او یک فرشته بود
انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات […]
انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانههایی الهی ارائه کردهاند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواستهاند نشانهای به آنان بنمایاند تا دلهایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.
برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل میشود و تکیهگاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم بهشمار خواهد رفت؛ تجربهای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینانبخش است.
یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش میکند بخشی از این تجربههای انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمعآوری و با افزودن مایههای داستانی به آن، در قالب داستانهای کوتاه خواندنی منتشر کند. به گفته وی، این داستانها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارقالعاده هستند که راویانشان آنها را اعجازی از سوی خداوند میدانند. این داستانها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آنها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطهای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.
در ادامه، ششمین بخش از این داستانهای واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهید خواند. از مردانی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.
او یک فرشته بود
تو حق داری بدانی سپیده، حق داری بدانی سرگشتگیهای این شوهر فلکزدهات از کجا آب میخورد. حق داری بدانی چرا هر شب جمعه مثل مرغ سرکنده دور خودش چرخ میخورد، به بهانههای واهی، دست به سرت میکند و تنهایی میرود پی گشتوگذارش. شنیدهام گلایهاش را به مادرم کردهای که میترسی زیر سرم بلند شده باشد! تو حق داری سپیده، دوره و زمانه بد است. آدم باید چهارچشمی کس و کارش را مراقبت کند، مبادا یک از خدا بیخبری پیدا شود و دام و دانهای پهن کرده باشد. من اما کارم از این حرفها گذشته سپیدهجان! یک عمر است که در دام افتادهام و هرچه دست و پا میزنم و تقلا میکنم، گرفتارتر میشوم. لابد تنت از این حرفها به رعشه افتاده، بعید نیست بغض کنی و قطره اشکی هم گوشه چشمت بنشیند.
بیشتر بخوانید:
«تو اهل این حرفها نبودی مرد! چطور دلت آمد به عهدمان پشت پا بزنی و مرا به هیچ و پوچ بفروشی؟!»
نه سپیدهجان، نه! هول برت ندارد. خیال خام به دل راه ندهی که شوهرت توزرد از آب درآمده و خانهخراب شدهای! شوهر بینوای تو سالهاست پایش در گل مانده و شیدا و سرگشته کسی شده است، اما نه از آن آدمها که تو خیالش را میکنی. قصه من کمی توفیر میکند. پای خط و خال و چشم و ابرو در میان نیست، پای یک چارقد در میان است. یک کفش کهنه و عصای چوبی. پای یک مقنعه رنگ و رو رفته که با کش، زیر چانهای پر از چین و چروک محکم شده است. نه، معما طرح نمیکنم بانو! به خدا که قصد آزارت را ندارم. عین حقیقت را میگویم. همسر تو سرگشته یک پیرزن شده است، یک پیرزن قامتخمیده که دل و دین آدم را میرباید و هوش و حواس را از سرش میبرد.
تو نمیدانی چقدر زیبا بود سپیده! نمیدانی چه برقی توی چشمهای میشیاش میدرخشید. نمیدانی چه آتشی زیر پوست چروکیدهاش گُر میکشید و چطور تن آدم را از حرارتش ذوب میکرد. دستانش مثل شاخه بیدی که تن به باد سپرده باشد، میلرزید. این را وقتی فهمیدم که خواست زیر کتفش را بگیرم تا با هم میان قبرها قدم بزنیم. میلرزید و میلرزاند. شبیه زلزله یا مهیبتر از آن. دمخورش میشدی، چهار ستون تنت میلرزید. قبرستان؟ بله قبرستان، پس کجا؟! خیال کردهای رفته بودیم چهارباغ بالا که سر از کافه و رستوران دربیاوریم؟! نه عزیز دلم، نه! من همینجا گوشه تخت فولاد، کنار مزار یکی از شهدا پیدایش کردم. من که نه، خودم میدانم از این هنرها ندارم. او مرا پیدا کرد. انگار که ساعتها انتظارم را میکشید. ایستاده بود تا سر و کلهام پیدا شود.
