- روایت درخشش وحیانی «وهب کلبی» در کوچههای کربلا
- عکس | مراسم گرامیداشت سالروز شهادت شهید چمران در دانشگاه تبریز
- عزاداری سنتی «مشق شمشیر» نجفیهای مقیم قم
- تغییر در حدنصاب قبولی مرحله اول آزمونهای ارزیابی حافظان قرآن
- در ملاقات امام حسین(ع) و عمربن سعد چه گذشت
- اعلام برنامههای هفته امر به معروف و نهی از منکر در کهگیلویهوبویراحمد
«بچههای فرات»؛ روایتی نوجوانمحور از وقایع پیش از عاشورا
در ماه محرم، که هوای دلها رنگ و بوی دیگری میگیرد و یاد سالار شهیدان، مشتاقان را به سوگ مینشاند، فرصتی مغتنم دست داده است تا از شتاب روزمرگی فاصله بگیریم و با معارف حسینی و عاشورایی بیش از پیش آشنا شویم. این ایام، تنها مجال عزاداری و سوگواری نیست، بلکه پنجرهای رو به حکمت، […]
در ماه محرم، که هوای دلها رنگ و بوی دیگری میگیرد و یاد سالار شهیدان، مشتاقان را به سوگ مینشاند، فرصتی مغتنم دست داده است تا از شتاب روزمرگی فاصله بگیریم و با معارف حسینی و عاشورایی بیش از پیش آشنا شویم. این ایام، تنها مجال عزاداری و سوگواری نیست، بلکه پنجرهای رو به حکمت، ایثار، آزادگی و درسهای جاودانهای است که واقعه کربلا برای تمام اعصار به ارمغان آورده است. از این رو، ضروری است که این گنجینه نورانی را با زبانی گویا و شیوا، به نسل امروز کودک و نوجوان منتقل کنیم تا آنها نیز با سیراب شدن از زلال عاشورا، راه حق و حقیقت را بیابند.
در تازهترین اثر منتشر شده در حوزه ادبیات آیینی، نگاهی نو به وقایع منتهی به عاشورا شکل گرفته است. رمان «بچههای فرات» به قلم لیلا قربانی، با رویکردی متفاوت، به جای پرداختن به چهرههای سرشناس کربلا، دوربین روایت را بر روی نوجوانان کوچهپسهای کوفه در سال ۶۱ هجری متمرکز کرده است؛ نسلی که در حاشیه این حماسه عظیم، گرفتار پیچوخم انتخابهایی سرنوشتساز شدهاند.
این اثر که توسط انتشارات جمکران در ۱۲۲ صفحه راهی بازار نشر شده، تلاش میکند تا سیمای کوفه را نه تنها بهعنوان شهری با نامههای دعوتکننده، بلکه بهمثابه بستر زایش تردید و دوگانگی به تصویر بکشد. در این میان، سه نوجوان به نامهای سعد، علی و مالک، نماد سه رویارویی متفاوت با بحران حقیقتیابی در آن برهه تاریخی هستند.
عاشورا در آینه نگاه نوجوانانه
نویسنده در این کتاب، از بازگویی کلیشهای نبرد تاریخی پرهیز کرده و کربلا را به عرصهای برای سنجش «گزینش» بدل کرده است. شخصیتهای این داستان، نه قهرمانانی مطلقگرا که نوجوانانی خاکستری و ملموس هستند؛ آنها دچار خطا میشوند، از خیانت دوستان شوکه میشوند و در میان فشار اجتماعی، منافع شخصی و ندای وجدان، مسیرهای گاه متضادی را برمیگزینند. این ویژگی، روایت کتاب را به فضای ذهنی مخاطب امروزی نزدیکتر کرده و آن را از یک رمان صرفاً تاریخی به اثری تعلیقآمیز بدل نموده است.
کوفه؛ میدان تقابل دعوت و سکوت
این رمان با بازسازی جزئیات اجتماعی و سیاسی کوفه، نشان میدهد که چگونه جامعهای که روزی مشتاق دیدار امام حسین(ع) بود، در لحظه افعال، در لاک ترس و مصلحتاندیشی فرو رفت. «بچههای فرات» نه فقط به روایت گذشته، که به بازتاب وضعیت امروز انسانها در مواجهه با انتخابهای دشوار میپردازد و این پرسش را در ذهن مخاطب زنده میکند که اگر در آن شرایط بود، کدام راه را برمیگزید.
نثر کتاب نیز متناسب با گروه سنی نوجوان، ساده و روان، اما آکنده از حس تعلیق و بار عاطفی طراحی شده است. در بخشی از این اثر، لحظه مواجهه علی و مالک با حقیقت خیانت دوستشان، به خوبی گسست میان اعتماد و واقعیت را در ذهن نوجوانان به تصویر میکشد.
«بچههای فرات» با هدف بازخوانی یک واقعه ماندگار از زاویهای مغفول مانده، به دنبال روایت حسرت جاماندن از کاروان حقیقت است؛ روایتی که همچنان در گذر زمان، برای هر نسلی قابل بازخوانی به نظر میرسد.
در بخشی از کتاب میخوانیم: ماهیها در چوبهای نازکی روی شعلههای آتش کباب میشدند و در دستهای مالک میچرخیدند. دستش که خسته شد، ماهی هر کس را به خودش داد. حالا دست هر کدام یک چوب بود. سعد که چپ چپ به علی نگاه میکرد، کمی از ماهیاش را مزه کرد و دوباره روی آتش گرفت و گفت: چرا امروز شبیه دیوانهها شدی؟! پدرت دوباره سر گله توبیخت کرده؟
-مالک که با چشمهایش به ماهی بریانش زل زده بود، گفت: نه! دعوایی نبوده، تازه شب را هم نخوابیده، خوب شد که فرات مواج است، وگرنه با این پریشانیاش معلوم نبود که آب با خودش کجا میکشاندش.
-کمی صبر کنیم، آرام میگیرد.
همچنان سعد و مالک بر سر امواج فرات بحث میکردند، علی چوب را در آتش بیشتر فرو میکرد و به یاد حرفهای دیشب پدر و دوستانش میافتاد. صداها در ذهنش میپیچید، پدر گفته بود: تصمیم را گرفتهام. یکی از همین شبها، راه کوفه را میگیرم و میروم. شاید به کاروانش رسیدم.
– میگویند راهها ناامن است. سربازهای عبیدالله همه جا هستند.
– باشند! بالاخره که چه؟ شنیدهام هانی و مسلم را در کوفه کشتهاند. مطمئنم با رسیدن حسین بن علی(ع) پسر زیاد تیغ از رو میکشد و جنگ خونینی راه میاندازد.
– آری! اگر برویم، دیگر برگشتی در کار نیست!
ناگهان مالک با دست، چوب علی را گرفت که داشت از دستش میافتاد. سر ماهی سوخته بود؛ اما هنوز اصلش برای خوردن باقی بود.»
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

