- حمایت از نظام سلامت تقویت سرمایههای اجتماعی نظام است
- انقلاب اسلامی در امتداد نهضت عاشوراست
- کارگروه «ایرانیاران جوان» برای مدیریت بحران در کردستان تشکیل شد
- تمهیدات لازم برای آیینهای رهبر شهید در یزد اندیشیده شد
- نامنویسی ۱۵ هزار دانشجو برای شرکت در مراسم تشییع امام امت
- وقف منزل مادر شهید «حمید قلیپور» به ارزش ۲۰ میلیارد تومان در چالوس
خدای همهفنحریف
روایتهایی درباره خدایی که از رگ گردن نزدیکتر است/ 3 انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای […]
روایتهایی درباره خدایی که از رگ گردن نزدیکتر است/ 3
انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود نشانههایی الهی ارائه کردهاند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواستهاند نشانهای به آنان بنمایاند تا دلهایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.
برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل میشود و تکیهگاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم بهشمار خواهد رفت؛ تجربهای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینانبخش است.
یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش میکند بخشی از این تجربههای انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمعآوری و با افزودن مایههای داستانی به آن، در قالب داستانهای کوتاه خواندنی منتشر کند. به گفته وی، این داستانها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارقالعاده هستند که راویانشان آنها را اعجازی از سوی خداوند میدانند. این داستانها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آنها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطهای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.
در ادامه، سومین بخش از این داستانهای واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهید خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.
همهفنحریف
راست است که میگویند «از خاکستر آتش درست میشود و از آتش، خاکستر!» ستاره و جلال به این آرامی، بچهشان باید بشود این آتشپاره که زمین و زمان را به هم میریزد. از دیوار راست بالا میرود. جان از قالبش زیاد است. آدم و عالم از دستش به عذاباند. اسمش را گذاشتهاند بیشفعالی. دکتر گفته: «باید درکش کنید. مراعات حال بچه را نکنید، روز به روز بدتر میشود. از چهاردیواری آپارتمان ببریدش بیرون، بگذارید انرژیاش را تخلیه کند. هرچه میخواهد، بیرون از خانه آتش بسوزاند. پارک، زمین خداست، جای کسی را که تنگ نمیکند! آنقدر جفتک بیندازد تا بدنش خالی کند و توی خانه، رام و سربهراه باشد.»
بیشتر بخوانید:
برایش جوجه خریدهاند که همبازیاش باشد. جوجه بیزبان را روی تخته آشپزخانه گذاشته و دور از چشم ستاره، شکمش را بیخ تا بیخ بریده. ستاره دادش به آسمان رفته که آخر من از دست تو چه کار کنم جاوید؟! مگر تو شمر بن ذیالجوشنی که اینطور به جان این زبانبسته افتادهای؟! بیآنکه خم به ابرو بیاورد، راستراست توی چشمهای مادرش زل زده که: «میخواستم شکمش را جراحی کنم، مثل دکترها!»
یک بار هم بخاری آکواریوم را آنقدر روشن گذاشته بود که کم مانده بود، آبش جوش بیاید. خدایی بود که جلال سر بزنگاه رسیده بود و ماهیها جان سالم به در برده بودند. همان روز هم، از سیلی جلال، ککش نگزیده بود. گفته بود میخواستم مثل آشپزهای چینی که ماهی را زنده زنده توی روغن سرخ میکنند، برای ناهارمان ماهی درست کنم.
روز عادیاش کم از دست این تحفه، گیر و گرفتاری داشتند، حالا آبلهمرغان هم شده قوز بالاقوز. گل بود، به سبزه نیز آراسته شد. تمام تن پسرک، غرق دانه شده است؛ قرمز و چرکین. مدام نق میزند و هوار میکشد. خواب را به چشم در و همسایه حرام کرده است. دکتر سپرده: دست به دانهها نزند که متورم میشوند و جایشان سالها روی پوست میماند. بچه اما مگر این حرفها حالیاش میشود؟! غافل شوی، با ناخن به جان دانهها میافتد و خودش را خونیمالی میکند.
