امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 17 محرم 1448
شناسه خبر : 370620
  پرینت تاریخ انتشار : 02 جولای 2026 - 9:36 | 6 بازدید

چرا چراغ عزاداری برای سیدالشهدا خاموش‌شدنی نیست

حجت‌الاسلام والمسلمین علوی تهرانی در سلسله جلسات هفتگی که در مسجد امیرالمؤمنین(ع) برگزار شد به تبیین حقیقت ولایت به‌عنوان عینیت هدایت و بیّنات پرداختند و با تشریح اهداف قیام سیدالشهداء(ع) مبنی بر نجات دین و احیای سیره نبوی و علوی، تقابل تاریخی جریان امامت با پروژه‌های انحراف و حذف هویتی در دوران سقیفه و بنی‌امیه […]

چرا چراغ عزاداری برای سیدالشهدا خاموش‌شدنی نیست


علوی تهرانی

حجت‌الاسلام والمسلمین علوی تهرانی در سلسله جلسات هفتگی که در مسجد امیرالمؤمنین(ع) برگزار شد به تبیین حقیقت ولایت به‌عنوان عینیت هدایت و بیّنات پرداختند و با تشریح اهداف قیام سیدالشهداء(ع) مبنی بر نجات دین و احیای سیره نبوی و علوی، تقابل تاریخی جریان امامت با پروژه‌های انحراف و حذف هویتی در دوران سقیفه و بنی‌امیه را تحلیل کردند.

مشروح این نشست را در ادامه می‌خوانیم:

پیام مبارک حضرت حق در سوره مبارکه بقره، آیه ۱۵۹، چنین است: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَىٰ مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ…» کسانی که دلایل روشن و اسباب هدایت را، پس از آن‌که ما آن را در کتاب برای مردم تبیین کردیم، کتمان می‌کنند، مشمول این وعید الهی‌اند. خداوند متعال می‌فرماید: «أُولَٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» خداوند آنان را لعنت می‌کند و همه لعنت‌کنندگان نیز بر آنان لعن می‌فرستند. نکته قابل توجه آن است که موضوع کتمان، خودِ قرآن نیست؛ زیرا آیه می‌فرماید: «مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَىٰ»؛ یعنی دلایل روشن و ابزار هدایت. پس سخن از حقیقتی است که قرآن آن را برای مردم تبیین کرده است؛ حقیقتی که دو کارکرد اساسی دارد: یکی «بیّنات» و دیگری «هدایت».

در روایتی از جناب ابن أبی‌حمزه نقل شده  که ایشان از امام صادق(ع) نقل می‌کند که مراد از این آیه، امیرالمؤمنین علی‌(ع) است؛ یعنی مردم، حقیقت ولایت و امامت آن حضرت را کتمان کردند. آن وجود مقدس، هم «بیّنه» بود و هم «هدایت». بنابراین، بحث صرفاً درباره الفاظ قرآن نیست، بلکه درباره حقیقتی است که قرآن آن را معرفی کرده است.

در برخی اشعار و رجزهای عربی نیز این معنا به زیبایی دیده می‌شود. از جمله، جناب زهیر بن قین بجلی در خطاب به سیدالشهداء(ع)، هنگامی که عازم میدان نبرد بود، عرضه می‌دارد که هدایت خویش را به دست شما یافته‌ام و کشته شدن در راه شما، عین هدایت من است. بر این اساس، مسئله امامت، مسئله هدایت است. سیر بحث از این‌جا آغاز شد که چرا شیعیان در تمام طول سال برای امام حسین(ع) مجالس ذکر، عزاداری و بزرگداشت برپا می‌کنند؟ چرا این سنت همیشگی است؟ و چرا این مسئله نه‌تنها امری پسندیده، بلکه از جهات متعددی ضروری و واجب است؟

