امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 7 محرم 1448
شناسه خبر : 367738
  پرینت تاریخ انتشار : 22 ژوئن 2026 - 11:38 | 3 بازدید

واکاوی نسبت «روایت» و «هویت» در باورمندی به «قهرمان» + فیلم

برای ایرانیان «هویت ملی» در شاهنامه فردوسی، نقش‌ برجسته‌های «تخت‌ جمشید» و کتیبه‌های ساسانی تا معارف اسلامی، جلوگاه یافته و در هجمه‌ها چون کوه، پایداری‌ ورزیده است. «هویت اجتماعی» در آیین‌های جمعی، مساجد و حسینیه‌ها جان می‌گیرد و پیوند «من» و «ما» را شکل می‌دهد و «هویت فردی»، شعله‌ای پنهان است که در پرسش از […]

واکاوی نسبت «روایت» و «هویت» در باورمندی به «قهرمان» + فیلم


هنوز آماده نیست/////// واکاوی نسبت «روایت» و «هویت» در باورمندی به «قهرمان» +فیلمبرای ایرانیان «هویت ملی» در شاهنامه فردوسی، نقش‌ برجسته‌های «تخت‌ جمشید» و کتیبه‌های ساسانی تا معارف اسلامی، جلوگاه یافته و در هجمه‌ها چون کوه، پایداری‌ ورزیده است. «هویت اجتماعی» در آیین‌های جمعی، مساجد و حسینیه‌ها جان می‌گیرد و پیوند «من» و «ما» را شکل می‌دهد و «هویت فردی»، شعله‌ای پنهان است که در پرسش از «کیستم؟» چهره خویش در آینه تاریخ را بازمی‌یابد.

«حماسه» شاهرگ حیات این «هویت‌سازی» است؛ نه تنها روایت جنگ، که اراده‌ای جمعی برای زیستن با عزت. از «رستم» و «گیو» تا سردارانی چون «سردار دل‌ها» حاج‌قاسم سلیمانی و «تنگسیر هرمز» دریادار تنگسیری؛ «حماسه» رمز بقای ایرانیان در گذر قرون بوده است؛ اما این جریان هر عصر نیاز به بازآفرینی دارد، تا بحران هویت، افق فرهنگ را نپوشاند.

در این میان، تلاقی دو حماسه بی‌همتا رخ می‌نماید: «حماسه ملی ایرانیان» و «حماسه سرخ حسینی». حماسه حسینی در کربلا، روایت تکلیف در برابر ظلم است؛ جایی که خون بر شمشیر پیروز می‌شود و «هل من ناصر» در اعصار طنین می‌اندازد. این دو حماسه، یکی «اسطوره ملی» و دیگری «اسوه دینی»، در ایستادگی برابر باطل و پاسداری از کرامت انسانی هم‌جوهر می‌شوند و هویتی بالنده برای ایرانیان ترسیم می‌کنند که در آن عشق به میهن و حقیقت در هم تنیده است.

در شرایط کنونی جهان؛، با تکرار تلخی جنگ‌ها، بازخوانی این روایت آیینی-حماسی ضرورتی مضاعف یافته است. ایکنا در دهه نخست محرم ۱۴۰۵، با درس‌ گفتارهای «ایران در آینه روایت حماسی»، در پی پاسخ به پرسش‌های بنیادین زمانه و روشن کردن راهی برای نسلی تشنه معناست؛ چراکه حماسه تداوم‌بخش هویت است و هویت، ضامن بقای تمدنی ماندگار.

در ادامه با ششمین قسمت درس‌گفتار «ایران در آینه روایت حماسی» نیز افتخار همنشینی با بهمن نامورمطلق، استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی و رئیس انجمن علمی هنر و ادبیات تطبیقی را داریم که با هم می‌بینیم و می‌خوانیم.

ایکنا – بعد از پرداختن به «روایت جمعی» اسطوره، در کنار «نگاه فردی» که بر آن وجود دارد، شما با مسئله «اسطوره مدرن» که آن را مطرح کردم مخالفتی داشتید. عرض من این است که در دنیای مدرن به سبب آن شتاب توأم با عصر حاضر، شرایطی مانند ماندگاری و تکثیر در گذر زمان که در صحبت‌های شما بود دیگر امکان تحقق نداشته و با این نگاه «اسطوره مدرن» قابلیت شکل‌گیری ندارد. اما شما بر تحقق شکل‌گیری اسطوره مدرن اعتقاد دارید. این درس‌گفتار را با اتکا بر اسطوره‌های مدرن؛ وجود، چرایی و تعریف آنها آغاز کنیم.

برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید دید که «اسطوره‌ها» چه کارکردی دارند. ساده و مجمل باید گفت که «اسطوره‌ها، پاسخ‌هایی به نیازهای بشری هستند». زمانی ما انسان‌ها – در پیش از عهد باستان – درباره جهان هستی پرسش‌هایی داشتیم؛ پرسش‌هایی بنیادین. اینکه جهان چگونه به وجود آمده است، منِ انسان از کجا آمده‌ام و «آمدنم بهر چه بوده؟». برای پاسخ به این پرسش‌ها، پای «اسطوره آمد» به میان آمد. روایت‌های اسطوره‌ای کوشیدند تا به پرسش‌های بنیادین ما پاسخ دهند. به این نکته نیز باید اشاره کرد که این پاسخ‌ها در برخی مواقع درست نبوده‌اند، اما برای آن زمان، در نهایت پاسخی بوده‌اند.

این مهم را با قطعیت می‌توان گفت که هیچ چیز انسان را بیشتر از بی‌پاسخی آزار نمی‌دهد؛ زیرا انسان موجودی جستجوگر و کنجکاو است؛ از همین روی همواره به پاسخ نیاز دارد. حتی اگر آن پاسخ، اشتباه باشد، در آن زمان، نیازمند پاسخ است و اگر پاسخ بهتری نیابد، به همان پاسخ ناقص نیز اکتفا می‌کند. پس اسطوره‌ها، در واقع، پاسخ‌هایی به پرسش‌های بنیادین انسان بودند: از کجا آمده‌ام؟ من کیستم؟ چگونه باید زیست و زندگی کنم؟ اسطوره‌ها برای این پرسش‌ها، نمونه ارائه می‌دادند؛ می‌گفتند که می‌توانی این‌گونه زندگی کنی، یا می‌توانی گونه دیگری زندگی کنی! به قول «فردریش نیچه» (فیلسوف آلمانی و نظریه‌پرداز در حوزه تاریخ اندیشه مدرن): «می‌توانی «آپولونی» زندگی کنی (زندگی توأم با توازن، نظم، قانون‌گرایی)؛ همچنین می‌توانی «دیونیزوسی» (زندگی توأم با آزمون و خطا و مبتنی بر تغییر و تحول متعدد و افراطی) زندگی کنی.» پس اسطوره‌ها به ما الگوهایی برای زیستن ارائه می‌دهند.

انسان موجودی پویا است، به تعبیر دیگر؛ انسان موجودی منجمد و ایستا نیست؛ به همین ترتیب، «هویت» او نیز ایستا و منجمد نیست. «هویت»، مسئله‌ای ایستا، ساکن و بی‌روح نیست؛ بنابراین، به همان میزان که در مرور زمان، نیازهای انسان تغییر می‌کند؛ پرسش‌های بنیادین او نیز در مواجهه با «جهان هستی» تغییر می‌کند. پرسش «نسل جدید»، «نسل زد» و حتی پس از آن، پرسش‌هایی نیست که نسلِ من مطرح می‌کرد. پس به‌مراتب، این نکته بسیار جدی‌تر است که پرسش من با پرسش 2000 سال یا 4000 سال پیش تفاوت دارد. پس اگر پرسش‌ها تفاوت می‌کنند، پاسخ‌ها نیز تفاوت می‌کنند.

ما انسان‌ها براساس طبیعت و اقتضای زیستن، با توجه به پارادایم‌هایی (الگوهایی) که در طول تاریخ ایجاد می‌شوند، پرسش‌های جدیدی را مطرح می‌کنیم و بنابراین، به پاسخ‌های جدیدی نیز برای آن نیازهای نو، مسائل نو و مصائب نو، نیاز داریم. به همین دلیل، برای پاسخ به برخی از این پرسش‌ها، «اسطوره‌ها» وارد می‌شوند؛ «علم» به برخی دیگر پاسخ می‌دهد؛ «فلسفه» به برخی دیگر و «دین» نیز سهم پاسخگویی به دیگر پرسش‌های انسان‌ها را بر عهده دارد. با این نگاه و مبنا؛ وقتی نیاز من تغییر می‌کند، به اسطوره‌های تازه‌تری نیز نیاز دارم و به همین خاطر، در طول زمان، ما انسان‌ها در هر فرهنگ و تمدنی برای پاسخ‌گویی به بخشی از پرسش‌های بنیادین زیست و زندگی خود، همواره اسطوره ساخته‌ایم و از اسطوره استفاده کرده‌ایم.

