- بازتعریف پایتخت نهجالبلاغه؛ از دستاوردهای کاشان تا منشور جامع حکمرانی
- انتشار کتابچه اسناد بالادستی ستاد ملی تدبر در قرآن
- عاشورا سرمایه تمدنی و فکری ایران و گفتمان مشترک آزادگان جهان است
- او یک فرشته بود
- ارائه روایت مستند از پیوند محرم و عاشورا با حوزه دیپلماسی برای نخستین بار
- هویت انقلابی و دینی جهاددانشگاهی باید حفظ، تقویت و گسترش یابد
میقات شهادت؛ احرام مسئولیت در اشتراک وجودی امت
به قلم سیدمحمد عطاری؛ مدیر اداره امور بینالملل دانشگاه امام صادق(ع) از مترو که بیرون آمدم، شهر دیگر همان شهر چند روز پیش نبود. گویی در این شهر، چیزی از جنس معنا جابهجا شده بود و هوا، افزون بر گرمای تابستان، سنگینی حضوری دیگر را نیز بر دوش میکشید. جمعیت در عین شلوغی از هر […]
به قلم سیدمحمد عطاری؛ مدیر اداره امور بینالملل دانشگاه امام صادق(ع)
از مترو که بیرون آمدم، شهر دیگر همان شهر چند روز پیش نبود. گویی در این شهر، چیزی از جنس معنا جابهجا شده بود و هوا، افزون بر گرمای تابستان، سنگینی حضوری دیگر را نیز بر دوش میکشید. جمعیت در عین شلوغی از هر سو روان بود، اما این روانی، آشفتگی نداشت. آدمها بسیار بودند، آنقدر بسیار که گامها ناچار کوتاه میشد. نه میشد به شتاب رفت و نه میشد از ریتم جمع جدا شد. هرکس قدم خود را با قدم دیگری تنظیم میکرد، بیآنکه کسی فرمانی داده باشد. این هماهنگی خاموش، خود نخستین نشانه ورود به جهانی دیگر بود؛ جهانی که در آن، فردیت روزمره اندکی عقب مینشیند تا جماعت، خود را آشکار کند.
گرما تند بود و هوا بر شانهها مینشست، اما کسی از اصل حضور منصرف نمیشد. در ازدحام، نه فقط تنها، که صداها نیز به هم نزدیک میشدند. شعارها از جمعیت برمیخاستند، بر موج انسانها میلغزیدند و در لایههای عقبتر تکثیر میشدند. شگفت آنکه این همسرایی، تصنعی نمینمود. انگار مردمان، پیشاپیش، زبانی مشترک برای این روز در حافظه عاطفی خویش اندوخته بودند. ندای «لبیک سیدمجتبی» که بلند شد، صدا تنها یک شعار نبود؛ لحظهای بود که اعلام وفاداری، از سطح گزاره و خبر عبور میکرد و به سطح تجربه زیسته میرسید. کنار من، مردی رو به رفیقش گفت: «این فضا، آدم را یاد حج میاندازد. وقتی محرم شده بودیم و همه با هم میگفتند لبیک، اللهم لبیک». این جمله، هرچند کوتاه و گذرا، در حکم گشودن باب تأملی عمیق بود. شباهت، فقط در انبوهی جمعیت و گرمای هوا نبود، بلکه در این بود که هر دو صحنه، آدمی را از خود پراکندهاش بیرون میکشند و به مقصدی مشترک میسپارند.
در ظاهر، آنچه پیش رو بود، مسیر وداع و تشییع بود: خیابان، پرچم، آفتاب، لیوانهای آبی که در آن گرما بین مردم دستبهدست میشد و حرکت آرام هزاران تن. اما در لایهای عمیقتر، این مسیر صورت «مناسک» به خود میگرفت. مسیر، دیگر فقط مسیر نبود؛ موقف بود، گذرگاه بود، میدان تربیت بود. اگر در حج، انسان از میقات آغاز میکند و با ترک لباس عادی، به احرام درمیآید، در اینجا نیز میتوان گفت جامعه در لحظه شهادت، در نقطهای ایستاده که باید از وضعیت معمول خویش بیرون آید و به سطحی دیگر از ادراک و مسئولیت وارد شود. از همین رو تعبیر «میقات شهادت» تعبیر تأمل برانگیزی است. میقات شهادت، آن نقطه قدسی و تاریخی است که در آن، فقدان، به صرف فقدان باقی نمیماند، بلکه به آستانه تبدیل سوگ به عهد بدل میشود.
