امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 9 محرم 1448
شناسه خبر : 368459
  پرینت تاریخ انتشار : 24 ژوئن 2026 - 18:52 | 4 بازدید

اتمام حجت امام حسین (ع) با کوفه، ریشه در مسئولیت تاریخی داشت

به گزارش ایکنا، چهارمین جلسه از سلسله نشست‌های خانه اندیشمندان علوم انسانی به مناسبت ایام شهادت سیدالشهدا (ع) شب گذشته دوم تیرماه در کانون رسالت در محله ستارخان برگزار شد. در این نشست صادق حقیقت با موضوع «قرائت انقلابی از قیام عاشورا» و حجت الاسلام سیدجواد ورعی با موضوع «از بی وفایی تا وفاداری در […]

اتمام حجت امام حسین (ع) با کوفه، ریشه در مسئولیت تاریخی داشت


اتمام حجت امام حسین (ع) با کوفه، ریشه در مسئولیت تاریخی داشت

به گزارش ایکنا، چهارمین جلسه از سلسله نشست‌های خانه اندیشمندان علوم انسانی به مناسبت ایام شهادت سیدالشهدا (ع) شب گذشته دوم تیرماه در کانون رسالت در محله ستارخان برگزار شد. در این نشست صادق حقیقت با موضوع «قرائت انقلابی از قیام عاشورا» و حجت الاسلام سیدجواد ورعی با موضوع «از بی وفایی تا وفاداری در نهضت حسینی» به سخنرانی پرداختند.

گزارشی از سخنان صادق حقیقت را با عنوان «ساحت قیام سیدالشهدا (ع) را از مفاهیم عاریتی چپ «تطهیر» کنیم»، به طور مفصل تقدیم به مخاطبان این حوزه شد. اکنون مشروح بخش دوم را می‌خوانیم که به سخنان حجت الاسلام سیدجواد ورعی اشاره دارد می‌پردازیم.

رویارویی صحنه‌ها و چهره‌ها در کربلا

حادثه کربلا از نادرترین حوادثی است که در تاریخ، دو چهره کاملاً متضاد و متناقض را در خود جای داده است. در یک چهره، انواع رذایل اخلاقی، نامردی‌ها، ناجوانمردی‌ها و بی‌مروتی‌ها دیده می‌شود و در چهره دیگر، عالی‌ترین فضیلت‌های اخلاقی و انسانی و ارزش‌های والای دینی جلوه‌گر است.

در خصوص دو کلیدواژه «بی‌وفایی» و «وفاداری» نیز این تضاد در حادثه کربلا به روشنی مشاهده می‌شود؛ بی‌وفایی در نهایت خود و وفاداری در اوج و کمال خود. وفاداری به عهد و پیمان و تعهدی که انسان بر عهده می‌گیرد، امری فطری، انسانی، وجدانی و فرادینی است. وفاداری به عهد و پیمان اختصاص به مؤمنان و مسلمانان ندارد؛ هر انسانی با فطرت و وجدان خود گواهی می‌دهد که اگر تعهدی به کسی سپرد، باید به آن وفادار بماند. بی‌مسئولیتی و بی‌توجهی نسبت به تعهدی که انسان پذیرفته است، در هر وجدان بیداری نوعی خیانت تلقی می‌شود.

در ادبیات ما نیز واژه «غدر» در برابر «وفا» قرار می‌گیرد. وفا به معنای التزام به تعهدی است که انسان بر عهده گرفته، و غدر به معنای حیله، نیرنگ و نقض عهد و پیمان است. اگر در فرهنگ اسلامی و در ادبیات دینی، دستور به وفای به عقد و عهد و پیمان داده شده است، در حقیقت ارشاد به همان امر فطری و وجدانی انسان است؛ همان چیزی که عقل و فطرت انسانی نیز به آن گواهی می‌دهند. هنگامی که در قرآن کریم آمده است: «أوفوا بالعقود»؛ یعنی به پیمان‌ها و قراردادهایی که بسته‌اید وفادار باشید. فقها نیز از این آیه شریفه وجوب وفای به عهد و پیمان را استفاده کرده‌اند. در حقیقت، این دستور ارشادی به همان حکم عقل و فطرت انسان است.

