ایستادگی خبرنگاران در خط مقدم جنگ روایت برای زنده ماندن حقیقت
این روزها مدام حرف از خبرنگاران است؛ از اولین ساعات دیروز، تلفنهای همراه از هجوم پیامهای تبریک میلرزند؛ جملاتی برای قدردانی از قشری که شاید جز در همین یکی دو روز، کمتر کسی به یادشان میافتد. بین خودمان بماند، حتی در همین روز هم قدرشان آنطور که باید و شاید دانسته نمیشود. اما این نوشته […]
این روزها مدام حرف از خبرنگاران است؛ از اولین ساعات دیروز، تلفنهای همراه از هجوم پیامهای تبریک میلرزند؛ جملاتی برای قدردانی از قشری که شاید جز در همین یکی دو روز، کمتر کسی به یادشان میافتد. بین خودمان بماند، حتی در همین روز هم قدرشان آنطور که باید و شاید دانسته نمیشود. اما این نوشته قرار نیست گلایهنامه باشد؛ دعوتی است برای قدم گذاشتن به دنیایی که از دور شاید ساده به نظر برسد. میخواهم شما را تنها به چند موقعیت، فقط چند قاب از هزاران قابی که در حافظه یک خبرنگار حک شده، دعوت کنم تا خودتان را جای او بگذارید. شاید پس از آن، دیگر کسی با لحنی ساده نپرسد: «مگر شما خبرنگارها چه کار میکنید؟»
تهران خالی شد و راویان ماندند
برای فهمیدن عمق این پرسش، نیازی نیست به تاریخ دور برویم. بیایید به تیرماه ۱۴۰۴ بازگردیم. به روزهایی که سایه شوم «جنگ ۱۲ روزه» بر سر شهر افتاده بود. جنگ برای نسل ما واژهای غریب بود؛ چیزی که در کتابهای تاریخ خوانده بودیم یا در فیلمها دیده بودیم. اما ناگهان، صدای آژیر غرش انفجار، آن را به واقعیترین و ترسناکترین شکل ممکن به خانههایمان آورد. خیابانها به سرعت خلوت شدند. بسیاری از شهروندان، پایتخت را به مقصدی امنتر ترک کردند و شهر، در سکوتی وهمآلود فرو رفت. اما در این تهران خالیشده، گروهی باید میماندند. گروهی که رسالتشان نه جنگیدن با سلاح نظامی، که جنگیدن با سلاح روایت بود.
این خبرنگاران بودند که ماندند؛ ماندند تا روایت کنند مبادا در پیچوخم تاریخ، جای جلاد و شهید عوض شود. ماندند تا «روایت اول» را، آن روایتی که خالصترین و نزدیکترین تصویر به حقیقت است، از دست ندهند. در آن روزهای پراسترس، خبرنگار بودن یعنی حرکت خلاف جهت جمعیت؛ یعنی رفتن به سمتی که همه از آن میگریزند. هر جا که ستون دودی به آسمان میرفت، هر جا که صدای آمبولانسی میآمد، آنها باید خود را میرساندند. البته این روایتگری بیهزینه نبود. برای گرفتن یک مجوز ساده عکاسی، برای تهیه یک گزارش میدانی، برای عبور از یک ایست بازرسی، باید موانع بیشماری را پشت سر میگذاشتند. اما درد اصلی، موانع اداری نبود. هیچگاه نمیتوان صحنههایی را که چشمان یک خبرنگار در آن شرایط دید، فراموش کرد. صحنههایی که باید میدید، ثبت میکرد و با بغضی فروخورده به تصویر میکشید.

مرثیهنویسان سربازان وطن
چند ماه قبل از آن، در حوادث دی ماه، رسالت خبرنگار شکلی دیگر به خود گرفت. این بار جنگ، جنگ با تروریسم کور بود. وظیفه آنها نوشتن از جنایتی بود که رخ میداد. باید مینوشتند که چگونه نیروهای امنیتی و سربازان این مرز و بوم، به دست تروریستهای کوردل به شهادت رسیدند. باید روایت میکردند تا کسی فراموش نکند که پیش از شهادت، دست و پای سرباز وطن را بستند و سپس او را سلاخی کردند.
