عاشق کارتان باشید + فیلم
«بزرگترین آرزوی من برای خبرنگاران ایرانی آن است که عاشق کارشان باشند و با شوق به خبرنگاری بپردازند، هرچند این کار دشوار است. آینده روزنامهنگاری در ایران وابسته به تربیت «خبرنگار خوب» است و خبرنگار خوب با عشق، شوق و بالندگی فعالیت میکند. روزگاری «خبرنگاران» هم میان مردم و هم میان مسئولان حرمت داشتند. مسئولان […]
«بزرگترین آرزوی من برای خبرنگاران ایرانی آن است که عاشق کارشان باشند و با شوق به خبرنگاری بپردازند، هرچند این کار دشوار است. آینده روزنامهنگاری در ایران وابسته به تربیت «خبرنگار خوب» است و خبرنگار خوب با عشق، شوق و بالندگی فعالیت میکند. روزگاری «خبرنگاران» هم میان مردم و هم میان مسئولان حرمت داشتند. مسئولان میگفتند این فرد خبرنگار است؛ اگر یک روز بازداشت شد، فردا باید آزاد شود. این اهمیت در نگاه خبرنگار، مردم و مسئولان به شکل توأمان وجود داشت و نتیجه آن نیز توسعه اعتماد مخاطبان به رسانه و خبرنگار بود.» این عبارات پرنکته با همراهی انبوهی دغدغه برای فعالیت فرزندانش در رسانههای کشور را استاد محمد بلوری، بنیانگذار پاورقینویسی یا داستاننویسی مطبوعاتی مشهور به پدر حادثهنویسی در مطبوعات ایران به ایکنا گفت.
بسیار فکر کردم در مقدمه گفتوگویمان که به انگیزه روز خبرنگار با او ترتیب دادهایم، برای نوشتن درباره او از چه کلمات و عباراتی استفاده کنم که درست، سنجیده و متناسب با قامت بلندش باشد. از سوی دیگر چه بنویسم که وقتی خواننده آن عبارات بود، آرزوی بزرگی که با ما در میان گذاشت را نقش بر آب نداند و همچنان امیدوار باشد؛ امیدوار به آینده روزنامهنگاری و روزنامهنگاران ایرانی. بیفایده بود، آن فکر و آن کوشش برای رساندن پیام معلمی والامقام که حالا و در آستانه 90 سالگی همچنان میخواند و مینویسد و چشمانش هنگام گفتن از روزنامهنگاری تَر میشود، بیفایده بود. محمد بلوری استادِ استادان روزنامهنگاری ما بوده، هست و خواهد بود. او همان روزنامهنگاری است که وقتی نسل من و ما به این دنیا نیامده بودیم، با تحقیق، سوژهپردازی و روایتهایش خواب را از چشم بازجویان خانه شماره 10 ساواک ربوده بود و حاصل این بیخوابیشان مصادف با 6 ماه ممنوعالقلمیاش شد. باور کنید درباره او و عشق زلالش به روزنامهنگاری، نوشتن کار سادهای نیست. بزرگترهایمان در روزنامهنگاری وقتی از محمد بلوری یاد میکنند چندین و چند صفت ویژه در وصف اخلاقی بودنش قطار میکنند و ما سوار بر آن قطار به قصههایی که او برایمان نوشته است و کوشیده در این نوشتن با شهامت، شرافت و شجاعت خاص یک خبرنگار متعهد از جانب انصاف و اخلاق دور نشود، میشویم.
درست مثل روزی از روزهای تابستان که درخواست ایکنا برای گفتوگو را پذیرفت و میزبان مهربان ما شد با همان چشمانی که مثل نامش بلوریست روشن به آینده و لبخندی که به تمام معنا پدرانه است.
حاصل گفتوگوی ایکنا با پیر قصهگوی مطبوعات ایران را با هم میخوانیم و میبینیم.
