- ۱۸ تیر؛ روز تجدید پیمان با میراث جهانی شهر تاریخی یزد
- نماهنگ | در آغوش ابدی خورشید
- اسامی شهدای حمله دشمن آمریکایی صهیونیستی به خوزستان اعلام شد
- «نارین» با حال عمومی مطلوب ترخیص شد
- مرکز فرماندهی کنترل دشمن در غرب آسیا و پایگاه هوایی الازرق اردن در هم کوبیده شد
- حضور نمایندگان ۲۷ ملیت خارجی در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید در مشهد
بندرعباس، لبنان و یک مقصد؛ روایت اشکها در مشهد
شهر مشهد این روزها تنها میزبان یک مراسم تشییع نیست؛ این شهر مأمن دلهایی شده که از دورترین نقاط ایران و حتی بیرون از مرزها، بار سفر بستهاند تا آخرین سلام خود را به رهبر شهید برسانند. در میان انبوه جمعیت، هر چهره قصهای دارد، هر اشک روایتی از دلدادگی است و هر قدم، حکایت […]
شهر مشهد این روزها تنها میزبان یک مراسم تشییع نیست؛ این شهر مأمن دلهایی شده که از دورترین نقاط ایران و حتی بیرون از مرزها، بار سفر بستهاند تا آخرین سلام خود را به رهبر شهید برسانند. در میان انبوه جمعیت، هر چهره قصهای دارد، هر اشک روایتی از دلدادگی است و هر قدم، حکایت سفری که مقصدش تنها یک وداع عاشقانه است.
از نخستین ساعات حضور در مسیر تشییع پیکر رهبر شهید، سیل جمعیت لحظهبهلحظه پرشمارتر میشود. پرچمهای عزا در باد به اهتزاز درآمدهاند، نوای مرثیه در فضا طنینانداز است و زمزمه صلوات، خیابانهای مشهد را به صحنهای از سوگ و وفاداری تبدیل کرده است. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند، همه آمدهاند؛ برخی از شهرهای نزدیک و برخی پس از پیمودن صدها و هزاران کیلومتر راه. گویی فاصلهها در برابر عشق رنگ باخته و همه مقصدی مشترک دارند؛ بدرقه مردی که سالها تکیهگاه دلهایشان بود.
از گرمای جنوب تا سایه گنبد طلا
در میان جمعیت، دختر جوانی توجهم را جلب میکند. از او میپرسم از کجا آمدهاند. با لبخندی که اندوهی عمیق در پس آن پنهان است، میگوید شش نفر هستند و همراه اقوام و دوستانشان با خودروی شخصی از بندرعباس راهی مشهد شدهاند.
از او میپرسم چه شد که این همه راه را برای حضور در مراسم تشییع آمدید؟ لحظهای سکوت میکند، بغضش را فرو میخورد و میگوید: «چطور رهبر عزیز ما این همه سال برای مردم و کشورش زحمت کشید و جانش را فدا کرد، آن وقت ما برای بدرقهاش چند صد کیلومتر راه نیاییم؟ این راه در برابر فداکاریهای او چیزی نیست.»
او میگوید عشق به رهبر شهید، خودش، خانواده و دوستانش را راهی این سفر کرده است و ادامه میدهد: «ما هر سال شب شهادت امام رضا(ع) به مشهد میآییم، اما امسال آمدنمان رنگ دیگری دارد؛ آمدهایم در مراسم تشییع رهبر شهید هم شرکت کنیم.»
دوستش که کنار او ایستاده نیز وارد گفتوگو میشود و میگوید: «عشق به رهبر فقط متعلق به ما نیست. کافی است اطرافتان را نگاه کنید؛ مردم از همه استانهای ایران آمدهاند تا با رهبرشان وداع کنند.»
او که دانشجوست، ادامه میدهد: «هدف ما فقط حضور در مراسم تشییع است و بعد از پایان مراسم دوباره به شهرمان برمیگردیم.»
چند قدم آنسوتر، بانویی میانسال را میبینم که دست پسر یازدهسالهاش را گرفته است. میگوید از بوشهر آمدهاند. دلیل سفرشان تنها حضور در مراسم تشییع نیست؛ پسرش عضو گروه سرودی است که قرار است به مناسبت تشییع رهبر شهید در حرم مطهر امام رضا(ع) برنامه اجرا کند.
مادر با نگاهی آمیخته به غرور و اندوه میگوید: «پسرم هنوز کوچک است، برای همین خودم هم همراهش آمدم؛ هم در مراسم تشییع رهبر شهید شرکت کنم و هم اجرای سرودی را ببینم که او و دوستانش برای رهبر شهید آماده کردهاند.»
اندکی جلوتر، بانویی حدود ۶۵ ساله از آمل، همراه دختر و دامادش ایستاده است. صورتش از اشک خیس شده، اما صدایش استوار است. از دلدادگیاش به رهبر شهید میگوید و با لحنی محکم ادامه میدهد: «ما برای خونخواهی رهبرمان آمدهایم. نمیگذاریم خون ایشان و آن همه جوان و کودک هموطنمان پایمال شود.»
نگاهم را میان جمعیت میگردانم. دختر جوانی با چهرهای معصوم توجهم را جلب میکند. احساس میکنم ایرانی نیست. نزدیک میروم، سلام میکنم و از او میپرسم از کجا آمده است.
لبنان؛ روایتی از عشق و وفاداری
میگوید از لبنان آمدهاند؛ ابتدا برای مراسم تشییع رهبر شهید به عراق رفتهاند و سپس خود را به مشهد رساندهاند. او همراه عمه و یکی از دوستانش در این مراسم حضور یافته است.
شدت اندوه و خستگی راه بر او غلبه میکند. حالش رو به وخامت میرود و نیروهای هلال احمر و کادر درمان بلافاصله خود را به او میرسانند. پس از تزریق سرم، آرامآرام رنگ به چهرهاش بازمیگردد.
هنوز سرم از دستش جدا نشده که زمزمه نزدیک شدن کامیون حامل پیکر مطهر رهبر شهید در میان جمعیت میپیچد. بیاختیار میخواهد از جا برخیزد و خود را به میان مردم برساند، اما پزشک اجازه نمیدهد.
با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان میگوید: «از لبنان آمدهام تا رهبر شهید را ببینم؛ اگر فقط از دور هم باشد، دلم میخواهد نگاهم به پیکر مطهر ایشان بیفتد.»
اندکی زبانش را میفهمم. جلو میروم و آرام به او میگویم: «هنوز زمان مانده است. صبر کنید؛ تا آن موقع حالتان بهتر میشود و میتوانید ایشان را بدرقه کنید.»
لبخند کمرنگی بر چهرهاش مینشیند. تشکر میکند، آرامتر میشود و دوباره چشم به مسیری میدوزد که قرار است آخرین وداع عاشقان با رهبر شهید در آن رقم بخورد.
امروز در مشهد، هر چهره داستانی برای گفتن داشت و هر اشک، زبانی برای روایت دلدادگی بود. از بندرعباس و بوشهر تا آمل و از لبنان تا مشهد، همه آمده بودند تا نشان دهند فاصلههای جغرافیایی در برابر عشق و ارادت رنگ میبازد. آنچه در خیابانهای مشهد دیده میشد، تنها اجتماع جمعیتی عظیم نبود؛ روایت پیوند دلهایی بود که در سوگ رهبر شهید، فارغ از مرزها و فاصلهها، در کنار یکدیگر ایستادند و آخرین بدرقه خود را به جا آوردند.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