یکی از مهم‌ترین آثار این مجالس، حفظ اصل دینداری مردم است. همین مقدار دینداری، نماز، روزه و ارتباط با معارف دینی که در جامعه باقی مانده، تا حد زیادی محصول همین مجالس است. از همین رو، دشمن نیز با این محافل مشکل دارد؛ زیرا این جلسات، کانون هدایت‌اند. گاهی گفته می‌شود که به جای این مجالس، باید صرفاً به امور خیریه یا رسیدگی به فقرا پرداخت، یا به جای معرفت‌آموزی، به امور دیگری مشغول شد. در حالی که اگر مجموعه‌های خیریه و خدمات اجتماعی سالمی نیز در جامعه شکل گرفته‌اند، غالباً از دل همین مجالس اهل‌بیت(ع) برخاسته‌اند. جامعه هم به آموزش نیاز دارد، هم به بهداشت، هم به معیشت، و هم به هدایت و معرفت. این امور در تقابل با یکدیگر نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند.

جامعه انسانی همان‌گونه که به بهداشت و آموزش نیازمند است، به هدایت نیز نیاز دارد. نمی‌توان گفت برای رسیدگی به امور معیشتی یا بهداشتی، باید عرصه آموزش و هدایت را تعطیل کرد یا همه امکانات را صرف یک بخش نمود؛ هر دو حوزه لازم و مکمل یکدیگرند. در عین حال، باید توجه داشت که بسیاری از حرکت‌های خیرخواهانه و مجموعه‌های خدمت‌رسان در جامعه، در حقیقت از دل همین مجالس دینی و محافل اهل‌بیت(ع) پدید آمده‌اند.

انسان واقعاً از سر دلسوزی به حال آنان تأسف می‌خورد؛ زیرا در تاریخ، کسانی بسیار قدرتمندتر و بانفوذتر از این افراد در برابر اهل‌بیت ایستادند، اما امروز نامی از آنان باقی نمانده است. شخصیت‌هایی چون معاویه و دیگر سران آن جریان‌ها، با همه قدرت و نفوذی که داشتند، رفتند و اثری از آنان باقی نماند؛ اما نام و راه امام حسین(ع) همچنان زنده و جاری است. وعده الهی نیز همین است که: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ… وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ».

بر همین اساس، ما در این بحث به این پرسش پرداختیم که چرا شیعیان در طول سال برای امام حسین(ع) مجالس بزرگداشت و عزاداری برپا می‌کنند. در پاسخ، دو نکته اساسی مطرح می‌شود. نخست آنکه خداوند متعال هنگامی که از نعمت دین سخن می‌گوید، آن را با تعبیر «مِنّت» بیان می‌کند؛ یعنی نعمتی بس عظیم. قرآن کریم می‌فرماید: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ…» این تعبیر نشان می‌دهد که نعمت هدایت و بعثت پیامبر(ص)، نعمتی فوق‌العاده بزرگ است. در بسیاری از نعمت‌های دیگر، مانند تسخیر زمین و دریاها برای انسان، سخن از منت به میان نیامده است؛ اما درباره هدایت و ارسال رسولان، این تعبیر به کار رفته است. پس دین، نعمتی عظیم و بنیادین است.

نکته دوم آن است که خداوند متعال به بندگان دستور می‌دهد که نیازهای خود را از او بخواهند. اما در عین حال، خود او بهترین خواسته را به ما تعلیم می‌دهد. همان‌گونه که در برخی موارد، صاحب‌نظران یا اهل تجربه چیزی را به عنوان پیشنهاد ویژه معرفی می‌کنند، خدای متعال نیز در نماز، مهم‌ترین درخواست را به ما تعلیم داده است. از ما خواسته شده است که روزانه بارها در نماز بگوییم: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ». این درخواست، درخواست هدایت است؛ یعنی مهم‌ترین نیاز انسان، هدایت الهی است. از همین‌جا به آیه شریفه‌ در سوره مبارکه انعام اشاره شد که خداوند متعال می‌فرماید: «قُلْ إِنَّنِی هَدَانِی رَبِّی إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِینًا قِیَمًا…» یعنی بگو: پروردگار من مرا به صراط مستقیم هدایت کرده است؛ دینی استوار و پایدار. بنابراین صراط مستقیم همان دین الهی است؛ دینی که بزرگ‌ترین نعمت الهی برای بشر به شمار می‌رود.