کلافه بودم، خسته و رنجیده، از آدم و عالم بریده. رفته بودم شاید دوایی برای دردهایم پیدا کنم. سنگهایم را با خدا واکنده بودم. رودربایستی را کنار گذاشته و حسابی خط و نشان کشیده بودم: «راه چارهای پیش پایم نگذاری، چشمهایم را روی همهچیز میبندم و به کل، قید دین و مذهب را میزنم. لاقیدی میشوم که بیا و ببین!»
خسته شده بودم. همه رهایم کرده بودند. دیگر کسی پا به کارم نمیگذاشت. پشت سرم چهها که نمیگفتند! باد صدایشان را به گوشم میرساند: «این پسرک همه را بازیچه دست خودش کرده، میخواهد بلوا درست کند و جار و جنجال راه بیندازد. خیال بندگی ندارد، میخواهد فتنهانگیزی کند!»
مسجدیها در آتش ماجرا دمیده و یک کلاغ چهل کلاغ راه انداخته بودند، وگرنه من که چیز خاصی نگفته بودم. رفته بودم چند رکعت نماز به کمرم بزنم. تازه دیر هم رسیده بودم، دو رکعتش را خوانده بودند. قامت بستم و اقتدا کردم. نماز که تمام شد، گفتند توی مسجد جلسه قرآن هفتگیست و فلان کَسَک را دعوت گرفتهاند که قاری ممتاز کشوریست، یک خروار رتبه برتر ملی دارد و خیلیها جلوی پایش بلند و کوتاه میشوند. هیئت امنای مسجد یک ماه آزگار خواهش و التماس کرده بودند تا راضی شود قدمرنجه کند و یک شب، فقط یک شب ناقابل، مسجد محله ما را هم به فیض اکمل برساند!
الله اکبر آخر نماز را میدادم که میکروفون دست گرفت، با مردم حال و احوال کرد و پیش از تلاوتش، رو به جمعیت موعظه خواند: «قرآن نور است، اگر عینک دارید، بردارید تا نور مصحف، مستقیم و بدون واسطه به چشمتان بتابد و وجودتان را نورانی کند.»
حرف عجیبی بود، توی کتف من یکی نمیرفت. هرچه دندان سر جگر گذاشتم و خودخوری کردم که چیزی نگویم، نشد. شیطان توی جلدم رفت. قلقلکم داد که از جا بلند شوم و جلوی آن همه آدم ریشسفید، زباندرازی کنم که: «هااای استاد بزرگ، جسارتاً راه را به خطا رفتهاید! پرتو قرآن، نور باطن است، نه نور ظاهر که عینک بتواند برایش مانعتراشی کند!» یکی دو جین استدلال منطقی هم پشت سر هم قطار کردم تا جلوی چشم آدم و عالم، سکه یک پول شود، از کوره در برود و بیآنکه آیهای خوانده باشد، مسجد را به قهر ترک کند. از آن شب، مسجدیها عذرم را خواستند. برای بابا پیغام و پسغام فرستاده بودند که اگر پای آقازادهات به مسجد باز شود، قلم پایش را خرد میکنیم.
غیر از آنهایی که سجاده آب میکشیدند، اهالی محل هم با همهمان سر و سنگین شده بودند. بابا همه را از چشم من میدید. مدام به جانم غرولند میکرد که با این فلسفهبازیهایت، آبرو توی در و همسایه برایمان باقی نگذاشتهای! مدرسه هم دستکمی از محل نداشت. یکی دو بار پاپی معلم معارفمان شده بودم که: «اسلام هم حکم به عبادت داده و هم حکم به علم؛ ما دنبال نماز و روزهاش رفتهایم و غربیها پی علم و دانش را گرفتهاند. بیخود سنگ مذهب را به سینه میزنید که ما مسلمانیم و آنها کافر!» تاب نیاورد سر کلاس بمانم. فرستادم پیش معاون مدرسه که: «این بچه مشاعرش عیب دارد. بماند، بقیه را هم از راه به در میکند.»