برای بیان «انسانِ سرکش» پس از دوره «رنسانس» (عصر نوزایی و روشنگری)، به اسطوره‌های جدیدی نیاز داشتیم؛ دیگر آن اسطوره‌های قدیم پاسخ‌گوی نیازهای انسان عصر نوزایی و روشنگری نبودند. به همین دلیل، مجموعه‌ای از اسطوره‌های جدید ساخته می‌شود. اینجا معنا و منظورم از «اسطوره‌سازی»؛ تولید روایتی است که از بطن و عمقِ ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان‌ها بیرون می‌آید، می‌جوشد و غلیان می‌کند. این‌طور نیست که فردی بتواند یک‌تنه و به تنهایی اسطوره بسازد.

برای روشن شدن این مفهوم به نظریه مبنایی و بنیادینی «کارل گوستاو یونگ» (روان‌پزشک سوئیسی و بنیانگذار نظریه روانشناسی تحلیلی) و همچنین تعدادی از نظریه‌پردازان بزرگ اشاره می‌کنم. «یونگ» و دیگران این مؤلفه بنیادین را مطرح کرده‌اند که: «هیچ‌کس نمی‌تواند اسطوره بسازد؛ اسطوره را جمع، در درون خود می‌پروراند و شاعری یا هنرمندی، آن را آشکار می‌کند.»؛ سراینده شاهنامه «اسطوره» نساخته است؛ تمام اسطوره‌ها وجود داشتند و «فردوسی» فقط آن‌ها را به نظم کشیده است. شاهکار «فردوسی» آن بود که توانست اسطوره‌ها را گِرد هم بیاورد و به شکلی زیبا، به نظم تبدیل کند. به همین خاطر «روایت اساطیر ایرانی» به واسطه «شاهنامه» ماندگار شد؛ وگرنه «فردوسی» اسطوره‌ساز نبود. هیچ فردی نمی‌تواند «اسطوره» بسازد؛ نه «فردوسی»، نه «نظامی»، نه «اسدی طوسی»، نه «هومِر» و نه هیچ فرد دیگری!

بنابراین براساس این نگاه و نظریه، اسطوره‌ها باید از ضمیر ناخودآگاه جمعی، بجوشند و غلیان کنند. حال، وقتی نیازهای ما تغییر می‌کند، طبیعی است که اسطوره‌های ما نیز تغییر می‌کنند. به همین دلیل است که پس از «رنسانس» به خاطر آن سرکشی انسانِ جستجوگر، پویا و کنجکاو غربی، انسانی که «انسان‌محوری» (اومانیسم) را به عنوان نحله فکری و اندیشه‌گی خود انتخاب کرده و برگزیده؛ شاهد زایش و خلق پدیده‌ها و «روایت قهرمان‌های» متفاوتی در قیاس با دوران پیش از «رنسانس» هستیم؛ در این زمان است که «روایت» قهرمان‌هایی چون «دون‌ژوان»؛ «دون‌کیشوت»؛ «رابینسون کروزه» پدید می‌آید. سپس با ادامه این سیر تاریخی و ورود انسان غربی به دوران مدرن، «روایت» قهرمان‌هایی چون «فاوست»؛ «فرانکشتاین» و «ناپلئون» توسط انسان مدرن برای پاسخ‌گویی به همان پرسش‌های بنیادین زیستن و زندگی پدید می‌آید و خلق می‌شود. یعنی نیازهای انسان مدرن، باید با اسطوره‌های مدرن پاسخ داده شوند.

برای آنکه دریافت درست و به دور از اشتباه معنایی از سخنانم حاصل شود لازم است به این نکته اشاره کنم که  برخی «نیازهای جاودانه» در وجود تمامی ما انسان‌ها قرار دارد؛ مانند «عدالت»، «پاکی» و «فداکاری». بزرگترین اسطوره‌ها در مسیر پاسخ‌گویی به این نیازهای جاودانه خلق شده‌اند و «روایت» آنها به این دست از نیازها پرداخته‌اند.