میدانید تفاوت خبرنگار با یک شهروند عادی در چیست؟ شهروند عادی ممکن است روایتها را بخواند یا بشنود، آن هم شاید یکی در میان. اما خبرنگار، خود حادثه را «میبیند»، لمس میکند و سپس روایت میکند. او صدای ضجههای مادری را میشنود، چهره بهتزده پدری را میبیند و سنگینی آن فضا را با تمام وجودش احساس میکند تا بتواند ذرهای از آن حقیقت تلخ را به دیگران منتقل کند.
ثبت زخمهای وطن
و اما برسیم به نهم اسفند سال گذشته. روزی که با شهادت رهبر عزیزمان، «جنگ رمضان» آغاز شد. جنگی نابرابر و بیرحمانه که شعلههای آن به نوعی همچنان ادامه دارد. جنگی که اگر خبرنگاران نبودند، چه کسی از داغ میناب مینوشت؟ چه کسی مرثیهای برای سربازان شهید پادگان میسرود؟ آه از داغ شهیدان کشتی دنا… چه کسی قرار بود این زخمهای عمیق بر پیکر وطن را ثبت کند؟
رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار، منطقه به منطقه تهران را هدف قرار دادند و این خبرنگاران بودند که پیش از نیروهای امدادی، خود را به قلب ویرانی میرساندند. میگویم تهران، چون قلب تپنده این اتفاقات بود و اینها مشاهدات عینی من است. میدان ترهبار، یک خانه مسکونی در دل یک کوچه آرام، پارک محل بازی کودکان؛ همه و همه زیر آتش حملات ددمنشانه دشمن بود و در میان آوار و خون و آتش، خبرنگار وظیفه داشت بایستد، ببیند و روایت کند.

وقتی خود راوی، هدف قرار میگیرد
در این میان، حتی خبرنگاران نیز از این حملات در امان نماندند. براساس تمام قوانین و کنوانسیونهای بینالمللی، خبرنگاران در مناطق درگیری، غیرنظامی محسوب میشوند و باید از حمایت ویژه برخوردار باشند؛ اما رژیم صهیونیستی و حامیانش از قانون و انسانیت چه میفهمند؟ آنها از یک چیز بیش از هر سلاحی میترسند: از شنیده شدن صدای حقیقت.
در همان جنگ ۱۲ روزه بود که ساختمان شیشهای صدا و سیما، یکی از نمادهای رسانهای کشور، مستقیما هدف قرار گرفت. آنجا بود که سحر امامی، خبرنگار، یکی از بزرگترین رسالتهای خبرنگاری را به نمایش گذاشت: ایستادگی. ایستادگی در شرایطی که نمیدانی دو دقیقه بعد زنده هستی یا نه. او و همکارانش زیر آتش، به کار خود ادامه دادند تا صدای ایران قطع نشود. همانجا بود که دو عزیز رسانه، شهیده معصومه عظیمی و شهید نیما رجبپور را از دست دادیم و آن ساختمان زیبا که مقر اصلی صدا و تصویر بود، به تلی از خاکستر تبدل شد.

در جنگ رمضان، این حملات هدفمندتر نیز شد. خبرگزاریها مستقیما مورد تهاجم قرار گرفتند. همانهایی که ادعای آزادی بیانشان گوش فلک را کر کرده، همانهایی که به خوبی میدانند خبرنگار در زمان جنگ مصونیت دارد، مراکز خبری را بمباران کردند. چرا؟ چون از روایتی که حقانیت ایران را در این دفاع مقدس ثابت میکرد، وحشت داشتند. هنوز هم میترسند.