در ادبیات دینی ما نیز به این نکته توجه داده شده که وفای به عهد و پیمان، اصلی اساسی در زندگی انسانی است. به عنوان نمونه، امیرالمؤمنین علی(ع) در نامه معروف خود به مالک اشتر، که در واقع عهدنامه و دستورالعملی برای اداره حکومت است، سفارش می‌کند که اگر با دشمن خود عهد و پیمانی بستی، به آن وفادار باش. مبادا پیمانی را که با دشمن بسته‌ای زیر پا بگذاری؛ زیرا در میان همه ارزش‌هایی که انسان‌ها با هر مرام، عقیده و مذهبی به آن پایبندند، مسئله وفای به عهد و پیمان جایگاه ویژه‌ای دارد.

عمل به تعهد در قدرت و ضعف

حضرت در ادامه هشدار می‌دهند که گمان نکنی وفاداری به عهد و پیمان تنها در زمان ضعف لازم است و هنگامی که در موضع قدرت قرار گرفتی می‌توانی آن را زیر پا بگذاری. این تصور که انسان تنها در حالت ضعف باید به تعهدات خود پایبند باشد، اما در زمان قدرت خود را ملزم به آن نداند، پنداری نادرست و باطلی است. متأسفانه گاه در رفتار قدرت‌های طاغوتی و استکباری چنین منطقی دیده می‌شود؛ بدین معنا که تا زمانی که در موضع ضعف قرار دارند به تعهدات پایبندند، اما هنگامی که احساس قدرت می‌کنند، عهد و پیمان‌ها را نادیده می‌گیرند و زیر پا می‌گذارند. این منطق در نگاه اسلامی محکوم است؛ زیرا هیچ فطرت سالم و وجدان بیداری چنین رویکردی را نمی‌پذیرد.

در قرآن کریم نیز کسانی که عهد و پیمان‌ها را نقض می‌کنند و به پیمان‌شکنی عادت دارند، به شدت نکوهش شده‌اند؛ کسانی که از آغاز بستن پیمان، در دل تصمیم دارند به آن وفا نکنند؛ پیوسته پیمان می‌بندند و سپس آن را می‌شکنند و تعهد می‌دهند اما به تعهد خود عمل نمی‌کنند. قرآن کریم درباره این گروه می‌فرماید: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ»؛ بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که ایمان نمی‌آورند و پیمان‌هایی را که می‌بندند پیوسته نقض می‌کنند.

البته ممکن است گاهی انسانی پس از بستن عهد و پیمان، به سبب مانعی که پیش می‌آید یا در اثر غفلت، به طور ناخواسته از انجام آن باز بماند. مقصود آیات و تعالیم دینی که پیمان‌شکنی را به شدت نکوهش می‌کنند، چنین مواردی نیست؛ بلکه مقصود کسانی‌اند که پیمان‌شکنی را به عنوان یک روش و رویه در پیش می‌گیرند. آنان کسانی‌اند که هیچ‌گونه تعهدی در خود احساس نمی‌کنند تا به عهد و پیمانی که با دیگران بسته‌اند وفادار بمانند.

سپری که شخصیت انسان را حفظ می‌کند 

امیرالمؤمنین علی(ع) وفاداری به عهد و پیمان را به سپری تشبیه می‌کنند که انسان برای خویش فراهم می‌آورد؛ سپری که شخصیت و کرامت او را حفظ می‌کند. سپس می‌افزایند که متأسفانه در روزگار ما کسانی هستند که می‌پندارند زیر پا گذاشتن عهد و پیمان نوعی زیرکی و زرنگی است؛ گویی پیمان‌شکنی که در حقیقت رذیلت اخلاقی است به‌عنوان فضیلتی جلوه داده می‌شود. در حالی که انسان نباید به خود اجازه دهد مرتکب چنین رفتاری شود.