گاو ستاره زاییده است. دو هفته تمام باید کار و زندگی را کنار بگذارد و بالاسر جاوید کشیک بدهد تا بیماری رخت ببندد. دو هفته اما خودش یک عمر است. مگر میشود 15روز تمام قید اداره را زد و توی خانه بست نشست؟! آن هم آخرسالی که فصل بودجهبندی است و راه و بیراه سراغ امور مالی را میگیرند. بعید است مدیر به مرخصیاش تن بدهد. خواهش و التماس کند، چه؟! نه، زیر بار نمیرود. از خیر شندرغاز پول بخور و نمیر بگذرد و مرخصی بدون حقوق بخواهد، چه؟ راضی میشوند؟!
فکرهایش را روی هم میریزد و سبکسنگین میکند. آنها هم راضی شوند، خودش دلش رضا نمیدهد آخرسالی حسابداری را به حال خودش رها کند و بشود زن خانهدار، مادر خوب و نمونه! یک طرف را بچسبد، طرف دیگر عیب میکند. سرش به تیمارداری جاوید بند شود، دو هفته دیگر به جای حسابداری مجبور است، یک ویرانه را تحویل بگیرد. چکهای برگشتخورده، پیمانکارهای طلبکار، حقوقهای واریز نشده و یک خروار مصیبت دیگر!
کاش جلال میتوانست دو هفته خانهنشینی کند تا این بچه دوباره سر پا شود. به کجای دنیا برمیخورد؟! مردم یک ماه آزگار دست زن و بچهشان را میگیرند و میروند سفر فرنگ. آنوقت برای چند روز مرخصی ناقابل اینقدر باید عجز و لابه کرد! جلال میگوید نمیشود، همه مرخصیهایش را سوزانده. بانک با بقیه جاها فرق میکند. باید هفت خوان رستم را طی کنی و به سرپرستی درخواست مرخصی بدهی که آنها هم زیر بار نمیروند و عاقبت آدم را سنگ روی یخ میکنند.
اگر اینقدر سوسول نبود و راه و بیراه سرما نمیخورد که برای یک تب و لرز کوچک، مجبور شود مرخصیهایش را بسوزاند، حالا کار اینجور سخت نمیشد و مجبور نبودند کاسه چه کنم دست بگیرند!
غر زدن به جان جلال بیفایده است. یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به مردم! مگر تو میتوانی نروی که او بتواند؟! کار، کار است دیگر؛ قاعده و قانون خودش را دارد. خانه خاله که نیست!
این فکرها را باید آن روزی میکرد که مامان سگرمههایش را توی هم کشیده بود و ابرو بالا می انداخت که من، دختر به راه دور نمیدهم. میخواهم پاره تنم همینجا بیخ گوشم باشد! مامان فکر این روزهایش را میکرد؛ فکر دوری و غربت، فکر بیکسی و دربهدری. ستاره اما پایش را توی یک کفش کرده بود که من جلال را میخواهم و با کس دیگری آبم توی یک جو نمیرود. کسی بخواهد مرد زندگیام باشد، همین آقا جلال است و بس! قله قاف هم بخواهد برود، پا به پایش میروم.
خب بیا، پس حالا هم آقا جلالت را بچسب تا دندهات حال بیاید! خودکرده را تدبیر نیست ستاره خانم! اصفهان بودی، مامان ناجی دردت میشد. از نوه تُخسش پرستاری میکرد و صدایش هم درنمیآمد تا شما به کار و بارتان برسید. خودت مثل شوهرذلیلها کولهبار بستی و راه تهران را پیش گرفتی که میخواهم پیشرفت کنم. آنجا کنار جلال، اوضاع و احوال کار بهتر است!
زنگ میزند به سیمین، رفیق گرمابه و گلستانش؛ مرهم دردها، محرم رازها، از خواهر عزیزتر. سیمین مخش خوب کار میکند. همیشه یکی دو تا برگ رونکرده توی آستین دارد. سیر تا پیاز ماجرا را کف دست سیمین میگذارد که: کجایی ببینی پای رفیقت تا مچ توی گل فرورفته و راه خلاصی هم ندارد؟!