شده بودم گاو پیشانیسفید، سپیدهجان! باورت میشود؟! شوهر نازنینت شده بود وصله ناجور محل، آیینه دق کلاس. عین جذامیها، همه از دستم فراری بودند. آخوند و معلم و مداح میترسیدند پر و پاچهشان را بگیرم و با فلسفهبازیهایم جلوی هر کس و ناکسی سنگ روی یخشان کنم. این چه دردی است آخر؟! مگر آدم مرض دارد که خودش را با شاخ گاو دربیندازد؟! سری را که درد نمیکند که دستمال نمیبندند. من اگر میخواستم جار و جنجال راه بیندازم، پته آن شاطرعباس حقهباز را روی آب میریختم که به اسم کار خیر، مردم را تلکه میکرد و خودش هرروز پروارتر میشد، یا آن آقای محمدی بنگاه ماشین که از خلق محمد(ص) فقط اسمش را برده بود و رسمش فرسنگها فرق میکرد.
من دنبال دردسر نبودم سپیده، حال گلاویز شدن با این و آن را نداشتم. فقط میخواستم پاسخ سؤالهایم را پیدا کنم. ایراد میگرفتم تا خودم مجاب شوم. این کله، این کله کوچک چندکیلویی پر بود از خروار خروار سؤالات بیجواب که کسی هیچکدامشان را به تن نمیخرید و زیر بار پاسخدادن به آنها نمیرفت. کم مانده بود دیوانه شوم. دنبال راه دررو میگشتم؛ روزنهای که از این زندان خودساخته نجاتم بدهد.
بابا با عموی بزرگش که سری توی کتاب و قرآن داشت، صلاح و مشورت کرده بود که: «این بچه دارد از دست میرود، بس که صبح تا شب کتاب دست گرفته، لاطائلات میخواند و فلسفه نشخوار میکند. عدالت خدا را زیر سؤال میبرد، به زیارت ائمه(ع) ایراد میگیرد و زبانم لال، عالم برزخ را یک جور اوهام میداند.» عموی سرد و گرم چشیدهاش هم نسخه پیچیده بود که: «مگر نشنیدهای «پای استدلالیان چوبین بود؟!» این کتابهای ضالّه را از پیش دستش جمع کنید تا سرش به سنگ بخورد و فلسفهبازی را رها کند.»
تو نمیدانی سپیده، نمیدانی چه حالیست از عالم و آدم بریدن، از زمین و زمان نالیدن، از کس و ناکس به ستوه آمدن! دلم ابری بود، حال باریدن داشتم. یک خرچنگ به بزرگی کف دست بیخ گلویم را چسبیده بود و بیامان فشار میداد. شب جمعهای رفتم گلستان شهدا، سر مزار عموی شهیدم. به خیال آنکه دلی سبک کنم و این بار گران را زمین بگذارم. تو که میدانی آسمان، آنجا نزدیکتر است. حال آدم زود خوب میشود. آشفتهحالیاش سامان میگیرد. دردهایش درمان میشود.
حال و روز من اما از این حرفها گذشته بود. عین یونسی بودم که ماهی قورتش داده باشد. دور و برم تیره و تار بود، بی نور شمعی یا پرتو فانوسی. حال ارگ بم را داشتم، روزی که زلزله رسیده و ستونهای پوسیدهاش یکباره فرومیریزد. باز گریبان خدا را چسبیده بودم و بیمحابا دهنکجی میکردم:
«هان، همین بود رحم و مروتت؟! همین بود بندهنوازیات؟! به حال خودم رهایم کردی که انگشتنمای خلق بشوم؟! پشتم را خالی کردی تا زمین بخورم؟! کو؟ کجایی ربالعالمین؟! کجایی ارحمالراحمین؟! چرا نمیبینمت؟! چطور امور خلق را تدبیر میکنی که آخر و عاقبتشان به اینجا ختم میشود؟!»