در سنت حج، میقات جای انتخاب پوشش جدید نیست فقط، جای انتخاب نسبت جدید با خویشتن و جهان نیز هست. آدمی در میقات، خویشتن روزمرهاش را وا میگذارد و در نظمی دیگر وارد میشود؛ نظمی که در آن، اعمال بدن، نیت دل و جهتگیری روح، همه به سمت مقصدی واحد سامان مییابند. شهادت امام شهید نیز برای جامعه، چنین کارکردی دارد. این شهادت، تنها ضایعه از دست دادن یک شخصیت بزرگ نیست، بلکه جامعه را در آستانه ورود به نظم جدیدی از آگاهی قرار میدهد. در این آستانه، آدمها صرفاً عزادار نیستند؛ مُحرم میشوند، یعنی در مدار مسئولیتی تازه قرار میگیرند. گویی آنچه از دست رفته، به نحوی پارادوکسیکال، آنچه باید به دست آید را آشکارتر کرده است: حفظ راه، استمرار عهد و نگاه داشتن افق.
اگر به این موضوع با نگاهی عمیقتر بنگریم مفاهیمی چون آستانهگی و اشتراک وجودی، خود را به روشنی نشان میدهند. در تحلیل برایان استنلی ترنری جامعهشناس، مناسک زمانی اهمیت مییابند که بتوانند ساختار تثبیتشده زندگی روزمره را تعلیق کنند و انسانها را وارد وضعیتی کنند که در آن، مراتب رسمی، فاصلههای طبقاتی و نقشهای ثابت، موقتاً رنگ میبازد. وقتی با عینک مطالعه به این حضور عظیم مردم در مراسم وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب نگاه کنیم، مشاهده میکنیم که انسانها از فضای تفکیکشده روزمره، از مشاغل، جایگاهها، رتبهها و تمایزها، به فضای فشردهای وارد میشوند که در آن، آنچه اصل میشود، حضور مشترک است. این حضور مشترک، همان چیزی است که میتوان آن را «اشتراک وجودی» یا communitas نامید؛ حالتی که در آن، جامعه نه صرفاً همچون جمع آماری افراد، بلکه همچون جماعتی تجربه میشود که در افقی یگانه تنفس میکند.
این اشتراک وجودی، حتی به شکل عینی نیز در افراد آشکار میشود. کوتاه شدن گامها، مراقبت از دیگری در ازدحام، تحمل گرما، ایستادنهای مکرر و باز به راه افتادن، همه نشانههایی از آناند که بدن فردی، به بدن جمعی ملحق شده است. مناسک، فقط در سطح زبان عمل نمیکنند، بلکه از راه بدن، از راه نظم حرکت و از راه تحمل مشترک سختیها، معنا میسازند. از این جهت، شباهت این صحنه به حج، شباهتی ثانوی و شاعرانه نیست، بلکه شباهتی ساختاری است. در هر دو، آدمها با دشواری راه مواجهاند، اما این دشواری، صرفاً مانع نیست؛ بخشی از سازوکار قدسیشدن تجربه است. گرمای هوا، ازدحام، محدودیت حرکت و حتی خستگی، همه به عناصر تربیتی سلوک جمعی بدل میشوند.
در این میان، مفهوم وظیفه نیز معنا مییابد. در حج، حاجی به وظیفهای شرعی پاسخ میدهد؛ وظیفهای که ریشه در امر الهی دارد و با نیت قربت معنا پیدا میکند. در اینجا نیز مردم، به نحوی متفاوت، اما در حال ادای تکلیفاند. تکلیف این صحنه، درهمتنیدگی امر دینی، ملی و میهنی است. این حضور را نمیتوان صرفاً به هیجان گذرا یا واکنش عاطفی فروکاست. آنچه مردمان را در گرما و ازدحام نگاه میدارد، احساس ادای دِین است؛ دِینی نسبت به شهید، نسبت به امت، نسبت به راه و نسبت به آینده. از این رو، این مراسم، فقط صحنه سوگ نیست، صحنه تجدید تکلیف است. مردمان در این راه، به نحوی نمادین، احرام مسئولیت میبندند.