لحظهای تصور کنید؛ اگر خبرنگاران نبودند، چه کسی میخواست آن شکوه و عظمت تشییع پیکر رهبری شهید را به چشم جهانیان بکشاند؟ چه کسی میتوانست ایستادگی و مقاومت مردم را در این صد و پنجاه و چند شب آتش و خون، ثبت کند؟ در چنین شرایطی، خبرنگار به یکی از مهمترین شاهدان میدان تبدیل میشود؛ شاهدی که اجازه نمیدهد روایت واقعی در میان هیاهوی تبلیغات و جنگ روانی گم شود و دقیقا به همین دلیل است که خودِ شاهد، به هدف مستقیم تبدیل میشود.
فهرست سرخ راویان حقیقت
حمله به خبرنگاران، تنها نقض حقوق یک صنف نیست؛ تعرض به حق دانستن مردم و لگدمال کردن اصول اولیه حقوق بینالملل است. در کنار شهدای سرافراز صدا و سیما، نامهای دیگری نیز بر جریده شهدای رسانه حک شد:
- شهیده فرشته باقری از خبرگزاری دفاع مقدس
- شهید احسان ذاکری، خبرنگار خبرگزاری ایکنا و خبرگزاری دفاع مقدس
- شهید علی طهماسبی، شهید معین نظری و شهید رمضانعلی چوبداری (مسئول روابط عمومی سپاه امام حسن مجتبی (ع) استان البرز)، سه فعال رسانهای وابسته به بسیج
- شهید امیرحسین طاووسی، مدیر کانال «روشنا» و از چهرههای فعال جبهه فرهنگی انقلاب
- شهید محمدجواد الوندی از بنیاد رسانهای بیان
اینها نام کسانی است که سالها در حوزه روایت، تولید محتوا و اطلاعرسانی فعالیت داشتند و سرانجام، خودشان به بخشی از روایت این جنگ ترکیبی تبدیل شدند.
رسم دیرینه صهیونیسم: حذف شاهد
به شهادت رساندن خبرنگار، از رسوم دیرینه رژیم صهیونیستی است. آنها همواره از دوربین و قلم بیش از سلاح ترسیدهاند. در سال ۲۰۱۸، یاسر مرتجی، عکاس فلسطینی، با وجود پوشیدن جلیقه خبرنگاری، در مرز غزه هدف گلوله مستقیم قرار گرفت و به شهادت رسید. چهار سال بعد، شیرین ابوعاقله، خبرنگار باسابقه الجزیره، با همان جلیقه آبی و کلاهخود، در جنین از ناحیه سر هدف قرار گرفت. علی شعیب از شبکه المنار و فاطمه فتونی از شبکه المیادین نیز به همین فهرست اضافه شدند. جرم همه آنها یک چیز بود: روایتگری.
آنها همچون صدها خبرنگار دیگر، نه به عنوان نیروی نظامی، که در جایگاه راویان وقایع حضور داشتند؛ اما دوربین و میکروفنشان، آنها را به اهدافی خطرناکتر از یک سرباز مسلح تبدیل کرده بود.
جنگ بر سر روایت
در نهایت، در روزهایی که به نام «خبرنگار» سند خورده است، باید بدانیم که این حرفه، فراتر از یک شغل است. خبرنگار کسی است که با قلمش میجنگد؛ با روایتی که از ضجههای مادری که داغ فرزند بر دل دارد مینویسد، با تصویری که از پیکر کودکی که بر اثر انفجار از خانهاش به روی شاخه درختی پرتاب شده، ثبت میکند و با صدایی که از پدری که کمرش زیر بار غم از دست دادن همسر و دخترانش شکسته، ضبط میکند.
شاید به همین دلیل است که دشمنان حقیقت، همیشه تلاش میکنند پیش از خاموش کردن صدای قربانیان، صدای راویان را خاموش کنند روز خبرنگار؛ روز آنهاییست که در خط مقدم جنگ روایت ایستادهاند تا حقیقت، هرگز نمیرد.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