با همین منطق بود که برخی معاویه بن ابی‌سفیان را سیاستمدارتر از علی بن ابی‌طالب(ع) می‌دانستند و می‌گفتند علی با الفبای سیاست آشنا نیست، بلکه معاویه است که فنون سیاست‌ورزی را می‌داند. به‌عنوان شاهد نیز می‌آوردند که حکومت علی(ع) پنج سال هم دوام نیاورد، اما حکومت معاویه بیست سال استمرار داشت.

حضرت در برابر این پندار نادرست که در ذهن برخی شکل گرفته بود، تصریح می‌کنند که این رفتار سیاست و تدبیر نیست، بلکه حیله‌گری است؛ و حیله‌گری در منطق انسانی و دینی محکوم است. حقه‌بازی، پنهان‌کاری و زیر پا گذاشتن تعهدات نه زیرکی است و نه انسانیت است و تدبیر، بلکه انحراف از اخلاق و انسانیت است.

سه عذر بی بهانه

به همین مناسبت، حدیثی از امام صادق(ع) نقل می‌کنم؛ حدیثی شگفت و قابل تأمل. حضرت می‌فرمایند: «ثلاثٌ لا عذرَ لأحدٍ فیها» سه چیز است که هیچ‌کس در ترک آن عذر و بهانه‌ای ندارد. در ادبیات عرب گفته می‌شود «نکره در سیاق نفی مفید عموم است»؛ یعنی وقتی می‌فرمایند «لا عذر لأحدٍ فیها»، مقصود این است که هیچ انسانی، بدون استثنا، نمی‌تواند برای ترک این سه رفتار عذر بیاورد.

نخست: «أداءُ الأمانةِ إلی البرّ و الفاجر» ادای امانت، چه نسبت به نیکوکار و چه نسبت به بدکار. اگر کسی امانتی به شما سپرد، خواه انسان صالحی باشد یا فردی فاسق و فاجر، وظیفه دارید امانت‌داری کنید و در امانت خیانت نورزید؛ حتی اگر دشمن شما باشد. نباید گفته شود چون او کافر است یا هم‌عقیده ما نیست، احترام و حقی ندارد. امانت‌داری امری فرادینی، فضیلتی انسانی و اخلاقی است.

نقل شده است که امام سجاد(ع) فرمودند: اگر قاتل پدرم با همان شمشیری که پدرم را به شهادت رساند، آن شمشیر را به امانت نزد من بگذارد، در آن خیانت نخواهم کرد و آن را به صاحبش بازمی‌گردانم. این، جایگاه امانت‌داری در فرهنگ دینی ماست؛ فرهنگی که ریشه در فطرت و انسانیت دارد.

دوم: «الوفاءُ بالعهدِ للبرّ و الفاجر» وفاداری به عهد و پیمان، چه در برابر نیکوکار و چه در برابر بدکار. وفای به عهد نیز نیک و بد نمی‌شناسد. اگر تعهدی سپردید، باید به آن پایبند باشید، فارغ از آنکه طرف مقابل چه کسی است و چه جایگاهی دارد. تعهدی که بر عهده گرفته‌اید، مسئولیتی است که باید به آن عمل کنید.

سوم: «و برُّ الوالدینِ برَّین کانا أو فاجرین» نیکی به پدر و مادر، خواه نیکوکار باشند یا فاسق. این بخش را به‌ویژه برای جوانان عزیز عرض می‌کنم. از زبان امام صادق(ع) بشنویم که نیکی به پدر و مادر وظیفه‌ای است همیشگی؛ حتی اگر والدین از نظر دینی یا اخلاقی در جایگاه مطلوبی نباشند. فرزند موظف است نسبت به پدر و مادر خود نیکی و احسان داشته باشد و حرمت آنان را نگاه دارد. فرزند نمی‌تواند به این بهانه که پدر و مادرش متعلق به نسل گذشته‌اند و سخنان او را درک نمی‌کنند، احترام آنان را نادیده بگیرد و حرمتشان را نگاه ندارد. ممکن است پدر و مادر سخنی بگویند که مورد قبول فرزند نباشد؛ اما قبول نداشتن یک نظر، غیر از آن است که انسان از نیکی کردن به آنان خودداری کند. نیکی به پدر و مادر و احسان به والدینی که حق وجود بر انسان دارند، در فرهنگ اسلامی جایگاهی بسیار والا دارد.