شمشیرم را از رو بسته بودم. گوشه و کنایه بار خدا میکردم. تلخزبانیام تمامی نداشت. عین مار میگزیدم، اما هرچه نیش میزدم، زهر جانم آرام نمیگرفت. شبیه درشکههای میدان امام(ره)، دور گلستان چرخ میزدم و باز برمیگشتم سر جای اولم. نه یک دور، نه دو دور، نه صد دور. پای ایستادن نداشتم. راهرفتن سبکم میکرد. بهگمانم سر مزار یوشع نبی بود که با پیرزن شاخبهشاخ شدم. درجا، سرم را کوبید. نگذاشت به دقیقه و ساعت بکشد:
«کفر نگو پسرجان، خدا قهرش میآید!»
چرخیدم سمتش و متحیر نگاهش کردم: «با منی؟!»
«آره، با توام پسر! با تو که چشمت را روی همهچیز بستهای و بدجور گوشتتلخی میکنی!»
باورش سخت است سپیدهجان! شاید خیال کنی مالیخولیایی شدهام یا وهم و خیال برم داشته! بقیه هم همین حرفها را میزنند. بقیه اما بقیهاند، تو مهمی سپیده! تو که همپای زندگیام شدهای، تو که عهد بستهای یار و غمخوار روزهای سختم باشی. تو که حالا دادت از دست این شوهر بیمبالات به آسمان بلند شده و شک مثل خوره به جانت افتاده که: «چرا مرد من اینطوری میکند؟! چرا قایمباشکبازی درمیآورد؟! چرا هست و نیست؟! سرش کجا گرم است؟! بیخبر کجا میرود؟!»
تو مرا میشناسی سپیده! همیشه سرم توی لاک خودم بوده. تا کسی دُمم را لگد نکند، زبان باز نمیکنم. اهل حرافی نیستم. همه آن حرف و نقلها و گلهگذاریها را که گفتم هم از دل گذرانده بودم. روی زبانم نیامده بود که کسی بخواهد فالگوش بایستد. پیرزن اما انگار شنیده بود. همهاش را، یکجا، بیکم و کاست! گفتم: «با منی مادر؟! من که لام تا کام حرفی نزدم!» خندید: «یک ساعت تمام است دور خودت چرخ میزنی و بد و بیراه بار زمین و زمان میکنی، آنوقت میگویی لام تا کام چیزی نگفتم؟!»
برق از سرم پرید، حال دیوانهها را داشتم. آیینهای دم دست بود، حکماً دو تا شاخ بزرگ روی سرم پیدا میکردم. گفت: «من نای راهرفتن ندارم پسرجان، اما اگر دستم را بگیری، چندقدمی میشود همراهیات کنم.» دست دراز کردم و از روی آستین، مچهای نازکش را گرفتم. غیر استخوان و یک مشت پوست چروکیده، چیز چندانی زیر انگشتانم نیامد.
گفت: «آدم پا به سن و سال که میگذارد، از ریخت و قیافه میافتد. دیگر دلبری نمیکند. محرم میشود به کوچکترها؛ انگار مادرشان باشد یا جده مادری.» کفشهایش کوچک بود و قدیمی، اما تمیز و براق، انگار کسی با وسواس تمام، خاکشان را زدوده باشد. شانه به شانه هم قدم زدیم. روی سنگ قبرها پا نمیگذاشت، قدمهایش را لابهلای سنگها برمیداشت. میگفت: «اینجا حریم اولیای خداست، باید ادب کرد و بااحتیاط گام برداشت، مبادا خاطرشان مکدر شود.»
پرسیدم: سختتان نیست با این جسم نیمهجان؟! زیارت شهدا مستحب است، واجب که نیست!
خندید: «حق میگویی پسرم، اما یکی دو روز که نمیآیم، شب توی خواب پاپیام میشوند که: «ترک ما را کردهای مادر؟! قیدمان را زدهای؟!» خروسخوان صبح مجبور میشوم شال و کلاه کنم و سلانهسلانه بیایم بالاسرشان. شهدا قلبشان مثل آیینه صاف است، دلشان دریاست.»
از نازدانه خودش گفت که توی ۱۷ سالگی شهید شده و آن یکی پسرش که سالهاست روی ویلچر افتاده و مسیر خانه تا بیمارستان را گز میکند. گفت: «دعایش کن، انشاءالله شفا پیدا کند.»