ایکنا ـ استاد ارجمند بسیار خرسندیم در ایامی که با نام خبرنگار از آن یاد میشود پای سخن شما که یکی از بلندقامتترین روزنامهنگاران ایرانی هستید، نشستهایم. لطفا در آغاز سخن بفرمایید روزنامهنگاری را از کجا و چه زمانی آغاز کردید؟
من هم بسیار خوشحالم که شما – جوانان اهل رسانه برای شنیدن تجارب یک روزنامهنگار قدیمی به سراغم آمدید. ۶۳ سال از عمر خود را در مطبوعات گذراندهام. سال ۱۳۳۶ از روزنامه کیهان فعالیت رسانهای را شروع کردم و نزدیک به ۲۵ سال در آن روزنامه فعال بودم؛ پس از دوران کارآموزی و خبرنگاری، دبیر سرویس حوادث شدم و بعد به عضویت شورای سردبیری رسیدم. اما از سال ۱۳۵۶، رویهای در کیهان حاکم شد که با سلیقه مدیران جدید مطبوعاتی همخوانی نداشت و از اینرو کیهان را ترک کردم و در هفتهنامههای مختلف مشغول به فعالیت شدم. مدتی بعد به روزنامه ایران پیوستم و تا چند سال پیش در آن روزنامه فعالیت میکردم. امروز هم همچنان مینویسم؛ قصههای نیمهتمامم را کامل میکنم و قلم را زمین نگذاشتهام.
ایکنا _ لطفا از اتفاقی که در روزنامهنگاری پیش از انقلاب و نسل شما سازنده آن بودند، برایمان بگویید. از اینکه در گذشته شاید روایتها و قصههای رسانهای خواندنیتر از امروز نوشته میشد و این موضوع را در حالی شاهد بودیم که تعداد روزنامهها به مراتب محدودتر از امروز بود و باید گفت طی دو دهه گذشته به واسطه ورود اینترنت و فضای مجازی وضعیت رسانهها و روایتهای آن به شکل کلی تغییر کرده است. شما به عنوان یکی از ستونهای روزنامهنگاری کشور بفرمایید روایتسازیهای رسانهای دیروز و امروز چه تفاوتهایی با هم دارند؟
ایکنا ـ در کنار موضوع هیجان و جذابیت سوژهها در مطبوعات، مفهوم مسئولیت اجتماعی یکی دیگر از موضوعاتی است که گویی در گذشته از سوی روزنامهنگاران با توجه بیشتری مواجه بود و در نهایت به اعتماد مخاطبان نیز میانجامید. شاید این نیز یکی از مسائل روزنامهنگاری امروز است که متأسفانه روزنامهنگاری، پاسخگوی نیازهای مردمان خود نیست و در ادامه اعتماد مخاطبان نیز رو به کاهش قرار گرفته است. به نظر شما چه اتفاقی به این جریان دامن زده است؟
ایکنا ـ در روزگاری که شما این حرفه را آغاز کردید، عشق به روزنامهنگاری در این مسیر چه نقشی را ایفا میکرد؟
ایکنا ـ از سخنانتان درباره فعالیتان در کیهان پیداست که دوران خوبی را در این روزنامه سپری کردهاید. چطور وارد کیهان شدید؟

ایکنا ـ خودتان به فعالیت در سرویس حوادث علاقه داشتید؟
ایکنا ـ استاد عزیز! همه ما میدانیم فعالیت در بخش حوادث رسانه با خطراتی همراه است و با روزنامهنگاری پشت میزنشینی امروز فاصله فراوان دارد. شما در جریان این فعالیت چگونه ترسها و خطرها را کنار میزدید و همچنان راسخ در این حوزه گام برمیداشتید؟
ایکنا ـ بدترین پرونده حوادثی که بعد از انقلاب روی آن تحقیق کردید، کدام پرونده بود؟