در قرآن کریم نیز آمده است که حتی اگر پدر و مادر از انسان بخواهند از توحید دست بردارد و به شرک روی آورد، انسان حق ندارد چنین درخواستی را بپذیرد؛ اما در عین حال حق ندارد کوچک‌ترین بی‌احترامی نسبت به آنان روا دارد. قرآن می‌فرماید: «فلا تقل لهما افّ»؛ حتی نباید در حد گفتن «اُف» آنان را بیازاری. حتی اگر آنان مشرک باشند و انسان را به شرک دعوت کنند و با او به دلیل گرایش به توحید به مخالفت برخیزند، باز هم فرزند حق بی‌احترامی به آنان را ندارد.

این‌ها بیانگر ارزش و جایگاه وفاداری به عهد و پیمان در منطق دینی و انسانی است. این مقدمه را عرض کردم تا به آن دو چهره‌ای که در نهضت اباعبدالله الحسین(ع) مشاهده می‌شود اشاره کنم؛ چهره‌ای که در آن رذیلت‌های اخلاقی دیده می‌شود و در مقابل، چهره‌ای که عالی‌ترین فضیلت‌های اخلاقی در آن جلوه‌گر است.

بیعت‌شکنی در فرهنگ جاهلیت نیز نکوهیده بود

در جامعه آن روزگار، به‌ویژه در عراق و مشخصاً در کوفه، فرهنگی شکل گرفته بود که می‌توان آن را فرهنگ بی‌وفایی نامید؛ فرهنگ بیعت‌شکنی. یعنی تعهدی را با شخصیتی بستن، با او بیعت کردن، اما سپس این تعهد را زیر پا گذاشتن و عهد را شکستن. در حقیقت، یا انسان نباید بیعت کند، یا اگر بیعت کرد باید به بیعت خود وفادار بماند. بیعت‌شکنی حتی در فرهنگ جاهلیت نیز نکوهیده بود و پیمان‌شکنی امری ناپسند به شمار می‌رفت.

برای نمونه، پس از صلح حدیبیه، هنگامی که قبایل هم‌پیمان مشرکان پیمان صلح را نقض کردند، ابوسفیان با شتاب به مدینه آمد تا از پیامبر اکرم(ص) عذرخواهی کند و بگوید: «ای رسول خدا، ما پیمان را نشکسته‌ایم؛ در مرام ما نیست که عهد خود را زیر پا بگذاریم.»

این نشان می‌دهد که حتی در فرهنگ مشرکان مکه در عصر جاهلیت نیز وفای به عهد و پیمان اهمیت داشت. با این حال، در نهایت پیمان شکسته شد؛ خواه از سوی مشرکان یا قبایل هم‌پیمان آنان. از همین رو، قرآن کریم در سوره برائت اعلام می‌کند که پس از پیمان‌شکنی مشرکان، دیگر تعهدی نسبت به آنان وجود ندارد. اما در همان سوره به پیامبر اکرم(ص) سفارش می‌کند که نسبت به مشرکانی که به عهد خود وفادار مانده‌اند، شما نیز به پیمان خود وفادار بمانید. مبادا به این بهانه که برخی از مشرکان پیمان شکسته‌اند، نسبت به کسانی که به عهد خود پایبند بوده‌اند نیز چنین رفتاری صورت گیرد.

با این حال، بیعت‌شکنی به عنوان یکی از مصادیق پیمان‌شکنی، به‌تدریج در صدر اسلام پدیدار شد؛ با وجود آنکه پایبندی به عهد و پیمان از ارزش‌های مهم اسلامی به شمار می‌رفت. در زمان امیرالمؤمنین علی(ع)، جنگ جمل با همین بیعت‌شکنی آغاز شد؛ طلحه و زبیر بیعت خود را شکستند و آن فتنه بزرگ را به راه انداختند.

