیشابوری نبود و اگر این آثار سترگ ادبی و عرفانی نبودند؛ ما چگونه می‌توانستیم خود را تعریف کنیم؟ اصلاً با چه چیزی باید خود را تعریف می‌کردیم؟ جوانان ما با چه الگوهایی باید زیستن و هموار ساختن رنج زندگی را برای لذت بردن از زندگی می‌آموختند؟ امروز نیز ما «اسطوره‌ها»و «اسوه‌های» متعددی داریم و از همین روست که مدام آن «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» را برای خود تازه و نو می‌کنیم. به اصطلاح می‌گوییم که آنها را «اکتوآلیزه» -به روز- می‌کنیم، تا جوانان و نسل‌های فردای ما به آنها دسترسی داشته باشند.

اما درباره «اسطوره‌های مدرن» نیز باید بگویم که تعریف این مؤلفه که «اسطوره‌ها با باورمندی ما سرو کار دارند»، درباره آنها نیز صادق است. این مهم‌ترین و ممتازترین ویژگی اسطوره‌هاست. به قول «جوزف کمبل»: «اسطوره در واقع رویاهای جمعی ما به شمار می‌رود». ما «اسطوره شخصی» نداریم. بله از نظر «فروید» و پیروانش، ما اسطوره شخصی داریم. اما از نظر «یونگ» و پیروانش، ما اسطوره شخصی نداریم؛ چراکه «اسطوره» همیشه با جمع تعریف می‌شود. من، خود؛ از آن دسته از افرادی هستم که معتقدم «اسطوره» همیشه جمعی است و «اسطوره» و «اسوه» نمی‌تواند فردی باشد. اما در نقطه مقابل کسی مانند «جوئل شارون» (استاد جامعه‌شناسی) می‌گوید: «ما در جستجوی اسطوره شخصی افراد هستیم»؛ اما به همان میزان نظریه‌پردازی چون «ژیلبر دوران» (فیلسوف، جامعه‌شناس و انسان‌شناس فرانوسی) نقدی بر «شارون» وارد می‌کند و می‌گوید: «آن اسطوره شخصی نیست؛ بلکه «عقده شخصی» است.»

بنابراین می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که «اسطوره‌ها»، الگو هستند. اگر ما در جامعه خودمان این الگوها را تعریف نکنیم؛ نوجوانان و جوانان ما نیاز به الگو پیدا می‌کنند! چراکه در اصل به آن الگوها نیاز دارند. اگر ما نتوانیم «اسطوره‌های» خود را معرفی کنیم؛ آن وقت همان جوانان و نوجوانان به سراغ اسطوره‌های دیگران می‌روند و آن «اسطوره‌ها»، «اسوه‌ها» و روایت‌ها را به عنوان هویت می‌پذیرند. آن وقت است که در جامعه، شاهد «دگردیسی هویتی» (بحران هویت) خواهیم بود.

براساس همین نگاه و بینش است که تأکید دارم موظفیم که «اسطوره‌ها» و «اسوه‌های» خود را مدام به روز کنیم، با زبان هنر آنها را به مخاطب ارائه دهیم، در معرض تماشای نوجوانان و جوانان خود قرار دهیم و در کتاب‌های درسی‌مان از «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» بگوییم. زمانی که «اسطوره‌ها» و «اسوه‌ها» را معرفی نکنیم؛ آن وقت در اتاق خواب همین نوجوانان و جوانان؛ شما عکس اسطوره‌های دیگران را خواهید دید. ما باید اسطوره‌های خود را تقویت کنیم تا نسل امروز و نسل‌های فردا بتوانند با هویت خود یعنی هویت جمعی ایرانی ارتباط برقرار کنند نه با هویت دیگری!

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.