نیشخند زدم، از همانهایی که به کام مسجدیها تلخ آمده بود و عذرم را خواسته بودند: «خدا خودش همهچیز را میداند، دعاکردن ما چه فایدهای دارد؟!»
ایستاد، عصایش را به زمین تکیه داد و توی چشمهایم زل زد: «وقتی نوهام از مدرسه برمیگردد، یقین میدانم گرسنه است، اما تا نگوید: ننه گرسنهام، برایش سفره نمیاندازم. دعا، خبر دادن به خدا نیست مادر، دردودل کردن با اوست.»
استدلال قشنگی بود، به دلم نشست. گفتم: «دلت برای پسر جانبازت کباب نیست؟! اگر خدا مهربان است، چرا این همه آدم بیگناه، درد میکشند؟!»
لبخند محوی زد: «هیچوقت لوبیا کاشتهای؟ میدانی دانه لوبیا چه زجری میکشد تا پوست تنش بشکافد و جوانه تازهای از دل آن بیرون بیاید؟ دردکشیدن باعث جوانهزدن آدمها میشود، باعث رشدکردنشان. خدا میخواهد ما قد بکشیم و بلند شویم. میخواهد برسیم به خودش و نور را حس کنیم. مثل همان دانه کوچک که از دل خاک و عمق تاریکی، به سمت نور قد میکشد.»
نگاهش کردم، نگاهم کرد. خندیدم، خندید. زبان گرمی داشت سپیدهجان، گرم و برّنده. هرچه میگفت، لبهای آدم را میدوخت، جای اما و اگر باقی نمیگذاشت. من اما باز شیطنتم گل کرده بود. سودای سفسطه داشتم. میخواستم سؤالپیچش کنم، شاید دست را ببازد و از میدان به در شود. قفسههای ذهنم را زیر و رو کردم تا یکی از آن سؤالهای جانداری را که سالها وبال گردنم بود، پیدا کنم و پیش روی پیرزن بگذارم.
«هان؛ با این یکی چطوری پیرزن؟! زود باش این یکی سؤال را جواب بده!»
حرفم را مزمزه کردم، میخواستم بپرسم: ما انسانها مجبوریم یا مختار؟ اگر خدا از قبل میداند که فردا چه کار میکنیم، دیگر انتخاب ما چه ارزشی دارد؟! نگذاشت بپرسم، پیشدستی کرد سپیده، میفهمی؟! نپرسیده، سؤالم را جواب داد. انگار که ذهنم را خوانده باشد.
«دانستن، زور و اجبار نیست مادرجان! خدا میداند تو چه راهی را انتخاب میکنی، اما مسیر را به جای تو انتخاب نمیکند. وقتی بچهها راه میافتند طرف سماور، مادرشان از اول میداند که عاقبت دستشان را میسوزانند. هزار بار هم عجز و لابه میکند و صدایشان میزند. اگر گوش نکنند، آخر همانی میشود که مادر میدانسته. حالا بگو، مادر دست بچهها را سوزانده یا خودشان؟!»
تند و تیز میپرسیدم، شیرین و ملیح جواب میداد. تلخ و گزنده میپرسیدم، قند و عسل تحویلم میداد. از حرفهایش به جوش و خروش افتاده بودم. میخواستم بغلش کنم، چارقدش را ببوسم و بگویم همه عمر، حسرت چنین مادری را داشتهام، یا به قول خودش چنین جده مادری را.
به دلم افتاده بود، حالا که آفتاب هدایت سرزده و شب تنهاییام سررسیده، حالا که خدا نگاهم کرده و خورشیدی مهربان سر راهم گذاشته، دیگر نباید راه را گم کنم. نباید راه و چاه را اشتباه بگیرم. گفتم این پیرزن گنج نهانی است که نباید به این سادگیها از کَفَش داد. دامنش را میچسبم و تا عمر دارم، دست از او جدا نمیکنم.