برای نمونه؛ روایتِ نیاز جاودانه «پاکی» را در اسطوره‌ای چون «سیاوش» و اسوه‌ای چون «حضرت یوسف(ع)» (در دو فرهنگ تمدنی متفاوت ایرانی و اسلامی) می‌بینیم که در قالب نماد و سمبل «پاکی» خلق شده‌اند. در فرهنگ‌های دیگر نیز همین شیوه را شاهد هستیم؛ باز به عنوان نمونه، «هیپولیت» (پسر «تِزِئوس»، همان سرنوشتی دارد که «سیاوش» دارد) در فرهنگ تمدنی یونان خلق شده است. پس برخی اسطوره‌های جاودانه را داریم، اما پرسش‌های زیستی دیگری نیز برای انسان‌ها وجود دارند که تغییر می‌کنند و نیازهای جدیدی برای پاسخ‌گویی به آن پرسش‌های بنیادین انسانی ایجاد می‌شوند. این همان اصل نیاز انسان‌ها به اسطوره‌های جدید است. بنابراین، ما انسان‌ها هر چه در طول تاریخ حرکت کردیم؛ اسطوره‌های جدیدی را درباره آن پاسخ‌گویی به پرسش‌های بنیادین ایجاد کردیم. اگر به «دوره میانی» رسیدیم، اسطوره‌های دوره میانی شکل گرفتند. ذکر این نکته نیز دارای اهمیت است که بدانیم «اسطوره‌ها» یا «اسوه‌های اسلامی»، متعلق به دوره میانی هستند، نه دوره‌ باستان. همان‌گونه که در مسیحیت، اسطوره‌های بسیاری داریم؛ مانند «سَن ژورژ» که سلحشور و مبارز مسیحی است که با «اژدها» نبرد می‌کند و شاهزاده‌ای را آزاد می‌کند.


بیشتر بخوانید:

تثبیت و انتقال «هویت ملی و مذهبی» در گرو ساخت «روایت کلان»

«حماسه ایرانی» راز ققنوس‌وار خیزش روایتی و هویتی ایرانیان

«حماسه»؛ روایت فداکاری قهرمان برای نام و وطن

«دانایی»؛ مزیت ایرانیان در ساخت روایت اصیل حماسی

اسطوره و اسوه؛ رویای جمعی و الگوی تکثیرپذیر هویت ایرانیان


پس همان‌گونه که در گذشته، اسطوره‌هایی داشتیم، همه فرهنگ‌ها برای انتقال خود، برای سامان‌دهی نسلِ نوجوانان خود، برای جهت‌دهی به آنها و برای ارائه «الگوهای نیک» به نسل‌های آینده‌ساز (نوجوانان و جوانان) خود، نیاز به اسطوره دارند. هیچ مذهبی نمی‌تواند بدون «اسوه» و «اسطوره»، خود را معرفی کند. بنابراین، مذاهب یکتاپرست که اغلب در دوره‌ میانی به وجود آمدند و ظهور کردند، «اسوه‌ها» و «اسطوره‌های» خود را آوردند.

پس اگر بپذیریم که در دوره میانی، «اسوه‌ها» و «اسطوره‌های» جدیدی به وجود آمدند؛ درست همان‌گونه که دوره باستان نیز نیازهای انسان‌های باستانی را با اسطوره‌های خود پاسخ می‌داد، باید پذیرفت که در «دوره مدرن» نیز به اسطوره‌های جدیدی نیاز داشته‌ایم. برای نمونه در خود ایران، ما «امیرکبیر» را داریم. «امیرکبیر»، یک اسطوره است. چرا اسطوره است؟ زیرا ما روایتی درباره‌ او داریم و بسیاری می‌خواهند که مانند «امیرکبیر» شوند. هر «فرد» یا «الگویی» که جمعی بزرگ از افراد، بخواهند خود را شبیه آن کنند، اسطوره است. به بیان دیگر «اسطوره»، الگویی است که دیگران می‌خواهند خود را شبیه آن سازند.

