امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
افزونه جلالی را نصب کنید. - 22 صفر 1448
شناسه خبر : 380856
  پرینت تاریخ انتشار : 06 آگوست 2026 - 18:01 | 2 بازدید

جهاد در میدان نفس؛ روایت‌هایی از زندگی شهید عباس بابایی

در میان خیل عظیم مردان بی‌ادعای این سرزمین، نام عباس بابایی در وادی اخلاص و بندگی برجسته و والاست. او در اوج جایگاه فرماندهی نظامی، همچون یک عارف، ساده و چون یک سالک، غرق در نفحات الهی بود. آنچه در ادامه روایت می‌شود، حکایت قهرمانی‌ها و رشادت‌های نظامی او نیست، بلکه تصویری از نبردهای روزمره‌ […]

جهاد در میدان نفس؛ روایت‌هایی از زندگی شهید عباس بابایی


شهید عباس باباییدر میان خیل عظیم مردان بی‌ادعای این سرزمین، نام عباس بابایی در وادی اخلاص و بندگی برجسته و والاست. او در اوج جایگاه فرماندهی نظامی، همچون یک عارف، ساده و چون یک سالک، غرق در نفحات الهی بود. آنچه در ادامه روایت می‌شود، حکایت قهرمانی‌ها و رشادت‌های نظامی او نیست، بلکه تصویری از نبردهای روزمره‌ او با هوای نفس و دل‌مشغولی‌های دنیوی است. 

روایت تیمسار خلبان عباس حزین: پوشیدن لباس ساده 

در روزگار دانشجویی، سادگی و بی‌آلایش‌بودن پوشش عباس، همواره کنجکاوی‌ام را برمی‌انگیخت تا اینکه روزی در گردان پروازی از او پرسیدم: راز این سادگی چیست؟ دستی صمیمی بر شانه‌ام نهاد و پس از لحظه‌ای درنگ گفت: «انسان باید غرور و منیت‌های خود را از میان بردارد و نفسش را تنبیه کند و از هر چیزی که او را به رفاه و آسایش مضر می‌کشاند و عادت می‌دهد، پرهیز کند تا نفس او تزکیه و پاک شود. ما نباید فراموش کنیم که هر چه در این دنیا به انسان سخت بگذرد، در آن دنیا راحت‌تر است. دیگر اینکه تزکیه و سرکوبی هوای نفس موجب خواهد شد تا انسان برای کارهای سخت‌تر و بالاتر آمادگی پیدا کند.» 

روایت زهرا بابایی: النگوهایی که حسرت آفریدند 

چند حلقه النگوی طلا بر دست داشتم و عباس از دیدنشان آزرده می‌شد و می‌گفت: «ممکن است زنان یا دخترانی باشند که این طلاها را در دست تو ببینند و توان خرید آن را نداشته باشند؛ آن‌گاه طلاهای تو آنان را به حسرت وامی‌دارد و در نتیجه تو مرتکب گناه بزرگی می‌شوی. این کار یعنی فخرفروشی.»

علاقه‌ام به طلا چنان بود که نمی‌توانستم دل بکنم. تا روزی که بیمار بودم، النگوها را بر دست داشتم. عباس به عیادت آمد و من دستم را زیر بالش پنهان کردم. او بالش را کنار زد و نگاه معناداری انداخت. شرمسار شدم. پس از شهادتش، همه آن طلاها را به رزمندگان هدیه کردم. 

روایت اقدس بابایی: خمس، پاسداشت برکت 

عباس در پایبندی به احکام شرع، سخت‌گیر بود. هر گاه به خانه‌مان می‌آمد، نخست می‌پرسید: «خمس مالتان را پرداخته‌اید؟» و می‌افزود: «گرچه من می‌دانم به شما خمس تعلق نمی‌گیرد، چرا که یک فرش دارید و آن هم مورد استفاده است. برنج و روغن هم از مصرف سالتان کم می‌آید، ولی با تمام این وجود باید از یک روحانی آگاه بخواهید تا خمس مالتان را حساب کند. ممکن است هیچ‌چیز هم به شما تعلق نگیرد، ولی این وظیفه همه ماست.» 

روایت خلبان آزاده، تیسمار اکبر صیاد بورانی: پپسی نه! 