در این میان، هنگامی که هزاران نفر در فضایی مشترک گرد میآیند، صداهایشان همزمان میشود، توجهشان بر امر واحدی متمرکز میگردد و رنجی مشابه را تحمل میکنند، انرژی پدید میآید که از سطح فردی فراتر میرود. این انرژی را نمیتوان تنها با واژگانی چون احساسات یا شور توضیح داد. در واقع نوعی جوشش جمعی سبب برآمدن وجه عاطفی مشترک میان آنها است که واقعیت مقدس را در وجدان جمعی بازتولید میکند. در این صحنه، امر مقدس فقط یاد این شهید بزرگ نیست؛ بلکه پیوند میان شهادت، ولایت، امت و افق آینده است. از این حیث، شعارها تنها کارکرد بیانی ندارند، بلکه عمل نمادیناند؛ آنها جماعت را همزمان میسازند، به آن ریتم میدهند و از تکثر خاموش، وحدتی گویا پدید میآورند.
همسرایی «لبیک» در اینجا، به تلبیهای اجتماعی بدل میشود. در حج، تلبیه اعلام حضور در محضر الهی و اجابت دعوت خداوند است. در اینجا نیز «لبیک» صورت دیگری از اجابت است: اجابت عهد، اجابت ولایت، اجابت استمرار راه. البته این قیاس، نیازمند دقت است. قرار نیست امر سیاسی و امر قدسی، بدون تفکیک معرفتی بر هم منطبق شوند. بلکه مقصود، فهم منطق مناسکی هر دو است. در هر دو، انسان از سطح انفعال بیرون میآید و با زبان و بدن خود، تعلق خویش به یک حقیقت برتر را اظهار میکند. از این منظر، تلبیه در هر دو صحنه، سازوکار عبور از پراکندگی به تمرکز است.
جوشش جمعی، کارکرد مهم دیگری نیز دارد و آن، تبدیل سوگ به سرمایه اجتماعی است. جامعهای که بتواند اندوه خود را در مناسکی معنادار و وحدتبخش سامان دهد، از دل فقدان، قدرت بازتولید خویش را به دست میآورد. اگر سوگ، بیصورت و بیافق بماند، به فرسایش عاطفی و انفعال تاریخی میانجامد. اما اگر در قالب مناسک منظم، همصدا و آکنده از نشانههای وحدت صورتبندی شود، به نیرویی برای قوام جمعی تبدیل میشود. در اینجا، شهادت، پایان روایت نیست، آغاز روایت دیگری است؛ روایتی که جامعه در آن، خود را در نسبت با این فقدان بزرگ، بازتعریف میکند.

زمانی که نگاهی از بالا و با وسعت دید بیشتری به این دو پدیده اجتماعی میاندازیم، در مییابیم که هم حج و هم وداع و تشییع گسترده، واجد بعدی نمایشی نیز هستند، اما نه به معنای سطحی و تصنعی نمایش، بلکه به معنای عمیق ظهور امر جمعی در عرصه عمومی. این صحنهها، قدرت را به صورتی غیرسخت و غیراداری آشکار میکنند. اقتدار نمادین یعنی قدرتی که از درون پذیرش جمعی، از درون زیباییشناسی نظم و از درون وفاداری تجربهشده پدید میآید. وقتی جمعیتی انبوه، در گرمای شدید، با آرامش، نظم و همصدایی حرکت میکند، آنچه آشکار میشود، صرفاً شمار آدمها نیست، بلکه کیفیت پیوند میان آنهاست. این کیفیت پیوند، خود صورت عینی قدرت است.
در منطق سیاستگذاری فرهنگی، این نوع از مناسک را باید چونان رسانههای بدنی همبستگی فهمید. آنها پیام را فقط در سطح کلمات منتقل نمیکنند، بلکه با سازمان حسی و فضایی خود، معنا میسازند. مسیر، فرد، شعار، گرما، فشردگی و مقصد، همه در کار تولید پیامی واحدند: رشتهی امت هرگز گسسته نشده است. هنوز میتوان پیرامون امر مشترک گرد آمد. هنوز سوگ، به جای پراکندن، میتواند جمع کند. از این نظر، «واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» فقط آیهای در مقام توصیه نیست، بلکه توصیف زنده همان چیزی است که در خیابان واقع میشود. اعتصام در اینجا، یک ایده انتزاعی نیست؛ در نحوهی راه رفتن، صبر کردن، همصدا شدن و وفادار ماندن، عینیت پیدا میکند.
آیهی «و من یعظم شعائر الله فإنها من تقوی القلوب» نیز در همین افق، اهمیتی مضاعف مییابد. اگر شعائر، نشانههای یادآور امر الهی و حامل معنای قدسیاند، آنگاه پاسداشت مقام رهبر شهید انقلاب و حضور جمعی در وداع با او نیز در نسبت با شعائر قابل فهم میشود. تعظیم شعائر، تنها به حفظ قالبها محدود نیست؛ به پاسداری از معانی زندهای بازمیگردد که امت را نگاه میدارند. از این حیث، مراسم وداع، صرفاً یک رسم اجتماعی نیست، بلکه فعلی فرهنگی-ایمانی است که در آن، تقوای قلبی از سطح درون، به عرصه عمومی راه مییابد.
