امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 30 ذو القعدة 1447
شناسه خبر : 358270
  پرینت تاریخ انتشار : 16 می 2026 - 12:42 | 3 بازدید

خدا در اندیشه حکیم فردوسی

به قلم آیت‌الله احمد مبلغی، استاد درس خارج فقه به مناسبت روز بزرگداشت حکیم فردوسی «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد» خداوند جان و خرد؛ همان نور بی‌کرانه و شگرف. چون اندیشه آدمی سوی او پر کشد، زبان فرومی‌ماند و گفتار به پایان می‌رسد. آنجا خرد درمی‌یابد راز آفرینش در بند […]

خدا در اندیشه حکیم فردوسی


خدا در اندیشه حکیم فردوسیبه قلم آیت‌الله احمد مبلغی، استاد درس خارج فقه به مناسبت روز بزرگداشت حکیم فردوسی

«به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد»

خداوند جان و خرد؛ همان نور بی‌کرانه و شگرف. چون اندیشه آدمی سوی او پر کشد، زبان فرومی‌ماند و گفتار به پایان می‌رسد. آنجا خرد درمی‌یابد راز آفرینش در بند واژه نمی‌گنجد؛ تنها باید سراسر، جان شد و شکوه دادار دریافت.

فردوسی با نام خدا زیست، با آن نفس کشید، با آن جهان را معنا کرد. گویی در هر بیت، چراغ کوچکی برای انسان افروخته تا در هجوم شب‌های بلند، راه خانه خویش را گم نکند.

و خدا در نگاه او، فقط خداوند آسمان و ستاره و سپهر نیست؛ پناه راستی است، تکیه گاه خستگان است، و آن دست پنهانی که انسان را از تیرگی و تباهی، آرام آرام، به سوی روشنای رهایی می‌برد.

فردوسی جهان را بی‌توجه به خدا، سرایی تهی می‌دید. در نگاه او، هستی چون چتری گسترده از نور الهی بر سر آدمی است؛ چتری که از خورشید و کیوان و ماه آویخته شده و بر جان خسته انسان سایه امن می‌افکند.

ما، فرزندان خاک و حیرت، بارها خواسته‌ایم بی‌کرانگی را در مشت کوچک فهم خویش نگاه داریم؛ خواسته‌ایم خدا را با ترازوهای عقل بسنجیم، خواسته‌ایم بی‌نهایت را در قاب کوچک چشمانمان جای دهیم و خدا را با خط کش‌های حقیر خاکیمان اندازه بگیریم. اما خالق این زیبایی‌های شگرف، در چشم سر نمی‌گنجد. نباید چشم را خسته کرد، بلکه باید دریچه‌های دل را گشود، خدا را باید با آن بخش نهانی دل دید؛ همان جا که دعا، بی‌واژه آغاز می‌شود و عشق، بی‌دلیل ادامه می‌یابد.

«ز نام و نشان و گمان برترست
نگارنده برشده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی، مرنجان دو بیننده را»

انسان، در سفر بلند خویش بر خاک، روزی به شبی می‌رسد که همه چراغ‌ها خاموش می‌شوند؛ شبی که تنهایی، چون دریایی بی‌کرانه، گرداگرد روحش موج می‌زند. در آن ساعت خاموش، درمی‌یابد که هیچ پناهی جز او نیست؛ همان دستی که ستارگان را در آسمان پراکند، و راه دانه را به مورچه آموخت، و شکوه غرش را در سینه شیر نهاد. اوست که فروترین را برمی‌کشد و برترین را فرومی‌نشاند؛ زیرا قدرت، تنها از آن اوست و ما، همه رهگذران لحظه‌ای کوتاهیم میان دو سکوت. پس، اگر پیروز شدی، مغرور مشو، و اگر شکستی، نومید مگرد؛ زیرا پیروزی و شکست، دو چهره یک رازند که خداوند برای بیدار کردن جان آدمی بر او آشکار می‌کند.

«ازویست پیروزی و زو شکیب
بنیک و ببد زو رسد کام و زیب»

در ژرفای شاهنامه، خدا تنها نامی در آغاز دفتر نیست؛ حضوری است که در رگ رگ روایت‌ها جاری است. آنجا که پهلوانی در غبار شکست فرو می‌افتد، نخست دست به دامان نیروی بازوی خویش نمی‌شود؛ چشم به روشنای دادار می‌دوزد. آنجا که انسانی در تنگنای بیم و مرگ می‌ایستد، هنوز روزنی از امید در دلش زنده است، زیرا جهان فردوسی بی‌پناه و بی‌معنا رها نشده است. هر جا که پهلوانی در آستانه شکست ایستاده، هر جا که انسانی میان بیم و امید، دستش را بر سینه گذاشته و به آسمان نگاه کرده، صدای خدا در کلمات او پیچیده است. نه خدای دور سرد خاموش؛ خدای زنده‌ای که در تپش راستی حضور دارد. او می‌گوید:

«نخستین سخن چون گشایش کنیم
جهان آفرین را ستایش کنیم»

و آنگاه که آز، دل آدمی را تیره می‌کند و کژی آرام آرام بر تخت جان می‌نشیند، ناگهان صدای فردوسی چون تندر بر سقف تاریخ می‌پیچد که خداوند هستی، با ستم و ناراستی، پیمان ندارد.