بیعت در جنگ و صلح 

پس از آن، در دوران امام حسن مجتبی(ع) نیز، با وجود آنکه مردم با ایشان بیعت کرده بودند، بی‌وفایی‌ها آغاز شد. امام حسن(ع) با توجه به این واقعیت که ممکن است سختی جنگ با لشکر شام برخی مسلمانان را دچار تردید کند، هنگامی که مردم برای بیعت نزد ایشان می‌آمدند و می‌گفتند: «ای فرزند رسول خدا، با شما بیعت می‌کنیم که در کنار شما باشیم و از شما اطاعت کنیم»، تأکید می‌کردند که بیعت باید «بر جنگ و صلح» باشد؛ یعنی اگر جنگ کردم، در بیعت من باشید و اگر صلح کردم نیز همچنان در بیعت من باقی بمانید.

چراکه هنگامی که امام حسن مجتبی(ع) ناچار شد پیمان صلح با معاویه را امضا کند، این تصمیم بر برخی گران آمد. حتی عده‌ای نزد ایشان آمدند و تعبیر «یا مذلّ المؤمنین» را به کار بردند و گفتند: تو مؤمنان را خوار کردی. در زمان پیامبر اکرم(ص) نیز در ماجرای صلح حدیبیه، هنگامی که برخی شرایط پذیرفته شد، بعضی از مسلمانان که روحیه‌ای تندتر داشتند اعتراض کردند و گفتند: «ای رسول خدا، چرا هر شرطی را که آنان می‌گویند می‌پذیرید؟ چرا ذلت را قبول می‌کنید؟»

اما حوادث بعدی نشان داد که شرایطی که پیامبر در صلح حدیبیه پذیرفت، در نهایت کاملاً به سود مسلمانان بود؛ هرچند در همان زمان برخی گمانمی‌کردند این پیمان به زیان آنان است. زمان سیدالشهدا(ع) نیز فرا رسید. هنگامی که کوفیان شنیدند امام حسین(ع) با یزید بن معاویه بیعت نکرده و زادگاه خود مدینه را ترک کرده و به مکه پناه آورده است، هزاران نامه برای آن حضرت نوشتند و از ایشان دعوت کردند که به کوفه بیاید.

در نامه‌های خود از امام حسین(ع) خواستند که به کوفه بیاید و آنجا را مرکز خلافت قرار دهد. می‌نوشتند: «به کوفه بیایید؛ ما امام و پیشوایی نداریم. حاکمان اموی را از شهر خود بیرون می‌کنیم و از شما استقبال خواهیم کرد.» با این حال، افراد بسیاری از شخصیت‌های سیاسی و مذهبی، امام حسین(ع) را از اعتماد به کوفیان برحذر می‌داشتند. در مکه، عبدالله بن عباس آن حضرت را نصیحت کرد که به کوفیان اعتماد نکند. در مسیر مکه تا کوفه نیز هرگاه برخی افراد به حضور امام می‌رسیدند، می‌گفتند: «ای فرزند رسول خدا، کوفیان قابل اعتماد نیستند. آیا رفتار آنان با پدرتان علی بن ابی‌طالب و برادرتان امام حسن مجتبی(ع) را فراموش کرده‌اید؟ آیا نمی‌دانید که اینان در برابر تهدید و تطمیع سست می‌شوند و به آسانی پیمان خود را می‌شکنند؟»

مردم کوفه را می‌شناخت

امام حسین(ع) در پاسخ می‌فرمودند: «دیدگاه شما بر من پوشیده نیست.» گمان نکنید که من مردم کوفه را نمی‌شناسم. بی‌تردید شخصیت‌های سیاسی آن زمان کوفیان را بهتر از امام حسین(ع) نمی‌شناختند. آن حضرت سال‌ها در کنار این مردم زندگی کرده بود؛ در دوران خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) در کوفه حضور داشت و رفتار آنان را با پدر و نیز با برادرش امام حسن مجتبی مشاهده کرده بود. بنابراین از روحیات آنان به‌خوبی آگاه بود.