خسته شده بودیم. یک کرور راه آمده و یک خروار سؤال و جواب کرده بودیم. گفت: «پاهای من بیش از این تاب ایستادن ندارد مادر! تا همین جایش را هم مردانگی کرده، سرپا نگهم داشته. باید برگردم خانه.»
دلم لرزید، نکند غفلت به خرج بدهم و گنج نهانم را گم کنم. باید هوش و حواسم را جمع میکردم و طوری که بو نبرد، نشانیاش را از بر میشدم. به طمع اینکه هر بار روزگار سخت گرفت و باز در پیچ و خم سؤالها گرفتار شدم، راه خانهاش را در پیش بگیرم و یکراست بیایم سروقتش.
زیر بازوهایش را گرفتم و راسته خیابان سجاد را سلانهسلانه پایین آمدیم. میلرزید، خیلی بیشتر از وقتی که تازه دیده بودمش. سر پا بند نبود. گفت: «روی این سکوی سنگی کمی بنشینیم و نفسی چاق کنیم.» کمک کردم بنشیند. شرمنده شده بودم. خواستم بگویم: کاش بزرگتر بودم و ماشین داشتم که اینطور به زحمت نیفتی! حرف از دهانم بیرون نیامده، یک ماشین چراغ زد و پیش پایمان ترمز کرد. مردی میانسال بود با زنی جوان و بچههای قد و نیمقد. پیاده شدند و پیرزن را دوره کردند. با همهشان خوشوبش کرد و روی بچهها را بوسید. زیر کتفهای جده مادریام را گرفتند تا سوار ماشین شود.
زمام کار از دستم خارج شده بود. خودم را جلو انداختم که: من میرسانمشان، شما زحمت نکشید!
مرد خندید: «پای پیاده که نمیشود جوان! خسته شده است.»
خواستم جلوی ماشین بپرم، مو پریشان کنم، یقه چاک بدهم و التماس کنم که مادربزرگم را نبرید، جده مادریام را رها کنید. من حالا حالاها با او کار دارم؛ به قاعده یک عمر سرگردانی، به وسعت یک دنیا سؤال بیجواب.
مرد اما استارت زد و موتور ماشین به کار افتاد. سگرمههایم را در هم کشیدم و مات و مبهوت به پنجره ماشین چشم دوختم. پیرزن لبخند زد و با دست اشاره کرد جلو بروم. کنار شیشه نیمهباز خودرو ایستادم. دست روی سرم کشید و لب جنباند: «سؤالکردن بد نیست مادرجان؛ سؤال اگر آدم را به خدا نزدیکتر کند، عبادت است. فقط مواظب باش دنبال جواب باشی، نه دنبال غلبهکردن بر آدمها.» ماشین دور گرفت و در تاریک و روشن خیابان گم شد.
میفهمی چه میگویم سپیدهجان؟! پیرزن گم شد، بیآنکه نام و نشانی از خودش باقی بگذارد. مثل خضری که آمده بود تا موسای جوان را از تاریکی ضلالت به سمت نور و روشنی ببرد. خضری که برای موسی(ع) خط و نشان کشیده بود: اگر چون و چرا کنی، عذرت را خواهم خواست! و موسی باز بیمحابا سؤال پرسیده بود و خضر برای همیشه وداعش گفته بود.
من عاشق شدهام سپیده، عاشق و سرگشته! شوهر مفلوک تو حالا قریب ۱۵ سال است که هر شب جمعه، بهانهای میتراشد، خانه و کاشانهاش را رها میکند و گوشه دنجی از تخت فولاد، کنار مزار شهدا به انتظار مینشیند تا شاید باز پرهیبی از آن پیرزن قدخمیده را بیابد و انبوه سؤالات بیجوابش را روی سر او هوار کند.
من دلباخته و حیرانم سپیدهجان و تو مختاری که با این همسر زار و نزار بسازی و مرهم درد چندین و چندسالهاش باشی یا رهایش کنی و زندگی خودت را بچسبی. برایم دعا کن سپیدهجان، برای دیدار دوباره یار گمکردهام!
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