سیمین یک پرستار مطمئن میشناسد، اوستا و کاربلد! پیش از بازنشستگی توی بیمارستان کار میکرده. از دوا و درمان بیماری هم سر درمیآورد. بچه را رو به راه میکند، گیرم نرخش کمی بالا باشد! نمیخواهد بگوید دندانگرد. بالاخره بازنشستهجماعت، عائلهمندی خودش را دارد. رفتوآمد نوهها خرج برمیدارد.
«اگر با هزینهاش کنار میآیی، شمارهاش را بدهم. ارزشش را دارد.» خانم فرهمند قبول میکند. فعلاً بیکار است و حرفی ندارد دو هفتهای به خودش سخت بگیرد تا در عوض، چندمیلیونی توی زندگی پیش بیفتد.
قرار و مدارهایشان را میگذارند. ۷ صبح تا ۳ بعدازظهر. پیش از رفتن ستاره و قبل از برگشتن جلال. فقط یک جای کار میلنگد، فردا را باید فاکتور بگیرند. خانم فرهمند خودش نوبت سونوگرافی دارد. میترسد پشت گوش بیندازد و سنگ کلیه باز زمینگیرش کند. از پسفردا دربست در خدمت ستاره خانم و آقا جلال است.
جاوید را مینشانند مقابلشان. انگار که آدم مهمی باشد و بخواهند عمیقترین مسئله هستی را با او در میان بگذارند. مذاکرات دو بهعلاوه یک. جاوید قد کشیده، برای خودش مردی شده است. سال بعد میرود سوم دبستان. دختر بود، حالا به سن تکلیف هم رسیده بود. خوب و بد را میفهمد. درست و غلط را تشخیص میدهد. آنقدری بزرگ شده که بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و یک روز، فقط یک روز، توی خانه تنهایی دوام بیاورد تا خانم فرهمند آزاد شود و عین مرد عنکبوتی، پلیس آهنی یا بتمن به سراغش بیاید و او را از شر نبرد با تنهایی نجات دهد.
ستاره بُراق میشود: «این چه طرز حرفزدن با بچه است، جلال؟! مگر اینجا هالیوود است؟! با همین حرفها این بچه را خیالاتی میکنی تا بشود وبال گردنمان!»
«خب شما برایش توضیح بده! شما که همهچیز دان و علامه دهر هستید، بفرمایید ستاره خانم!»
ستاره لب و لوچهاش را آویزان میکند، ویییش بلندی میگوید و بیاعتنا به لودگیهای پدرانه جلال، سرگرم توجیهکردن پسر میشود:
«فکر میکنی بتونی یک روز تنها بمونی مامانی؟!»
«هوم، میتونم!»
«اگه مریضیت واگیر نداشت، میشد بذارمت خونه همسایهها؛ ولی نمیشه، بچههاشون بیمار میشن.»
«گفتم که؛ میتونم!»
دل ستاره کمی قرص میشود. جلال اما هنوز دلش مثل سیر و سرکه میجوشد. پاره تنش را خوب میشناسد. کلهشقیهای جاوید کم خون به دلش نکرده! بعید نیست خانه را که خالی دید، شیطان توی جلدش برود و دست به کار احمقانهای بزند. یاد کریس کلمبوس میافتد و فیلم سینمایی «تنها در خانه»، میخواهد بگوید: «تو پسر عاقلی هستی، مثل آن پسربچه آمریکایی توی فیلم، کارهای ناجور نمیکنی!» ولی میترسد باز ستاره ترش کند که چرا دمودقیقه توی گوش این بچه قصه فیلمهای خارجی را میخوانی، مگر اینجا هالیوود است؟!
ساعت کمی از ۷ صبح گذشته و خورشید کمجان دیماه روی تن شیشهها میریزد که ستاره و جلال دست روی سر پسرک بیمارشان میکشند، آخرین وصایای دلسوزانه را گوشزد میکنند و با دلی مغموم و نگران، راهی ادارههایشان میشوند.
«نیمساعت به نیمساعت از بانک بهت زنگ میزنم بابایی! گوشی خونه رو بذار کنار دستت و نگران هیچی هم نباش!»
