- جنگ «رمضان» تجسم درماندگی آمریکا است
- شکستناپذیری ایران با همراهی مردم و مسئولان در میدان
- آغاز فعالیت «سرای همدلی» جامعه مهندسین در قم با هدف تقویت نشاط اجتماعی
- تعویض پرچم گنبد بارگاه رضوی در روز ولادت حضرت رضا(ع)
- چهاردهمین مسابقات مناظره دانشجویان در اصفهان به کار خود پایان داد
- رتبه برتر استان یزد در حوزه نهضت توسعه عدالت آموزشی
از جشن حماسی تا مشق بیداری در ایران امام رضا (ع)
سلام آقای امام رضا؛ امروز زادروز شماست و من، اینجا پشت میز کارم، بیش از هر زمان دیگری سنگینی این فاصله را احساس میکنم. منظورم از دور بودن، آن فاصله غریب معنوی نیست که آدمها گاهی در دلهایشان حس میکنند؛ حرفم از یک جبر جغرافیایی است. دقیقاً چیزی حدود ۹۰۰ کیلومتر فاصله تا صحن انقلاب. […]
سلام آقای امام رضا؛ امروز زادروز شماست و من، اینجا پشت میز کارم، بیش از هر زمان دیگری سنگینی این فاصله را احساس میکنم. منظورم از دور بودن، آن فاصله غریب معنوی نیست که آدمها گاهی در دلهایشان حس میکنند؛ حرفم از یک جبر جغرافیایی است. دقیقاً چیزی حدود ۹۰۰ کیلومتر فاصله تا صحن انقلاب. فاصلهای که این روزها، با هر نسیمی که از شرق میوزد، باعث میشود به تکتک زائرانی که در هوای مطبوع شما، زیر آن گنبد طلایی نفس میکشند، از ته دل غبطه بخورم.
پروندههای روی میزم را ورق میزنم؛ امسال برای همه ما سال سخت و پرالتهابی بود. اما در لابهلای تمام تیترها و خبرهای این ۳۶۵ روزی که از تولد پارسالتان تا امروز گذشت، یک حقیقت روشن وجود دارد؛ اینکه ما یادمان نمیرود در آن بزنگاههای دلهرهآور، چطور دستمان را گرفتید و این ملت را زیر بال و پر امن خود پناه دادید. در اینجا همه میدانند که اگر در این مدت به پیروزی و دستاوردی رسیدیم، اگر از دل بحرانها سربلند بیرون آمدیم، اول از همه شما حواله اجابت آن را در خراسان امضا کرده بودید. مرور اخبار ماههای گذشته، از روزهای پرالتهاب «جنگ ۱۲ روزه» گرفته تا شبهای سرنوشتساز «جنگ رمضان» و سایر نبردها، همه و همه گواه این ادعاست که سایه شما بر سر این آب و خاک مستدام بوده است.
خادم شهید و درس مبارزه خستگیناپذیر
در میان تیترهای درشت این روزها، اما یک بغض فروخورده همیشگی وجود دارد. راستش را بخواهید، حتماً خودتان بهتر از همه خبر دارید که آقایمان، همان خادم همیشگی کویتان، به تازگی پیش شما آمدهاند. شما بهتر از هرکسی میدانید که او چگونه و با چه خلوصی به فیض شهادت رسید. به آرشیو مصاحبهها و سخنرانیهای قدیمی که سر میزنم، چشمم به جملاتی از ایشان در سال ۱۳۶۷ میافتد که خواندنش در این روزها، سوز عجیبی دارد. ایشان با همان لحن متواضعانه همیشگیاش گفته بود: «حقاً و انصافاً خدمت آستان مقدس امام هشتم علیهالسّلام وقتى با شرایط و شئون ویژه آن انجام بگیرد، از بزرگترین ارزشها و بزرگترین افتخارات است و امروز چنین چیزى میسور است و وجود دارد، بنده هم افتخار مىکنم اگرچه به نام و نه به عمل جزء شما هستم و مشرف به خدمت این آستان قدسم… این سخن دل را با شما در میان بگذارم که دل ما آن جایى است که شما همواره در آنجا مشرفید و خوشا به حالتان و حقیقتاً شیرینترین لحظات براى بنده، آن لحظاتى است که به آستان قدس مشرف مىشوم».