ایکنا ـ با چه محدودیتهایی برای انتشار مطالب مربوط به پروندههایی که یک سر آن به قدرت و سیاست منتهی میشد، مواجه بودید؟ آیا مدیران رسانهها از شما برای انتشار این مطالب حمایت میکردند؟
ایکنا ـ آیا شیوهنامهای داشتید که به سراغ برخی سوژهها نروید، یا اینکه سوژهای را پیگیری میکردید و بعد به دلایلی از انتشار آن منصرف میشدید؟

ایکنا ـ در کنار حوادث سخت، با داستانها و موقعیتهای شیرین نیز مواجه میشدید؟
ایکنا ـ نحوه تشویق و تنبیه در روزنامهها چگونه بود؟
ایکنا ـ خط قرمزهایی که در کیهان داشتید چه بود؟
ایکنا ـ از چه زمانی روزنامهنگاری سنتی در ایران تغییر مسیر داد؟
ایکنا ـ در روزگار گذشته، مسئله تطمیع خبرنگارها مطرح بود؟
بله؛ اینگونه مسائل همیشه بوده و هست، افراد ناسالمی در این حرفه بودند که با روزنامهنگاری آشنا نبودند و عدهای هم مثل ما تن به کار میدادند اما زندگی ما با حقوق روزنامه اداره میشد و نیازی به طمع نبود.
ایکنا ـ به نظرتان امروز باید چه کرد تا روزنامهها به همان روزهای جذاب و خواندنی خود بازگردند؟
باید شوق کار را دوباره زنده کرد. یادم میآید روزهای اول کارم، به من گفتند برو پزشکی قانونی و ببین امروز چند نفر کشته شدهاند. روزنامه در خیابان فردوسی بود و من روزی سه تا چهار بار پیاده تا پزشکی قانونی میرفتم. تابستان که بود، پاهایم تاول میزد و نمیتوانستم کفش بپوشم؛ دمپایی میپوشیدم و میرفتم. آن زمان نوجوان بودم و اطلاعات اجساد را به خبرنگار باتجربهتر میرساندم و اینگونه کار را پیش میبردیم. شب که به خانه میرفتم، از شدت دردِ پا، خوابم نمیبرد.
گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
این شعر را زمزمه میکردم و راه میرفتم. شش ماه از کارم گذشته بود که سردبیر از خبرنگار ارشد پرسید این جوان تازهوارد چطور کار میکند؟ گفت خوب کار میکند. سردبیر پرسید حقوقش را چه کردی؟ خبرنگار گفت در مورد حقوق با او صحبتی نکردهام. همانجا بود که سردبیر درباره حقوق صحبت کرد و اولین حقوقم پرداخت شد.
ایکنا ـ در انتشار اخبار حوادث، عناوینی انتخاب میشد، مثل پرونده «خفاش شب». این اسامی چگونه ساخته یا انتخاب میشدند؟
ایکنا ـ شما در دانشگاه روانشناسی خواندهاید؛ آموختههای این رشته در مصاحبهها و گزارشهایتان به کمکتان آمد؟

ایکنا ـ به نظر شما در حال حاضر خبرنگاران باید چگونه به جایگاه شایسته حرفهای خود دست یابند؟
ایکنا ـ آخرین مطلبی که در روزنامه از شما منتشر شد در مورد چه موضوعی بود؟
دقیق خاطرم نیست. گمان کنم «خفاش شب».
ایکنا ـ بزرگترین آرزوی شما برای خبرنگاران ایرانی چیست؟
ایکنا ـ بهترین شاگردان شما که از کار حرفهای آنان لذت میبردید، چه کسانی هستند؟
ایکنا ـ به جریان روزنامهنگاری ایران امیدوار هستید؟
ایکنا ـ استاد گرامی چند کلمه بیان میکنم و از شما درخواست دارم در یک جمله آن را برایمان وصف کنید.
ایکنا ـ و سخن آخر.
انتهای پیام
این مطلب بدون برچسب می باشد.
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