«باشششه!!!»
«سوپت رو گذاشتم طبقه پایین فر که گرم بمونه مامانجون! سر ظهر بردار، بخور. گرسنه نمونیها!»
«باشه، باشششه!!!…»
حوصله جاوید را سر بردهاند؛ بس که اما و اگر میآورند، توصیه و نصیحت میکنند، پند و اندرز میدهند و گاه نیمچه خط و نشانی هم میکشند، مبادا دست از پا خطا کند!
«چشم، چشششم، برید دیگه! قول میدم پسر خوبی بمونم!»
پسر خوبی ماندن اما سخت است. مثل راهرفتن روی بند میماند. شبیه همانهایی که توی سیرک کار میکنند. بالاخره آدم حوصلهاش سر میرود. دلش بهانه میگیرد، بیاختیار به فکر کارهای عجیب و غریب میافتد. دانشمندها همهشان آدمهای خلاق و مبتکری بودهاند. کارهای جدید میکردهاند. سراغ چیزهای ناشناخته میرفتهاند. آتش باشد یا بنزین، اسپری سوسککش باشد یا فلوراید دندان. اصلاً شاید از ترکیب اینها بشود یک چیز جدید ساخت که دنیا را شگفتزده کند. همه به افتخار جاوید از جا بلند شوند و یک ربع تمام، دست بزنند. جاوید جربزهاش را دارد، میخواهد دانشمند بشود، هستهای یا موشکی. شاید هم دانشمند فیزیک یا شیمی.
امروز ولی نه، این یک روز را باید قلم بگیرد. مرد است و قولش! به ستاره و جلال قول داده مثل یک پارچه آقا، آرام و ساکت توی خانه بنشیند تا سر و کله آنها پیدا شود. نه سر پریز برق برود و نه سر شیر سماور. فضولیاش هم گل نکند. حالا خانهپرش، شاید بتواند سر کشوهای اتاق برود و خرتوپرتهای قدیمی را بیرون بریزد تا سرگرم شود. پیچ و مهره و سیم و آرمیچر و…
تلویزیون را روشن میکند و میان شبکهها چرخ میزند. اخبار صبحگاهی، صبح بخیر ایران، آموزش آشپزی، روانشناسی خانواده و مسابقات بسکتبال دو تا از کشورها. هیچکدام چنگی به دل نمیزنند. چشمهایش دور و بر خانه چرخ میزند. کاش لااقل میتوانست چهارپایه زیر پایش بگذارد، کابینتهای بالای آشپزخانه را باز کند و برود سروقت چیپس و پفکها. ستاره اما همهشان را جاساز کرده است. گفته: تا خوب نشده، باید فکر هلههوله خوردن را از سرش بیرون کند!
خدا لعنت کند این آبلهمرغان را! این هم شد مریضی؟! فقط مجبوری سوپ آبکی به خیکت ببندی و سر تا پایت را پمادمالی کنی تا جانت بالا بیاید! اگر بهجای این درد مسری، مثلاً پایش شکسته بود، هم میتوانست دلی از عزا دربیاورد و یک شکم سیر، چیپس پیاز و جعفری بخورد، هم روی دوش جلال سوار شود و ساعتها کولی بگیرد.
دانشمندبازیاش گل کرده، میرود سراغ کتابخانه و کتابهای توی قفسهها را ورق میزند. الزامات محیط کار، دانش فنی پایه، حسابداری حقوق و دستمزد و…، اینها یادگاریهای دوران تحصیل ستاره و جلالاند، خیلی به کارش نمیآیند.
کتابهای داستان را برمیدارد. ته خیار، باغ مخفی، بابا لنگدراز، ماهی سیاه کوچولو و…، همهشان را خوانده. نه یک بار و دو بار که صد بار. ستاره آنقدر برایش خوانده که سطر به سطرشان را از بر است.