در شاهنامه، خدا در طلوع خورشید حاضر است، در نجابت مرد درستکار، در اشک مادران چشم انتظار، در خاموشی کوه، در خروش میدان های نبرد، و در آن لحظه دشوار که انسان باید میان داد و تباهی، یکی را برگزیند.

فردوسی، خدا را معیار شرافت و کرامت می‌داند: «خداوند هستی و هم راستی/ نخواهد ز تو کژی و کاستی»

شگرف می‌نماید آن دم که شاهنامه نیایش آغاز می‌کند؛ گدا و توانگر، پهلوان و پیر، همگی یکدل یزدان می‌ستایند. آنجا که پروردگار داور است، هر جامه فرو می‌افتد و تنها روان می‌ماند.

«ز گفتار نیکو و کردار زشت
ستایش نیابی نه خرم بهشت»

در شاهنامه، نیایش فقط از آن حاکمان نیست. پهلوان وقتی از مرگ بازمی‌گردد؛ مادر وقتی فرزند را دوباره در آغوش می‌کشد؛ عاشق وقتی از هجوم اندوه عبور می‌کند؛ همه بی‌اختیار رو به روشنای جهان می‌ایستند:

«چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه برنهادند بر خاک روی»

گویی انسان، در نهایت تنهایی و شکوه و رنج، فقط یک راه برای آرام شدن دارد؛ اینکه بداند دستی پنهان، هنوز نبض جهان را با مهر نگاه می‌دارد. و چه لطیف می‌گوید:

«چنین گفت کز کردگار جهان
شناسنده آشکار و نهان
بترسید و او را ستایش کنید
شب تیره پیشش نیایش کنید»

ترس او ترس بردگان نیست؛ هیبت آگاهی است. آن لرزش روشن که انسان در برابر بی‌کرانگی معنا احساس می‌کند. فردوسی می‌داند که آدمی هرچه بالاتر رود، اگر از راستی دور شود، فرو خواهد ریخت. فردوسی مرد امید بود. حتی وقتی از مرگ سخن می‌گفت، بوی زندگی از واژه‌هایش برمی‌خاست. او می‌دانست آنچه انسان را جاودانه می‌کند، نه زور است و نه ثروت؛ نیکی است:

«فریدون فرخ ستایش ببرد
بمرد او و جاوید نامش نمرد»

فردوسی نام خدا را در شیوه نگاهش به انسان، به رنج، به مرگ و به امید جاری کرد. هر بیت او، مشعلی از معنویت در دست دارد تا انسان، این بازیگر سرگردان صحنه روزگار، در میان مه و هیاهوی تقدیر، راه خویش را به سوی حقیقت گم نکند. در میان گرد و غبار اسب و شمشیر، او پنجره‌ای به سوی آسمان گشوده است؛ پنجره‌ای که از آن، بوی خدا می‌آید؛ بوی راستی، بوی خرد، بوی انسانی که می‌خواهد از خاک برخیزد و به وسعت معنا نزدیک شود. هنوز از ژرفای قرن‌ها، صدای او می‌آید:

«چنین گفت کز داور داد و پاک
پر امید باشید و با ترس و باک
نگارنده چرخ گردنده اوست
فرایندهٔ فره بنده اوست
چو دریا و کوه و زمین آفرید
بلند آسمان از برش برکشید»

چنان که انگار حکیم توس، بر بلندای سپیده، ایستاده است و با دستانی آکنده از نور، چتر نام خدا را بر سر جان ادب ایران گشوده نگاه می‌دارد. شاید راز ماندگاری خود فردوسی نیز همین بود؛ او تمام عمر، چراغ راستی را در باد نگه داشت. خسته شد، رنج کشید، اما نگذاشت تاریکی، زبان این سرزمین را خاموش کند.

امروز، در روز بزرگداشت او، اگر بخواهیم حقیقتا به فردوسی نزدیک شویم، باید خدا را مثل او بفهمیم؛ نه فقط در واژه‌ها، که در رفتار، در انصاف، در مهربانی، در ایستادن کنار انسان. باید به یاد آورد که او نه فقط حماسه سرای ایران، که نگهبان پیوند انسان با روشنایی بود. در کلام او، خدا چون چتری فراگیر بر فراز جان ایرانی گسترده است؛ چتری از خرد و داد و شرم و مهر. و تا هنگامی که این نام بلند در زبان ما جاری است، هنوز می‌توان امید داشت که جهان، با همه تیرگی‌هایش، به سوی روشنای حقیقت بازگردد.

ونیز در شرایط کنونی که ایران فردوسی، ایران حافظ و سعدی، ایران اسلامی، ایران اهل بیت(ع) با جنگ و تجاوزی زورگویانه مستکبران بی‌منطق آمریکایی و صهیونیستی، روبرو است مرامنامه فردوسی در ستایش «داد» و نکوهش «بیداد»  و«رزم در میدان مبارزه با ستم» را پیش روی خود نهیم.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.