با این حال، مسئولیتی بزرگ بر عهده سیدالشهدا(ع) قرار داشت و آن «اتمام حجت» بود. اگر امام حسین(ع) نسبت به این همه نامه که از سوی بزرگان قبایل و شخصیت‌های کوفه برای ایشان ارسال شده بود بی‌اعتنا می‌ماند و در مکه می‌ماند، یا به پیشنهاد برخی به یمن می‌رفت جایی که گفته می‌شد شیعیان پدرش در آنجا حضور دارند، آیا تاریخ درباره ایشان داوری نمی‌کرد که چرا دعوت شیعیان خود را نپذیرفت و آنان را در برابر حکومت بنی‌امیه و عبیدالله بن زیاد رها کرد؟

اتمام حجت

ازاین‌رو، حداقل وظیفه امام این بود که با این مردم اتمام حجت کند. به همین دلیل به سوی کوفه حرکت کردند. اما در نزدیکی کوفه راه را بر امام بستند و اجازه ندادند وارد شهر شود. امام حسین(ع) نامه‌ها را نشان دادند و فرمودند: «این‌ها نامه‌های مردم کوفه است؛ آنان مرا دعوت کرده‌اند. اگر از دعوت خود پشیمان شده‌اند و دیگر مرا نمی‌خواهند، بازمی‌گردم.»

پیش از آن نیز امام، مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده خود به کوفه فرستاده بودند. همان‌گونه که همگان آگاهند، مسلم وارد کوفه شد و دست‌کم هجده هزار نفر بر اساس نقل بسیاری از مورخان با او بیعت کردند و آمادگی خود را برای یاری امام حسین(ع) در برابر حکومت یزید بن معاویه اعلام نمودند. اما هنگامی که عبیدالله بن زیاد بر کوفه مسلط شد، اوضاع به‌کلی دگرگون شد. البته کوفه تنها شهر شیعیان علی بن ابی‌طالب نبود. جمعیت این شهر ترکیبی بود: هم شیعیان امیرالمؤمنین(ع) در آن حضور داشتند، هم خوارج، و هم گروهی از هواداران بنی‌امیه.

اصلاً شهر کوفه در زمان خلیفه دوم به‌عنوان یک پایگاه نظامی تأسیس شده بود؛ نوعی لشکرگاه که بعدها به شهری بزرگ تبدیل شد. هنگامی که امیرالمؤمنین علی(ع) به خلافت رسیدند، مرکز حکومت خود را از مدینه به کوفه منتقل کردند تا از نزدیک بتوانند تحولات عراق را مدیریت کنند. جمعیت کوفه عمدتاً از مهاجرانی تشکیل شده بود که از مناطق مختلف آمده بودند. بخشی از آنان شیعیان علی بن ابی‌طالب و امام حسین(ع) بودند، اما این شهر به سبب تزلزل در رأی و تصمیم، در تاریخ به نماد بی‌وفایی شهرت یافت. بسیاری از مردم آن در برابر ترس، تهدید یا طمع، به‌سرعت پیمان خود را می‌شکستند و تعهداتشان را زیر پا می‌گذاشتند.