امیرالمؤمنین علی(ع) در نامه به مالک اشتر می‌فرمایند: «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیرًا فِی أَیْدِی شِرَارِ النَّاسِ». یعنی این دین، زمانی در دست بدترین مردم به اسارت افتاده بود. ظاهر دین باقی بود، اما باطن آن گرفتار هواهای نفسانی شده بود. دین در اسارت جریان سقیفه و سپس در چنگال بنی‌امیه قرار گرفت. در چنین شرایطی، باید کسی قیام می‌کرد و این دین اسیر را آزاد می‌ساخت.

در اینجا به سه فراز از بیانات اباعبدالله الحسین(ع) درباره هدف قیامشان اشاره شد. از جمله در نامه‌ای که آن حضرت به بزرگان بصره نوشتند، فرمودند: «وَأَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ…» یعنی من شما را به سوی کتاب خدا دعوت می‌کنم. این تعبیر نشان می‌دهد که حرکت امام حسین (ع)، حرکتی برای احیای حقیقت دین و بازگرداندن جامعه به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) بود. اگر این حرکت عظیم رخ نمی‌داد، چه‌بسا حقیقت دین در زیر سلطه انحرافات آن روزگار به‌کلی دگرگون می‌شد. حضرت در ادامه می‌فرمایند: «أَدْعُوکُمْ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِیِّهِ». سپس حضرت توضیح می‌دهند که در جامعه آن روزگار، سنت پیامبر(ص) به فراموشی سپرده شده و بدعت‌ها زنده شده‌اند. یعنی ظاهر دین باقی مانده بود، اما حقیقت و جوهر آن در حال از میان رفتن بود. در دوران سقیفه و سپس در عصر بنی‌امیه، اگرچه نماز و روزه در ظاهر برقرار بود، اما حقیقت دین در اسارت قرار داشت. چه‌بسا اعمالی با عنوان دین انجام می‌شد که حتی در شکل صحیح خود نیز نبود؛ برای نمونه، نمازهای مستحبی را به جماعت اقامه می‌کردند، در حالی که این امر در سنت نبوی جایگاهی نداشت. بنابراین وقتی امام حسین(ع) می‌فرمایند: شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت می‌کنم، مقصود بازگرداندن جامعه به حقیقت دین است، نه صرفاً به ظواهر آن. گاه همین ظواهر، انسان را دچار اشتباه می‌کند. ممکن است کسی در ظاهر متدین به نظر برسد، در مجالس دینی حضور داشته باشد یا حتی اهل عبادت باشد، اما این ظواهر به تنهایی ضامن سلامت باطن و حقیقت دین نیستند. گوهر دین چیزی فراتر از این ظواهر است.

در مقطع دیگری از بیانات امام حسین(ع)، در نامه‌ای که حالت وصیت دارد و خطاب به برادرشان محمد بن حنفیه نوشته‌اند، همین معنا با صراحت بیشتری بیان شده است. محمد بن حنفیه، همان‌گونه که در تاریخ آمده، در جنگ‌های جمل و صفین دچار آسیب جسمانی شده بود و توان همراهی با امام را نداشت. با این حال، امام نامه‌ای برای او می‌نویسند و در آن هدف حرکت خود را تبیین می‌کنند.