آقای امام رضا؛ تقارن عجیبی است. امسال، روزهای میلاد شما با زمان بیعت ما با رهبر جدیدمان گره خورده است. یک گذار تاریخی بزرگ برای ملتی که به خادمان شما عشق میورزد. اما چه کنیم که دلتنگی برای آن سید شهید که خادم واقعی شما بود، رهایمان نمیکند. در دفتر یادداشتهایم، صحبتهای دیگری از او درباره شما نوشتهام که این روزها مثل یک مانیفست برای ما عمل میکند: «او امام ماست، زندگی او برای ما درس است، از زندگی او باید درس بگیریم. زندگی او برای ما یک پیامی دارد، آن پیام چیست؟ من آن پیام را در یک کلمه خلاصه میکنم. بدانید پیام زندگی پرماجرای علی بن موسی الرضا (ع) به ما عبارت است از مبارزه دائمی خستگیناپذیر.»

به همین دلیل است که امسال، حال و هوای جشن تولد شما در خیابانهای شهر متفاوتتر از تمام سالهای گذشته است. تفاوتی از جنس یک حماسه. عشقی که در خیابانها جریان دارد، از این جنس است که ما ملت شما و وفادار به اهل بیت هستیم و درست به تأسی از سیره شما، هرگز زیر بار ظلم و ستم نمیرویم. آن شهید عزیز ما، درس بزرگی از مکتب شما به ما آموخت و فرمود: «درس امام رضا علیهالسلام به همه ما این است که ای مسلمان! از مبارزه خسته نشو. نخواب، چون دشمن همیشه بیدار است و در شکلهای مختلف و در لباسها و نقابهای گوناگون و با آرایشهای رنگارنگ ظاهر میشود؛ چشم تیزی داشته باشید، دشمن را بشناسید و راه مبارزه با دشمن را بلد بشوید و مثل علی بن موسی الرضا از اول تا آخر مبارزه را ادامه بدهید.»
60 شبانهروز است مردم خستگی را خسته کردهاند
الان دقیقاً ۶۰ شبانهروز است که مردم ما با همین چشمهای تیز و بیدار، هر شب برای دفاع از کیان و مام میهن به خیابانها میآیند. آنها خستگی را خسته کردهاند. اما دیگر کافی است؛ نشستن پشت این میز و دلنوشته نوشتن در فضای بسته تحریریه برای الان بس است. باید قلم و کاغذم را بردارم و به میان مردم بروم. باید قدم در خیابانهایی بگذارم که بوی اسپند و گلاب در آنها با عطر ایستادگی یکی شده است تا کمی حال و هوای واقعی تولد شما را در میان این ملت مبارز از نزدیک ببینم و روایت کنم. چه رسالتی برای یک خبرنگار، شیرینتر و سعادتمندانهتر از نوشتن درباره جشن میلاد شاه خراسان است؟ پادشاهی که تنها شاه بیهمتا و جاودانِ ایرانزمین است.
هوای خنک و مرطوب خیابان به صورتم میخورد. این باران رحمتی که از دیشب، درست از شب میلادتان بیامان و لطیف میبارد، انگار اولین عیدی شما به ماست که غبار از چهره شهر شسته است.
حالا در کف خیابانها قدم میزنم و غرق در تماشای موج شادی نابی میشوم که در چهره مردم موج میزند. شادی عمیقی که بعد از آن همه روزهای سخت و پرالتهاب، حق مسلم آنهاست و چهرههای خستهشان را چقدر زیباتر و خواستنیتر کرده است. اما میدانید قسمت جالب ماجرا کجاست، امام رضا جانم؟ وسعت و تنوع این بزم است. اینجا فقط لهجههای مختلف ایرانی به گوش نمیرسد؛ از استانهای دور و نزدیک گرفته تا حتی کشورهای همسایه مثل یمن و عراق هم خودشان را به این جشن رساندهاند.
جلوتر که میروم، بوی قهوه عربی در هوا میپیچد. برادران عراقیمان موکب پذیرایی مفصلی برای دوستدارانتان به پا کردهاند. به یکی از آنها که با لهجه شیرین عربی ـ فارسی به زائران بفرما میزند، نزدیک میشوم. استکانی قهوه تعارفم میکند. میپرسم: «از کربلا و نجف تا اینجا برای موکب زدن؟» با خنده و چشمانی برقیزده میگوید: «زائرالرضا، ضیف الحسین است برادر! ما در اربعین میزبان شماییم، امروز آمدیم تا در شادی شما شریک باشیم و نوکری مهمانان علی بن موسی الرضا را بکنیم.»