تاریخ بی وفایی یک شهر

عبارت مشهور «الکوفی لا یوفی» یعنی «کوفی وفا نمی‌کند» اشاره‌ای به همین پیشینه تاریخی دارد. سرنوشت کوفه نیز به‌گونه‌ای عجیب با همین روحیه گره خورد. تنها به چند نمونه اشاره می‌کنم: در سال ۶۱ هجری، سر مبارک اباعبدالله الحسین(ع) را در دارالاماره کوفه در برابر تخت عبیدالله بن زیاد قرار دادند. چهار سال بعد، در سال ۶۵ هجری، سر عبیدالله بن زیاد در همان مکان در برابر مختار بن ابی‌عبیده ثقفی قرار گرفت. یک سال بعد، سر مختار را در برابر همان تخت نزد مصعب بن زبیر آوردند. پنج سال بعد نیز سر بریده مصعب بن زبیر در برابر عبدالملک بن مروان در همان دارالاماره نهاده شد. وقتی عبدالملک بن مروان این سرنوشت عجیب را شنید، لرزه بر اندامش افتاد و دستور داد دارالاماره کوفه را ویران کنند؛ زیرا بیم داشت خود نیز گرفتار چنین سرانجامی شود. این سرگذشت جامعه‌ای است که در رأی و عقیده خود ثبات نداشت؛ مردمی که پیوسته گرد کسی جمع می‌شدند و اعلام وفاداری می‌کردند، اما با کوچک‌ترین حادثه‌ای دچار تردید می‌شدند و او را تنها می‌گذاشتند.

به همین دلیل، کوفیان در تاریخ به نماد بی‌وفایی شناخته شدند. چنان‌که هنگامی که حضرت زینب کبری(س) پس از واقعه کربلا با مردم کوفه روبه‌رو شدند و آنان را دیدند که اظهار اندوه و گریه می‌کنند، با سخنانی تند و کوبنده آنان را به سبب همین بی‌وفایی مورد خطاب قرار دادند. وقتی حضرت زینب(س) در اسارت وارد کوفه شدند، خطاب به مردم کوفه آنان را مورد سرزنش و نفرین قرار دادند و فرمودند: «روی شما سیاه باد که به پیمان‌های خود وفا نمی‌کنید.» آنان را با تعبیر «یا أهلَ الغدر» خطاب کردند؛ ای اهل حیله و نیرنگ، ای کسانی که پیمان‌ها را می‌شکنید و تعهدات خود را زیر پا می‌گذارید

این، یک چهره از نهضت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام است؛ چهره بی‌وفایی. اما در مقابل، چهره دیگری نیز وجود دارد و آن اوج وفاداری است. در آغاز سخن، جمله‌ای از امام حسین علیه‌السلام نقل کردم که در حقیقت شهادت یک امام معصوم درباره یاران خویش است. حضرت فرمودند: «لا أعلم أصحاباً أوفى ولا خیراً من أصحابی، ولا أهل بیتٍ أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی.» من یارانی باوفاتر و بهتر از یاران خود نمی‌شناسم، و خاندانی نیکوکارتر و شایسته‌تر از اهل‌بیت خود سراغ ندارم.

اتمام حجت امام حسین (ع) با کوفه، ریشه در مسئولیت تاریخی داشت

این گواهی امام معصوم درباره یارانش است. از همین رو شهدای کربلا در روز قیامت به عنوان شهدایی ممتاز و شاخص شناخته می‌شوند. اما نشانه این اوج وفاداری چیست؟ یکی از روشن‌ترین شواهد آن این است که امام حسین(ع) بیعت را از یاران خود برداشت. افراد بسیاری با آن حضرت بیعت کرده و همراه ایشان حرکت کرده بودند. در مسیر، هنگامی که خبرهای ناگوار از کوفه رسید، امام فرمودند کسانی که به امید پیروزی و ورود به کوفه همراه شده‌اند، بدانند که خبرهای ناگواری در راه است. با شنیدن این سخن، گروهی کاروان را ترک کردند.

با این حال، کسانی که باقی ماندند تا شب عاشورا در کنار امام ماندند. امام حتی در همان شب نیز بیعت خود را از آنان برداشت؛ هم به‌صورت عمومی و هم در مواردی به‌صورت فردی. برای مثال، به فرزندان مسلم بن عقیل فرمودند: شما یک شهید در راه خدا داده‌اید و همان برای شما کافی است؛ بازگردید. اما آنان نپذیرفتند و گفتند: چگونه فرزند رسول خدا را تنها بگذاریم؟