حضرت در آن نامه می‌فرمایند که خروج من از مدینه نه از روی سرگرمی و تفریح بوده است، نه از سر هوا و هوس، و نه برای فساد و ظلم. سپس هدف قیام را چنین بیان می‌کنند:«إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی». یعنی من برای اصلاح در امت جدم قیام کرده‌ام. در ادامه می‌فرمایند: «أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ». در اینجا باید توجه داشت که مقصود از «امر به معروف و نهی از منکر» تنها آن معنای محدود و رایجی نیست که گاه در ذهن‌ها شکل گرفته است. در روایات نیز توضیح داده شده که اگر کسی به دیگری بگوید نماز بخوان، یا حجاب خود را رعایت کن، یا برخی اعمال دینی را انجام بده، این در حقیقت نوعی خیرخواهی و نصیحت است. این امر ارزشمند است، اما حقیقت «امر به معروف و نهی از منکر» در معنای عمیق قرآنی و روایی، بسیار گسترده‌تر از این موارد است.

در روایتی از رسول اکرم(ص) آمده است که اگر تمام عبادات و مناسک دینی را در برابر امر به معروف و نهی از منکر بسنجید، نسبت آن‌ها همچون قطره‌ای از آب دهان در برابر دریای پهناور است. این تعبیر نشان می‌دهد که امر به معروف و نهی از منکر،حقیقتی بنیادین در حفظ ساختار دین و جامعه دینی است، نه صرفاً تذکرهای فردی و محدود. از همین رو، امر به معروف در معنای اصیل خود، امری فرهنگی و ساختاری است و در سطح هدایت جامعه معنا پیدا می‌کند. امام حسین(ع) نیز در اینجا نمی‌فرمایند که ما آمده‌ایم چند حکم جزئی را یادآوری کنیم، بلکه می‌فرمایند روش ما همان روش جدّم رسول خدا و پدرم امیرالمؤمنین علی(ع) است: «وَأَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَأَبِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب». یعنی معیار، بازگرداندن جامعه به سیره پیامبر و امیرالمؤمنین است.

بیان سوم امام حسین(ع) در نامه‌ای است که به وسیله جناب مسلم بن عقیل برای مردم کوفه فرستادند. در آن نامه، حضرت حقیقت «امام» را چنین تعریف می‌کنند. امام می‌فرمایند: «فَلَعَمْرِی مَا الإِمَامُ إِلَّا الْعَامِلُ بِالْکِتَابِ، وَالْقَائِمُ بِالْقِسْطِ، وَالدَّائِنُ بِدِینِ الْحَقِّ، وَالْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَّهِ». یعنی به جان خودم سوگند، امام کسی است که به کتاب خدا عمل کند، عدالت را برپا دارد، به دین حق پایبند باشد و وجود خود را در راه خدا وقف کند. در این بیان نیز روشن است که محور اصلی، حفظ حقیقت دین است. بنابراین، خروج و قیام امام حسین(ع) برای آزاد کردن دین از چنگال اشرار بود. در سال ۱۴۴۵ هجری نیز به این نکته اشاره شد که آن حقیقتی که امام حسین(ع) برای آن جان خود را فدا کردند چه بود. آیا آن حضرت تنها برای حفظ نماز، روزه و حج قیام کردند؟ یا مسئله‌ای عمیق‌تر در میان بود؟

پاسخ این پرسش به مسئله قرائت اسلام پس از رحلت پیامبر(ص) بازمی‌گردد. پس از رسول خدا(ص)، دو قرائت از اسلام در جامعه اسلامی شکل گرفت. قرائت نخست، قرائتی بود که در جریان سقیفه پدید آمد. طراحان آن جریان، تلاش کردند امام را از صحنه اجتماعی و سیاسی جامعه کنار بزنند و در مقابل، باشعارهایی مانند عدالت صحابه، فضایی ایجاد کنند که در آن همه صحابه به یک اندازه مورد پذیرش قرار گیرند؛ نه اینکه تنها علی بن ابی‌طالب(ع) معیار باشد. نتیجه این رویکرد، منزوی شدن امام و کنار رفتن محور حقیقی هدایت از مرکز جامعه اسلامی بود.