در آمریکا هم‌اتاقی عباس بودم. تفریحش در آمریکا فقط سه چیز بود: ورزش، عکاسی و دیدن طبیعت. همچنین، او هر روز فقط دو وعده غذا می‌خورد؛ صبحانه و شام. هدفش از این کار، هم خودسازی و هم صرفه‌جویی و ارسال کمک برای دوستان کم‌برخوردار در ایران بود. گاه با شام، نوشابه می‌خورد، اما هرگز پپسی نمی‌خورد. بارها گفتم پپسی بگیرد، اما باز فانتا می‌آورد.

روزی اعتراض کردم که قیمت این دو که فرقی ندارد. آرام گفت: «حالا نمی‌شود شما فانتا بخورید؟» با اصرارم، آهسته گفت: «کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی‌هاست و مراجع تقلید مصرفش را تحریم کرده‌اند.» در آن روزگار که در بین مسلمانان توجه به این مباحث اصلاً رایج نبود، او با نگاهی عمیق و جلوتر از دیگران، می‌اندیشید و عمل می‌کرد. 

روایت کمال میرمجربیان: بیت‌المال و آن پیکان امانی 

آیت‌الله شهید صدوقی یک پیکان به شهید بابایی هدیه داده بودند، اما ایشان آن را مال خود نمی‌دانست و فقط کارهای اداری با آن انجام می‌داد. روزی برای کاری ضروری، ماشین را امانت گرفتم و به منزل پدرم در اصفهان بردم. وقتی برگشتم، دیدم قفل صندوق عقب شکسته و زاپاس، آچار و جک سرقت رفته است. بسیار ناراحت شدم و به عباس گفتم. گمان کردم می‌گوید اشکالی ندارد، اما برخلاف تصور گفت: «برو یک زاپاس و جک بخر و سر جایش بگذار.»

فکر کردم شوخی است، اما آقای صادقی تأکید کرد جدی است. حقوق ماهیانه‌ام ۳۲۰۰ تومان بود و زاپاس حدود ۲۰۰۰ تومان. با سختی همه را تهیه کردم. آن روز از رفتار جدی و غیرمنعطف عباس آزرده شدم، اما بعدها متوجه شدم که چگونه او حاضر نشد از آسیبی که در جریان سرقت به بیت‌المال رسیده، حتی در برابر دوست صمیمی‌اش نیز گذشت کند. 

روایت تیمسار محمد پیراسته: اعتراف به خطا 

برابر مقررات، خلبانان هر سال باید معاینات پزشکی و پروازی را با استاد خلبان بگذرانند و افسر امنیت پرواز مسئول تأیید است. یک سال، شهید بابایی به‌دلیل مشغله، معاینات را انجام نداده بود. سروان عقبائی، افسر امنیت پرواز فهرست را چک کرد و متوجه شد. به ایشان گفت: «پروازتان خارج از مقررات بوده.» شهید بابایی با شجاعتی کم‌نظیر، به خطا اعتراف کرد و فرمود: «بنده برای هر تنبیهی که بگویید، آماده‌ام. حتی برگه بازداشت را خودم امضا می‌کنم.»

روایت ستوان محمدعلی رجبی: سفره‌ای با یک نوع خورشت 

شبی از شب‌های رمضان، سرهنگ بابایی با خانواده در منزل ما مهمان بودند. سر سفره افطار، خرما، الویه و خورشت قیمه بود. ایشان به من اعتراض کردند و فرمودند: «آقای رحیمی! با الویه دیگر خورشت چه نیاز است؟» آن‌گاه با حدیثی یادآور شدند که سر سفره، بیش از یک نوع خورشت نباشد. 

روایت ستوان موسی صادقی: قرائت دعای کمیل به‌صورت ناشناس 

سال‌های ۶۱ و ۶۲، زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود، اتفاقی به مسجد حسین‌آباد رفتم. در تاریکی، صدایی از بلندگو شنیدم که آشنا می‌آمد. پس از دعا و روشنایی چراغ‌ها، دیدم سرهنگ بابایی است. خوشحال شدم و گفتم: «جناب سرهنگ، قبول باشد!» با شنیدن کلمه سرهنگ، نگاه‌ها به او دوخته شد. از چهره‌اش ناراحتی را خواندم. او گفت: «کاش نگفته بودی.» دریافتم که تا آن لحظه کسی او را نمی‌شناخت و هر شب جمعه با عنوان یک فرد عادی، دعای کمیل می‌خواند. پس از آن ماجرا، دیگر در آن مسجد دعا نخواند، چون همواره ناشناس‌ماندن را دوست داشت.

انتهای پیام



منبع

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.