در شب عاشورا به «هلال» فرمودند: از تاریکی شب استفاده کن و این بیابان را ترک کن؛ فردا همه کشته خواهند شد. اما او به دست و پای امام افتاد. امام فرمودند: من بیعت خود را از تو برداشتم؛ تو آزادی. گفت: ای فرزند رسول خدا، اگر شما را ترک کنم، فردای قیامت چه پاسخی به جدّ شما رسول خدا بدهم؟ به محمد بن بشیر که خبر اسارت فرزندش در مرزهای سرزمین اسلامی را شنیده بود فرمودند: من بیعت را از تو برداشتم؛ برو و برای آزادی فرزندت تلاش کن. اما او نیز پاسخ داد: ای فرزند رسول خدا، من شما را ترک نمی‌کنم؛ خداوند خود یاری‌گر فرزندم خواهد بود. امام حتی مالی در اختیار او گذاشتند تا برای آزادی فرزندش بفرستد، اما او حاضر نشد امام را تنها بگذارد. نه تنها یاران امام، بلکه همسران آنان نیز چنین روحیه‌ای داشتند. هنگامی که امام حسین(ع) فرمودند کسانی که خانواده همراه دارند، آنان را نزد قبیله بنی‌اسد بسپارند و بازگردند، یکی از اصحاب نزد همسرش آمد و گفت: امام چنین فرموده‌اند؛ آماده شو تا تو را نزد بنی‌اسد ببرم. همسرش ناراحت شد، سر خود را به ستون خیمه کوبید و گفت: تو می‌خواهی در رکاب فرزند رسول خدا به شهادت برسی و با حسین بن علی مواسات کنی و در قیامت سربلند باشی، اما از من انتظار داری که با اهل‌بیت او مواسات نکنم؟ چگونه آنان را تنها بگذارم و از کنارشان بروم؟

به‌راستی شهدای کربلا بی‌جهت به این مقام و منزلت نرسیدند. در روز قیامت آنان به مقام شفاعت امت پیامبر دست می‌یابند؛ و این منزلت نتیجه همان وفاداری و اخلاص بی‌نظیر است. و در میان همه این وفاداری‌ها، اوج آن را در وجود حضرت قمر بنی‌هاشم، ابوالفضل العباس(ع) می‌بینیم؛ برادر وفادار امام حسین(ع). دربارهوفاداری‌های آن حضرت بسیار گفته و شنیده‌اید. من، با توجه به پایان یافتن وقت، تنها به یک صحنه اشاره می‌کنم و سخنم را به پایان می‌برم.

در آن لحظه‌های آخر، هنگامی که حضرت عباس(ع) کنار نهر فرات بر زمین افتاده بود، سیدالشهدا(ع) خود را به بالین برادر رساندند. پیکری که دستانش از بدن جدا شده بود، پیکری که پس از نبردی سخت بر زمین افتاده و عمود آهنین بر سرش فرود آمده بود. امام حسین(ع) سر برادر را به دامان گرفتند و خون از چهره‌اش پاک کردند. قمر بنی‌هاشم چشمانش را گشود و نگاهش به چهره برادر افتاد. اشک از دیدگانش جاری شد. امام فرمودند: برادر جان، چرا گریه می‌کنی؟ آیا درد و رنج تو بسیار است؟ حضرت عباس عرض کرد: حسین جان، من برای مظلومیت تو گریه می‌کنم. اکنون در لحظات آخر عمرم، برادر و امامم بر بالین من حاضر است و من با دیدن جمال او جان می‌دهم؛ اما اندیشه‌ام در این است که لحظاتی بعد چه کسی سر برادر من، حسین بن علی، را بر دامان خواهد گرفت؟ چه کسی در آن لحظه‌های سخت کنار او خواهد بود؟ نگرانی حضرت ابوالفضل العباس نسبت به برادرش کاملاً به‌جا بود. چراکه در آن لحظه‌های پایانی، هنگامی که سیدالشهدا(ع) چشمان خود را گشودند، شمر بن ذی‌الجوشن بر سینه آن حضرت نشسته بود و آماده می‌شد تا سر مقدس اباعبدالله الحسین(ع) را از پیکر جدا کند.

صلّی‌الله علیکم یا أهل بیت النبوّة.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.