هنوز آماده نیست/////// واکاوی نسبت «روایت» و «هویت» در باورمندی به «قهرمان» +فیلم

ایکنا – پس قهرمان را چگونه تعریف می‌کنید؟

«روایتِ قهرمان» جنبه بسیار عمومی‌تری دارد. «جوزف کمبل» (اسطوره‌شناس آمریکایی با تخصص اسطوره‌شناسی تطبیقی و دین‌شناسی تطبیقی) می‌گوید که «همه اسطوره‌ها، نقش قهرمانی دارند.» او همه «اسطوره‌ها» را در یک اسطوره‌ واحد، یعنی «قهرمان»، محدود می‌کند! اما «قهرمان»، می‌تواند «اسطوره‌ای» یا «غیراسطوره‌ای» باشد. می‌توانیم قهرمان‌های غیراسطوره‌ای، قهرمان‌های اجتماعی و قهرمان‌های یک جمعیت کوچک داشته باشیم.

ایکنا – با همه دقت در تشریح و تبیینِ اثبات «اسطوره مدرن» و خط تمییز آن با «قهرمان»؛ باید بگویم که دیدگاه دیگری نیز میان «نشانه‌شناسان» متأخر به ویژه «نشانه‌شناسان ساختارگرا» مانند «تزوتان تودوروف» (فیلسوف، مورخ و نشانه‌شناس بلغاری-فرانسوی) وجود دارد. به نمونه‌ای اشاره می‌کنم؛ زمانی که «تودوروف» درباره‌ «ادبیات ساخت‌گرا» سخن می‌گوید، جریان «اسطوره» مدرن را – حسب دیدگاه و صحبت‌های شما – با نگاه به اسطوره‌های کهن و میانی، کنار می‌گذارد و مدعی است که باید بسیار امروزین، به امر مهمی چون «اسطوره» در جهان معاصر نگاه کنیم. او دیگر واژ «اسطوره» را، به سبب تغییرات بسیار پرسرعتی که در دوره مدرن رُخ می‌دهد، فاقد قابلیت تکثیرپذیری می‌داند و آن را صرفاً در قالب «قهرمان» می‌بیند. «تودوروف» براساس همین بینش، مدعی است که نگرش اجتماعی دوران مدرن به سبب همان سرعت و عدم اجازه تکثیرپذیری، مفهوم «اسطوره» در عصر حاضر و دنیای اکنون را با دیدگاه دوره باستان و دوره میانی، متفاوت می‌داند! من؛ براساس همین نگرش می‌گویم که حسب مثال شما؛ در مواجهه با بزرگی چون «امیرکبیر»، با نگرش مدرن و برخاسته از نظر فردی چون «تودوروف»، دیگر نمی‌توان او را «اسطوره» دانست و تنها یک «قهرمان» است؛ «قهرمانی ملی». آن‌چنان که بزرگان معاصری چون «شهید همت»، یا شهدای ارجمندی چون «باکری»، «باقری» و «سلامی»، نظایری از این دست، برای تاریخ امروز ما، در زمره «قهرمانان ملی» تعریف می‌شوند. تأکید می‌کنم که چون بحث سلسله درس‌گفتارهای ما علمی است، این دیدگاه را برای تنویر افکار عمومی مطرح می‌کنم؛ والا به شخصه با تمام وجود معتقدم، سرداران شجاع، رشید و شهیدی که از آنها نام بردم، به‌تحقیق، برای من و تاریخِ این سرزمین، «اسطوره» هستند؛ اما این خوانش برای انسان غربی وجود ندارد و او چنین بزرگانی را «قهرمان» می‌داند. با این دریچه نگاه انتقادی و پرسشی، پاسخ شما را طلب می‌کنم.

ببینید، این نگرشی که درباره تعریف ساحت «اسطوره مدرن» به آن اشاره کردید، افرادی مانند «جوزف کمبل» و دیگران نیز؛ آن را مطرح کرده‌اند. در حقیقت، آنها به‌عنوان بزرگان و نظریه‌پردازان شناسا در حوزه اسطوره‌شناسی، به طرح و بحث این موضوعات می‌پردازند. اما «تودوروف»، «اسطوره‌شناس» نیست؛ او یک «روایت‌پرداز» است.