در جریان سقیفه تلاش اصلی بر آن بود که امیرالمؤمنین علی(ع) از صحنه اجتماعی و سیاسی جامعه اسلامی منزوی شوند. از این‌رو نباید تصور کرد که آن حضرت و فرزندان بزرگوارشان در اداره جنگ‌ها یا ساختار قدرت آن دوره نقش فعال داشته‌اند. اساساً هدف آن جریان، کنار زدن این خاندان از مرکز هدایت جامعه بود، نه اینکه آنان را در متن قدرت قرار دهند؛ زیرا چنین امری با هدف اصلی آنان منافات داشت.

البته در برخی موارد، از امیرالمؤمنین(ع) درخواست مشورت می‌شد و حضرت نیز در مقام هدایت، پاسخ می‌دادند. این مسئله امری طبیعی است؛ زیرا امام وظیفه دارد راه هدایت را بیان کند. حتی اگر شخصی چون معاویه یا یزید نیز پرسشی مطرح می‌کرد، امام حقیقت را کتمان نمی‌کرد؛ زیرا اگر حجت الهی بیان نشود، در قیامت ممکن است کسی مدعی شود که راه هدایت به او نشان داده نشده است.

در روایات نیز نظیر چنین ماجرایی نقل شده است؛ برای نمونه در برخی نقل‌ها آمده است که وقتی ابلیس در برابر حضرت موسی(ع) قرار گرفت و پرسید آیا راه بازگشتی برای من وجود دارد، حضرت موسی پاسخ داد که اگر فرمان الهی را بپذیری و در برابر قبر حضرت آدم(ع) سجده کنی، راه توبه برایت گشوده است اما ابلیس از سر تکبر این فرمان را نپذیرفت. مقصود از این نقل‌ها آن است که راه هدایت از سوی اولیای الهی بیان می‌شود، هرچند برخی از سر تکبر آن را نپذیرند.

در برابر قرائت نخست که به منزوی کردن امامت انجامید، قرائت دوم در دوره بنی‌امیه شکل گرفت. تفاوت این دو قرائت در آن بود که جریان نخست بیشتر در پی کنار زدن امام از صحنه بود، اما امویان گامی فراتر برداشتند و در پی حذف کامل امامت بودند. از همین دوره است که روند حذف فیزیکی امامان آغاز می‌شود: شهادت امیرالمؤمنین(ع)، شهادت امام حسن(ع) و سپس واقعه عاشورا و شهادت امام حسین(ع).

هدف آن جریان این بود که اساساً چیزی به نام امامت در جامعه اسلامی باقی نماند. در برخی نقل‌های تاریخی نیز به صراحت از این رویکرد سخن گفته شده است. در روایتی مشهور، از گفت‌وگوی معاویه با مغیره نقل شده است که مغیره پس از دیدار با معاویه، اندوهگین به خانه بازگشت. وقتی علت را از او پرسیدند، گفت در گفت‌وگو با معاویه پیشنهاد کردم که اکنون قدرت در دست توست و رقیبانت نیز تضعیف شده‌اند؛ بهتر است با بنی‌هاشم با ملایمت رفتار کنی و از سخت‌گیری دست برداری. اما معاویه در پاسخ سخنی گفت که جهت‌گیری اصلی او را آشکار می‌کند. او گفت: کسانی پیش از من آمدند، مدتی حکومت کردند و رفتند و نامی از آنان باقی نماند؛ اما نام این مرد یعنی پیامبر اسلام(ص) همچنان هر روز چندین بار بر زبان‌ها جاری می‌شود. در اذان گفته می‌شود: «أشهد أن محمدًا رسول الله». سپس با لحنی کینه‌آلود می‌گوید تا زمانی که این نام بلند است، برای ما آرامشی نیست.

این نقل تاریخی نشان می‌دهد که مسئله اصلی آنان صرفاً حکومت سیاسی نبود؛ بلکه هدف، کم‌رنگ کردن و در نهایت از میان بردن یاد و پیام پیامبر و اهل‌بیت(ع) او بود. از اینجا می‌توان هدف قیام سیدالشهداء(ع) را بهتر فهمید. اگر دشمن می‌کوشد نام و حقیقت این مسیر را از میان ببرد، قیام امام برای احیای همان حقیقت است؛ برای زنده نگه داشتن دین و پیام پیامبر.