از موکب عراقیها که میگذرم، راسته غرفهها نگاهم را میدزدد؛ از غرفههای مخصوص سرگرمی و نقاشی بچهها تا فضاهای تحلیلی برای بزرگسالان، اما زیبایی حیرتانگیز ماجرا اینجاست که در کنار سرگرمی، یک بیداری ملموس جریان دارد. در دل این جشن، غرفههایی برپا شده که به شکلی هدفمند، آموزشهای مدیریت بحران و آمادگی برای شرایط جنگی را ارائه میدهند. چه ابتکار خوب و مبارکی است؛ جشنی که در آن، ملت بیدار، شمشیرش را تیزتر میکند. کمی آنطرفتر، اتفاق جالب دیگری توجهم را جلب میکند. از آنجایی که امروز در تقویم، «روز روانشناس» هم هست، غرفههایی برپا شده که مشاوران به صورت رایگان به مردم خدمات حمایت روحی میدهند. با یکی از این روانشناسان جوان همکلام میشوم: «خدا قوت، استقبال چطور است؟» با لبخندی آرام میگوید: «مردمی که ماهها در خیابان حماسه ساختند، روحشان گاهی نیاز به ترمیم و شنیده شدن دارد. چه مرهمی بهتر از اینکه به نام امام رئوف، رایگان پای درددلها و دغدغههایشان بنشینیم؟»
آقای امام رضا! اصلاً نگویم برایتان از این بچههایی که عشق به شما در تکتک مولکولهای بدنشان جریان دارد. در طول مسیر، چه بسیار موکبهای کوچکی دیدم که بانیان و خادمانش، پسربچههای نوجوانی بودند که هنوز حتی پشت لبشان هم سبز نشده است. یکی از آنها که سینی شربت را با دو دست کوچکش محکم گرفته بود، جلویم ایستاد. لیوانی برداشتم و گفتم: «خسته نشدی؟» سینهاش را داد جلو و گفت: «خادمیِ امام رضا که خستگی ندارد، تازه اول شیفتم است!» با چنان ابهت و مردانگی کودکانهای پذیرایی میکردند که آدم به این نسل تازهنفس افتخار میکند.
تجدید عهد در سایه پرچمهای متبرک
در قلب این خیابانِ شلوغ، به یک بنر طولانی و عریض میرسم. بالای آن با خط درشتی چاپ شده: «عهدی با انقلابم». همانطور که گفتم، امروز برای ما تقارن عجیبی است؛ روز بیعت امام رضایی ما با رهبر جدیدمان، آقای سید مجتبی خامنهای. ماژیکها دست به دست میچرخد تا مردم روی بنر امضا و یادگاری بنویسند. اگر بگویم ترجیعبند نوشتههای بیشتر آدمها روی این بوم سفید، عبارت «جانم فدای ایران» بود، ذرهای دروغ نگفتهام. این همان تجلی بینظیر پیوند حبّ وطن و عشق به مسیر شماست.
اما در میان تمام این شلوغیها و شعفها، عیدی اصلی و غافلگیری ویژه شما عجیب به جانمان نشست. در میدانی از مسیر، پرچم متبرک حرم مطهر خودتان و پرچم گنبد امام سوممان، حسین (ع) را آورده بودند. صحنه عجیبی بود. آدمهایی را میدیدم که با خندههایی بر لب از غرفهها میآمدند، اما به محض اینکه چشمشان به شکوه این پرچمها میخورد، قدم سست میکردند، دست بر سینه میگذاشتند و بیاختیار قطرات اشک روی گونههایشان میلغزید.

زیر همین بارش نرم باران و در سایه همان پرچم، چشمم به دختربچهای با موهای خرگوشی میافتد که دست مادرش را محکم گرفته است. سرش را بالا میآورد، با چشمان معصومش به پرچم سبز شما نگاهی میاندازد و با همان حسرت شیرینِ کودکانهاش به مادرش میگوید: «مامان… کاش الان اونجا بودیم و میتونستم روی فرشهای حرم بازی کنم…»
این جمله را که میشنوم، دفترچه یادداشتم را میبندم. بغض راه گلویم را میبندد و انگار دوباره همان مسافت طولانی روی سرم آوار میشود. حق با این دخترک است؛ در میان تمام این زیباییها و حماسهها، من هنوز هم یک انسانِ بینهایت دلتنگم، ایستاده در همان فاصله ۹۰۰ کیلومتری.
میلادتان مبارک، آقای مهربان ما.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