برخی از اغلب افرادی که از آنها نام بردم نیز، همین نگاهی را که شما مطرح کردید، بیان می‌کنند که برای شکل‌گیری و تثبیت «اسطوره»، نیازمند گذشت زمان هستیم. به قول مثال آشنای فرهنگ ما ایرانی‌ها، باید زمانی مشخص بگذرد و مثل چای، آن مفهوم «دم» بکشد! ما به زمانی نیاز داریم تا آن «اسطوره‌ها» و «قهرمانان بزرگ»، تکثیر شوند؛ آن‌چنان که در درس‌گفتار پنجم به آن اشاره داشتم که «اسطوره، نیازمند بازتولید و بازآفرینی در گذر اعصار است تا «هویت»، مانایی و حیات خود را تثبیت کند.

زمانی که درباره «امیرکبیر» سخن می‌گویم، به اندازه کافی، زمان را از دوره حیات او گذرانده‌ایم. وقتی درباره «ناپلئون» سخن می‌گوییم، به اندازه‌ کافی زمان گذرانده‌ایم. حتی افرادی مثل خود «یونگ» و «امبرتو اکو» (فیلسوف و نشانه‌شناس ایتالیایی) چنین می‌گویند که اسطوره‌های جدید، برای مثال، «موجودات مریخی» که ما برای خود ساختیم یا سفینه‌های فضایی که می‌آیند، در دایره اسطوره قرار می‌گیرند و تعریف می‌شوند. پس نظرات مختلفی وجود دارد.

اما آن‌چنان که اشاره داشتم، «اسطوره» به شکل مشخص، آن دسته از اساطیر هستند که نسبت به «قهرمان»، تکثیر بیشتری می‌یابند، به جزئی از باورهای یک ملت بدل می‌شوند و «هویت» یک ملت را شکل می‌دهند؛ این‌ها «اسطوره» هستند. اما «قهرمان»، می‌تواند بسیار فراتر از این باشد؛ برای نمونه می‌توانید یک قهرمان ورزشی یا یک قهرمان هنری داشته باشید که دیگر اسطوره محسوب نمی‌شوند، مگر اینکه وجود و اعمالِ او با «هویت جمعی» پیوند بخورند و جامعه ایرانی، خود را با آنها بشناساند و عده‌ای بسیار، بخواهند خود را شبیه آنها کنند.

برخی از قهرمانان، موقتی هستند و در اصطلاح به آنها «قهرمانان موقتی» می‌گوییم؛ یعنی در یک لحظه تاریخی، اوج می‌گیرند و سپس خاموش می‌شوند. من آنها را بیشتر به‌عنوان «شبه‌اسطوره» یا همان «قهرمانی» که شما در معنای کلی آن می‌گویید، تعریف می‌کنم. در نقطه مقابل باید گفت قهرمانان زمانی «ماندگار» خواهند شد که «باورمند» شوند. یعنی یک جامعه، یک باور، یک ملت، یک تمدن و یک فرهنگ، به آنها باور پیدا می‌کنند؛ وقتی هویت جمعی یک جامعه را با آن قهرمان شناسایی می‌کنیم، این مسئله، مؤید آن است که آن قهرمان، از پوسته‌ «قهرمان زودگذر و موقت» خارج شده و وارد حیطه و حوزه‌ تعریفی و تبیینی «اسطوره» شده است.

بر این نکته نیز تأکید دارم که اسطوره‌ها، الزاما «واقعی» نیستند، اما «باورمند» هستند. برای نمونه به شکل قطعی نمی‌گوییم که «رستم» و «سهراب» در تاریخ وجود داشته‌اند، اما به آنها باور داریم؛ چرا؟ زیرا وقتی «سهراب» کشته می‌شود، برای او می‌گرییم و عجیب هم می‌گرییم، برای اینکه به او باور داریم.

اسطوره‌ها ماندگارند؛ چراکه در این دسته از باورهای ما قرار می‌گیرند. پس تفاوت آن «قهرمان» با «اسطوره»، در این است که قهرمان، چیزی عمومی‌تر است و می‌تواند موارد ریزتری را نیز دربرگیرد. قهرمانانی داریم که اسطوره نیستند، اما اسطوره‌ها، همه قهرمان هستند؛ اسطوره‌ها، همگی شکل قهرمانی دارند، حال این قهرمان، می‌تواند تراژیک، کمدی، عاشقانه یا شکل‌های دیگری داشته باشد.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.