تا برگشتن جلال و ستاره، یک کوه زمان مانده، اینطوری نمیشود سر کرد. فکرهایش را روی هم میریزد، باید یک سرگرمی جدید کشف کند. به سرش میافتد، برود سراغ جعبه کبریت، همه باروتها را از سر چوبکبریتها جدا کند و یک ترقه بزرگ بسازد. یک بار دیگر هم این ابداع را به خرج داده بود، همانروزی که دست چپش از شعله باروت، تاول زد. نه! دانههای آبلهمرغان دمار از روزگارش درآورده، دیگر تاب تاول را ندارد!
بیاختیار نیشش باز میشود. یاد پارسال میافتد. همان روزی که نایلونها را پر از آب کرده بود و از بالای پنجره، روی سر عابران پیاده میانداخت. مردم عین موش آبکشیده میشدند و او از خنده رودهبر میشد. به دردسرش ولی نمیارزید! یکی از عابرها ردش را گرفته بود و آمده بود بالا، پشت در آپارتمان. با جلال دست به یقه شده بودند. جای سیلی مرد غولتشن تا دو روز روی گوش جلال سنگینی میکرد. نخواسته بود به جبران کتکی که خورده، دست روی جاوید بلند کند، ولی پولتوجیبیاش را تا یک هفته قطع کرده بود.
با دستش فکرهای مزاحم را پس میزند. «برید، دور بشید!» ستاره گفته: اینها وسوسه شیطان است، باید مراقب باشد گول نخورد. کلافه شده، عصبی و آشفته است. ذهنش خوب کار نمیکند. «پس من چه غلطی بکنم توی این خونه، تا عصر؟!» دانههای روی شانهاش تیر میکشند. سوزش دانهها تا تیره کمر فرومیرود. باید هرطور شده، خودش را سرگرم کند تا بیماری از خاطرش برود.
سلانه، سلانه میرود تا پای کمد قدیمی توی راهپلهها؛ همانی که پشت درب پشتبام است و یکوقتی فاختهها روی سقفش لانه گذاشته بودند. آتوآشغالهای قدیمی را آنجا گذاشتهاند، خرتوپرتهای تاریخ مصرف گذشته. چرا دور نینداختهاند؟ هرچیز که خوار آید، یک روز به کار آید!
درب کمد را باز میکند و چشم میدواند لابهلای اشیای کهنه. بین رادیوی آیوای قدیمی، واکمن شکسته، دستههای چسبزده بدمینتون و کلی خرتوپرت دیگر، یکباره نگاهش روی آتاری قدیمی جلال قفل میشود. دست دراز میکند و آتاری را به زور بیرون میکشد. گرد و غبار از سر و روی دستگاه بالا میرود. جلال برایش تعریف کرده که وقتی همسن و سال او بوده، آتاری را به تلویزیون وصل میکرده و سرگرم بازی میشده. نه یک ساعت، نه دو ساعت، نه سه ساعت. آنقدر که دیگر چشمش سیاهی میرفته و تلویزیون داغ میکرده.
بعد از ازدواج، آتاری را برده بود پیش تعمیرکار تا اگر میشود، دوباره راهش بیندازد. تعمیرکار نیشخند زده بود: «این عتیقه را از کجا گیر آوردهای؟! مال دوره تیرکمانشاه است. تمام برد و کیت دستگاه سوخته، به هیچ دردی نمیخورد.» از حرف مرد، بدش آمده بود، اما دلسرد نشده بود. آتاری قدیمی را چند جای دیگر هم نشان داده بود. همه همان حرف را زده بودند. آیسیها سوخته، ارزش تعمیر ندارد. بهجایش یک دستگاه امروزی بخر، پیاس5.
اینها را برای جاوید هم گفته است. جاوید اما خودش را از هر تعمیرکاری، تعمیرکارتر میداند. «کار، نشد ندارد. درستش میکنم!» آتاری را میبرد داخل آشپزخانه، خاک رویش را با دستمال میگیرد، جعبه ابزار جلال را باز میکند و با پیچگوشتی میافتد به جان دستگاه. پیچهای زنگزده، هرز شدهاند و خیال باز شدن ندارند. زورش به پیچها نمیرسد. زمخت و بدقلقاند. هنوز با پیچها ور میرود که پیچگوشتی از جایش سُر میخورد و پوست دست را پاره میکند. خون رقیقی روی انگشتان جاوید جاری میشود؛ قرمزتر از دانههای آبلهمرغان.