در همین راستا، در دوره بنی‌امیه سیاست‌های گسترده‌ای برای تخریب جایگاه امیرالمؤمنین(ع) اجرا شد. از جمله در منابع تاریخی نقل شده است که در مناطق مختلف جهان اسلام منبرهایی برپا می‌شد تا در آن‌ها به امیرالمؤمنین(ع) ناسزا گفته شود. همچنین فشارهای اجتماعی و سیاسی شدیدی بر پیروان آن حضرت وارد می‌شد؛ تا جایی که بسیاری از شیعیان جرئت نمی‌کردند نام فرزندان خود را علی بگذارند. حتی اگر کسی به محبت و پیروی از علی بن ابی‌طالب شناخته می‌شد، گاه از برخی حقوق اجتماعی و بهره‌مندی از بیت‌المال محروم می‌گردید. این‌ها نشان می‌دهد که مسئله، تنها اختلافی سیاسی نبود؛ بلکه تلاشی سازمان‌یافته برای حذف جریان امامت از متن جامعه اسلامی به شمار می‌رفت. از همین رو، قیام امام حسین(ع) را باید در چارچوب همین تقابل تاریخی فهمید؛ تقابل میان پروژه حذف امامت و تلاش برای احیای حقیقت دین.

در آن دوره تلاش جدی بر حذف جریان امامت متمرکز بود. اگر به منابع حدیثی اهل سنت مراجعه شود، دیده می‌شود که حجم روایات نقل‌شده از اهل‌بیت(ع) در مقایسه با برخی دیگر از راویان بسیار اندک است؛ در حالی که افرادی چون ابوهریره که تنها سال‌های پایانی عمر پیامبر اکرم(ص) را درک کرده‌اند. روایات فراوانی نقل کرده‌اند در مقابل، نقل فضائل امیرالمؤمنین علی(ع) با محدودیت‌های جدی روبه‌رو بوده است، در حالی که درباره برخی چهره‌های دیگر، فضائلی ساخته و منتشر می‌شد. این روند تاریخی، نشان‌دهنده یک جهت‌گیری سازمان‌یافته برای کمرنگ کردن جایگاه اهل‌بیت(ع) در حافظه دینی جامعه بود. حتی در حوزه جغرافیای مقدس نیز نوعی مقدس‌سازی سیاسی مشاهده می‌شود؛ به‌گونه‌ای که برخی مناطق، به‌ویژه شام محل استقرار حکومت اموی با روایات و فضائل ساختگی برجسته می‌شدند. این در حالی است که پیش از وقایع بعدی تاریخ اسلام، آن سرزمین از جایگاه قدسی ویژه‌ای در سنت اسلامی برخوردار نبود. این اقدامات، بخشی از همان پروژه تثبیت قدرت و تضعیف محور اهل‌بیت(ع) بود.

در چنین فضایی، قیام امام حسین(ع) معنای روشنی پیدا می‌کند؛ احیای دین و حفظ حقیقت امامت در برابر پروژه حذف. پس از واقعه کربلا نیز این تقابل ادامه یافت. نقل شده است که ابراهیم بن طلحه با لحنی طعنه‌آمیز از امام سجاد(ع) پرسید: «مَنِ الغالِب؟ چه کسی پیروز شد؟» حضرت در پاسخ فرمودند: «إذا دخل وقت الصلاة فأذِّن وأقِم.» یعنی هنگامی که وقت نماز فرا رسید، اذان و اقامه بگو. در اذان می‌گویی: «أشهد أن محمدًا رسول الله». ببین آیا نام پیامبر(ص) حذف شده است یا نه. نکته ظریف این پاسخ در آن است که حضرت نفرمودند نماز بخوان؛ بلکه بر اذان و اقامه تأکید کردند، جایی که نام پیامبر و رسالت او آشکارا تکرار می‌شود. یعنی اگر هدف حذف این نام و این مسیر بود، آیا موفق شدند؟