اکنون، آنچه از آن در ابتدا تحت عنوان «از میقات شهادت تا عرفات ظهور» یاد کردیم، روشنتر میشود. اگر شهادت، میقات است، آنگاه جامعه در آن لحظه، احرام تعهد میبندد. اما احرام، منزل نهایی نیست. پس از میقات، سیر آغاز میشود. این سیر، همان حرکت مردم در مسیر وداع است، همان تحمل سختی، همان تلبیههای اجتماعی، همان وقوفهای کوتاه در دل ازدحام و همان حرکت آکنده از معنا. مقصد این سیر، «عرفات ظهور» است. عرفات، در سنت حج، موقف معرفت است؛ ایستادن برای شناختن، تأمل کردن و خود را در نسبت با حقیقت دیدن. عرفات ظهور نیز، افقی است که در آن، جامعه از صرف سوگواری عبور میکند و به فهم مسئولیت تاریخی خویش در نسبت با امام عصر میرسد و آنچه که از تعبیر عرفات در نسبت با ظهور بر میآید این است که حتی ظهور نیز، نقطع پایان نیست.
عرفات ظهور، به این معنا، فقط یک زمان آینده نیست، یک وضعیت آگاهی نیز هست. جامعه نباید از شهادت، فقط اندوه بیاموزد، بلکه بصیرت نیز میآموزد. باید بفهمد که فقدان بزرگ، چگونه میتواند به تجدید عهد با حق بینجامد. باید بداند که انتظار، انفعال نیست، بلکه نحوهای از زیستن تاریخی است؛ نحوهای که در آن، امید از دل رنج سر برمیآورد و آینده، از دل وفاداری اکنون ساخته میشود. از اینجاست که عرفات ظهور، در امتداد میقات شهادت قرار میگیرد: یکی نقطه احرام مسئولیت است، دیگری افق معرفت تاریخی.
شاید بتوان گفت، آنچه در این روز در خیابان میگذشت، تبدیل فضا به موقف بود و تبدیل حرکت به سلوک. مردم فقط راه نمیرفتند، در حال گذر از مراحلی از خودآگاهی جمعی بودند. سوگ، در هیئت مناسک، به صورت سرمایه معنوی درمیآمد. بیعت، در هیئت شعار، به صورت تلبیه اجتماعی درمیآمد. ازدحام، به جای آشوب، به صورت انضباط درونی درمیآمد و شهادت، به جای آنکه صرفاً یادآور پایان باشد، آغاز میقاتی میشد برای ورود به افقی که همان عرفات ظهور است.
آنچه در این رویداد بزرگ الهی متولد میشود، نوعی تربیت جمعی است: تربیت برای وفاداری، برای تحمل، برای همبستگی، برای حفظ رشته اعتصام. جامعه در چنین مواقفی میآموزد که چگونه میتوان در اوج فقدان، از هم نپاشد، بلکه فشردهتر شود. چگونه میتوان در گرمای سخت واقعه، به جای فرسودگی، به معنا رسید. و چگونه میتوان از دل وداع، به دیدار افق رفت.
در نهایت، باید گفت این مسیر، مسیری از فقدان به پراکندگی نیست، بلکه از فقدان به تعهد است. میقات شهادت، جامعه را از خواب عادت بیدار میکند. مواقف این راه، آن را در آستانهی تجربهی اشتراک وجودی قرار میدهد. جوشش جمعی، امر مقدس را در وجدان عمومی احیا میکند. اقتدار نمادین، توان انسجام امت را در عرصهی عمومی مرئی میسازد و عرفات ظهور، افق معرفتی این سلوک را شکل میدهد؛ افقی که در آن، جامعه میفهمد برای چه باید بماند، چگونه باید بماند و به سوی چه باید حرکت کند.
اینچنین است که خیابان، در گرمای ظهر، تنها محل عبور افراد نیست؛ صحن یک مناسک بزرگ تمدنی است. و مردم، در آن ازدحام، فقط سوگوار یک شهید نیستند؛ آنان، در ژرفترین لایهی تجربهی خویش، در حال طی راهیاند از میقات شهادت تا عرفات ظهور.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.