از حرص، پیچگوشتی را پرتاب میکند و بیاختیار زیر گریه میزند. صدای هقهق بیامانش تا سقف خانه بالا میرود. «پس من تنهایی چه کار کنم توی این خونه؟! خدایا مگه تو بچهها رو دوست نداری؟! مگه خودت نگفتی هروقت تنها موندید، به یاد من بیفتید؟! خواهر و برادر که بهم ندادی، اقلاً این آتاری رو درست کن که حوصلهم سر نره! میشه جبرئیل رو بفرستی با آچار و پیچگوشتی بیاد و دستگاه رو واسهم تعمیر کنه؟!»
کمکم اشکهایش بیشتر میشود. نه از سوزش زخم دست یا زقزدن دانههای روی پوست؛ فقط برای خدا گریه میکند. خیال میکند اینطوری میشود دل پروردگار را به دست آورد و راضیاش کرد تا معجزهای رخ بدهد.
باز سرگرم نجواکردن با خدا میشود: «خدایا! تو مهربونی، همه کاری ازت برمیاد، همهفنحریفی! دل ما بچهها رو هم نمیشکنی! من واسهت حمد و سوره و آیتالکرسی میخونم، تو هم بیزحمت این دستگاه رو درست کن که تا عصر حوصلهم سر نره. ازت ممنونم خداجون!»
آیههای قرآن را تندتند میخواند و به آتاری فوت میکند. شبیه ستاره که هروقت میخواهند از خانه بیرون بروند، آیتالکرسی میخواند و به درب خانه فوت میکند.
راز و نیازش که تمام میشود، با پشت دست، دانههای اشک را پاک میکند، آتاری را میکشد پای تلویزیون، سیمهایش را وصل میکند و کنترل تلویزیون را میزند. دستگاه قدیمی روشن میشود و اولین بازی میافتد روی نمایشگر ۵۰ اینچ الایدی؛ بازی معروف هواپیما!
جاوید خشکش زده، دهانش از تعجب باز مانده است. خیال نمیکرد خدا به این زودی آرزویش را برآورده کند! سرش را به شکر روی زمین میگذارد و الحمدلله میگوید. تاب صبر کردن ندارد، دستههای آتاری را وصل میکند و بیمعطلی سرگرم بازی میشود. نه یک ساعت، نه دو ساعت، نه سه ساعت؛ آنقدر که چشمانش سیاهی میروند و تلویزیون داغ میکند.
دستگاه قدیمی را خاموش میکند، روی فرش کنار تلویزیون دراز میکشد و چشمهای خستهاش را میبندد. کمکم پلکهایش سنگین میشوند و از هوش میرود.
ساعت کمی از سه گذشته که صدای قفل در بلند میشود و چرت جاوید را پاره میکند. «بابایی! کجایی تو؟! چرا تلفن رو جواب نمیدی پسر؟! جون به سر شدم از نگرانی!»
جاوید بیآنکه سلام کند، خودش را توی بغل جلال میاندازد، دست پدر را میکشد و به زور میآورد پای تلویزیون. میخواهد بگوید که خدا رویش را زمین نینداخته و حاجت کودکانهاش را برآورده است. زبانش ولی به گفتن نمیچرخد. انگار قفل سنگینی روی لبهایش زده باشند. مثل کر و لالها، اتهپته میکند. با ایما و اشاره از جلال میخواهد تلویزیون و آتاری را روشن کند و معجزه رخداده را به چشم خودش ببیند.
جلال، گیج و سردرگم تلویزیون را روشن میکند. رد سیمهای آتاری را تا پریز برق دنبال میکند تا مطمئن شود دستگاه توی برق است. با شاسی دستگاه ور میرود. چریک، چریک؛ روشن، خاموش؛ روشن، خاموش…
«این دستگاه روشن نمیشه بابایی! خرابه! تعمیرکارها گفتن همه قطعاتش سوخته، باید یه دستگاه نو واسهت بخرم، یه پیاس5!»
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