از این منظر، گوهر دین همان امامت و ولایت است. در روایات متعددی تأکید شده است که عبادات بدون ولایت و محبت اهل‌بیت(ع) به کمال نمی‌رسد. این روایات در منابع مختلف نقل شده است. برای ما، معیار سخن امام صادق(ع) است که مشمول آیه تطهیر است و سخن او امتداد هدایت نبوی به شمار می‌رود. بر همین اساس گفته شد که امام حسین(ع) کشتی نجات شد تا حقیقت امامت باقی بماند. در سال ۱۴۴۵ هجری نیز به نکته‌ای رمزی اشاره شد. اینکه در روایات آمده است پیامبران الهی در عالم برزخ به زیارت کربلا می‌آیند. این بیان، ناظر به آن حقیقت است که بقای خط توحید و نبوت، در پرتو فداکاری سیدالشهداء(ع) استمرار یافت؛ یعنی اگر آن قیام رخ نمی‌داد، مسیر تاریخ دین به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

در سال‌های ۱۴۴۶ و ۱۴۴۷ نیز سه محور اساسی بررسی شد. نخست، سیر حرکت امام از مدینه تا مکه و سپس به سوی کربلا؛ اینکه چرا و چگونه از مدینه خارج شدند، در مکه چه رخ داد، با چه کسانی دیدار کردند و چگونه اهداف قیام خود را تبیین فرمودند. دوم، مسئله علم امام به شهادت. آیا امام حسین(ع) می‌دانستند که به شهادت خواهند رسید و اگر می‌دانستند، آیا این علم مانع از تکلیف است یا خیر. در این‌باره بحث شد که علم غیب امام، به اذن الهی است، اما جریان زندگی اجتماعی ایشان بر اساس سیر طبیعی و عادی پیش می‌رود. امام، هرچند از حقیقت امور آگاه است، اما در مقام عمل اجتماعی، مسیر طبیعی تکلیف را طی می‌کند. از همین رو در کربلا شاهد دخالت‌های اعجازآمیز برای تغییر سرنوشت ظاهری واقعه نیستیم؛ زیرا سنت الهی بر جریان طبیعی اسباب است. سوم، مسئله دعوت مردم کوفه است. کوفه شهری بود که در سال ۱۷ هجری، به دستور خلیفه دوم و به دست سعد بن ابی‌وقاص تأسیس شد؛ شهری با کارکرد نظامی، برای سازمان‌دهی فتوحات و گسترش قلمرو حکومت اسلامی. از همین رو، بافت اجتماعی و سیاسی خاصی داشت و در مقاطع مختلف تاریخ، نقش‌های متعارض و پیچیده‌ای ایفا کرد.

بررسی این زمینه‌های تاریخی نشان می‌دهد که قیام امام حسین(ع)، حرکتی صرفاً احساسی یا مقطعی نبود؛ بلکه پاسخی عمیق به یک پروژه تاریخی حذف حقیقت امامت و تغییر قرائت دین بود. شهر کوفه اساساً با یک کارکرد نظامی تأسیس شد. دستور داده شد شهری ساخته شود که مسجدی با گنجایش چهل هزار نفر داشته باشد؛ یعنی از همان ابتدا ساختاری برای بسیج و سازمان‌دهی نیروها در نظر گرفته شده بود. در واقع کوفه یک شهر پادگانی بود؛ شهری که برای سامان دادن به لشکرها و پیشبرد فتوحات شکل گرفت.

در چنین شهری، ترکیب جمعیتی نیز به گونه‌ای سامان داده شده بود که انسجام اجتماعی قدرتمندی شکل نگیرد. قبایل مختلف در کنار یکدیگر قرار داده شدند تا پیوندهای درونی آنان مانع از شکل‌گیری یک اتحاد گسترده شود. در میان این جمعیت، گروهی از مهاجران نیز حضور داشتند که بسیاری از آنان ایرانیانی بودند که به دلیل مهارت‌های صنعتی و حرفه‌ای به این منطقه آمده بودند. این گروه‌ها در برخی منابع با عنوان موالی شناخته می‌شوند. در عین حال، در قرون نخستین اسلامی باید توجه داشت که اصطلاح شیعه گاه در معنایی متفاوت با کاربرد امروز به کار می‌رفت.

در برخی متون تاریخی و کلامی قرن اول و دوم، افرادی که به امیرالمؤمنین(ع) علاقه داشتند، اما در عین حال خلافت پیش از آن حضرت را نیز می‌پذیرفتند، گاه در زمره شیعیان شمرده می‌شدند. این نشان می‌دهد که ساختار اعتقادی جامعه آن روزگار بسیار پیچیده‌تر از تقسیم‌بندی‌های ساده امروزی بوده است. در کوفه قبایلی حضور داشتند که از نظر جمعیتی بسیار قدرتمند بودند؛ برای مثال قبیله بنی‌مراد به رهبری هانی بن عروه جمعیتی در حدود چند هزار نفر داشت. در فرهنگ عربی نیز مسئله خون‌خواهی و حمایت قبیله‌ای اهمیت فراوانی داشت. از همین رو در ماجرای لیلة المبیت نیز تصمیم گرفته شد نمایندگانی از قبایل مختلف در ترور پیامبر شرکت کنند تا مسئولیت قتل میان قبایل تقسیم شود و بنی‌هاشم نتوانند خون‌خواهی کنند.

با این حال، در ماجرای کوفه مشاهده می‌کنیم که با وجود چنین ظرفیت‌هایی، بسیاری از این نیروها در نهایت به یاری امام حسین(ع) نرسیدند. یکی از عوامل مهم، تحولات سیاسی در اداره شهر بود. در ابتدا والی کوفه، نعمان بن بشیر بود؛ شخصی که از نظر سیاسی چندان فعال نبود و رابطه نزدیکی نیز با دستگاه یزید نداشت. از این رو در آغاز، فضای شهر تا حدی باز بود و مسلم بن عقیل توانست با گروه‌هایی از مردم ارتباط برقرار کند. اما هنگامی که اوضاع تغییر کرد و عبیدالله بن زیاد به حکومت کوفه گمارده شد، شرایط به سرعت دگرگون شد. عبیدالله بن زیاد که پیش‌تر والی بصره بود، با خشونت و سیاست ارعاب وارد کوفه شد و فضای شهر را به شدت امنیتی کرد. در منابع تاریخی نمونه‌هایی از رفتارهای خشن او نقل شده است که نشان می‌دهد چگونه با ایجاد رعب و وحشت، مخالفان را سرکوب می‌کرد. با ورود او، بسیاری از کسانی که پیش‌تر آمادگی حمایت داشتند، دچار تردید یا ترس شدند. البته این ترس یکسان و عمومی نبود؛ برخی از بزرگان شیعه، مانند مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر، با وجود خطرها خود را به امام رساندند. اما بخش بزرگی از جامعه کوفه در برابر فشار سیاسی و امنیتی عقب نشست.

هدف از این بحث صرفاً تحلیل تاریخی نبود؛ زیرا مسئله اصلی برای ما شناخت خودمان است. تاریخ زمانی ارزشمند است که آینه‌ای برای سنجش وضعیت امروز ما باشد. اگر روزی حجت الهی ظهور کند، پرسش اصلی این است که ما در کدام سوی این ماجرا قرار خواهیم گرفت. آیا ویژگی‌های جامعه کوفه در ما نیز وجود دارد یا نه؟ اگر آن ویژگی‌ها در ما باشد، ممکن است همان خطاها تکرار شود.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.